پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:10 PM
فصل هفدهم
خیلی وقت پیش مقاله ای تحت عنوان " اوضاع باید بر وفق مراد شما باشد " خواندم که می گفت اگر اوضاع مطابق میلت نشد باید به عقب برگردی و تمام مراحل را بررسی کنی و تفاوتهای بین اهدافت و نتایج را مرور کنی و این کار به تو کمک می کند متوجه اشتباهاتت بشوی
باشد ... بسیار خوب . بهتر دیدم بررسی کنم که حالا برنامه ی من تا چه حد با برنامه ی اصلی فرق کرده است
*******
هدف : زنی بسیار س ک س ی و بسیار دلربا در لباسی زیبا ئ شیک
نتیجه : زنی در لباس سفید برفی با آستین های پفی
هدف : ملاقات پنهانی با جک
نتیجه : ناکامی در ملاقات و عدم حضور سر وعده ی ملاقات
هدف : عشقبازی با جک در مکانی شارعرانه
نتیجه : خوردن پاغ مرغ کبابی روی قالی پیک نیک
هدف کلی : وجد و شادی
نتیجه کلی : بدبختی و مصیبت تمام عیار
*******
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که غذا را در بشقاب به کناری زدم و به خود دلداری دادم این قضیه تا ابد همین جوری باقی نمی ماند. .
نیو و پدر هزار بار در مورد " اسم کانر رو نیار " سر به سرم گذاشتند . کری ساعت سویسی چهار هزار پوندی خود را نشانم داد و مرتب قمپز در کرد که شرکتش با چه سرعتی رو به پیشرفت است . حالا هم ماجرای بازی گلف هفته ی پیش را با مدیر عامل شرکت مبل سازی تعریف میکرد که صدایی آشنا به گوشم خورد
" سلام به همه "
سرم را بالا کردم و در نور آفتاب چند بار پلک زدم
اوه خداوندا . جک بود . او در لباس کابویی لبخند به لب جلوی ما ایستاده بود . امده بود مرا ببرد ؟ می دانستم میاید . مات و مبهوت شدم
" سلام ، همه توجه کنن . این .... "
او حرفم را قطع کرد. اسم من جکه . دوست اماهستم . اما ... جک نگاهی به من کرد . کاملا خونسرد بود " متاسفم وجودت لازمه "
من که خیالم راحت شده بود گفتم : اوه عزیزم باشه . مهم نیست چنین چیزایی پیش ....
مادرم گفت : واقعا مسخره اس . لاقل نمی تونی برای یه مشروب فوری و فوتی بمونی . جک ؟ به ما ملحق شو . کمی پای مرغ یا سوفله ...
من با عجله گفتم : باید بریم . درسته جک ؟
او دستش را دراز کرد . دست مرا گرفت و کشید و گفت : متاسفانه همین طوره
من گفتم : با عرض معذرت از همگی
کری خنده ای کنایه آمیز کرد و گفت : اشکالی نداره . مطمئنم تو کاری اساسی انجام میدی ، اما در حقیقت تمام مراسم بدون وجود تو از هم می پاشه
جک ایستاد ، خیلی آهسته رویش را برگرداند و گفت : حدس میزنم تو کری باشی
او تعجب زده گفت : آره درسته
جک نگاهی به همه انداخت و گفت : مادر . .. پدر و تو هم حتما نیو هستی
نیو با قهقهه ی خنده گفت : آفرین به تو
مادرم گفت : لابد اما راجع به ما چیزایی به تو گفته
جک تایید کرد : اوه ، بله .
با ذوق وشوق به قالیچه ی پیک نیک و وسایل روی آن نگاه کرد .
می دونی چیه ... کمی وفت داریم یه چیزی بنوشیم
چی ؟ اون چی گفت ؟
مادرم گفت : بسیار خوب ملاقات با دوستان اما همیشه مایه ی خوشحالی منه
ناباورانه جک را تماشا می کردم که روی قالیچه نشست . قرار بود او مرا از آن مخمصه نجات دهد نه اینکه خودش هم به آنان ملحق شود . من هم کنارش نشستم . در فکر نقشه ای بودم تا او را از آنجا بلند کنم
پدر درحالیکه برایش مشروب میریخت گفت : جک بگو ببینم تو هم برای این شرکت کار میکنی ؟
جک مکثی کرد و گفت : یه جورایی آره ! البته اخیرا ... اگه بشه اسمش رو ... بلا تکلیفی شغلی ....
متوجه شدم که کری و نیو نگاه هایی رد و بدل کردند . مادرم مدبرانه گفت : پس با این حساب ... بلاتکلیفی ... چقدر بد ... به هر حال امیدوارم برات فرجی بشه
خدایا مادرم خبر نداشت او کیست . هیچ کدام از افراد خانواده ام جک را نمی شناخت
من دمغ بودم . بالاخره به صدا درآمدم .
" چه منظره ی جالبیه ! می خواین کمی قدم بزنیم ؟ مامان ؟ "
می توانستیم دور محوطه قدم بزنیم و بعدش من و جک جیم ...
مادرم تعجب زده گفت : اما مگه نمی بینی داریم غذا می خوریم ؟ سپس تکه ای بزرگ سوفله برید و روی آن یک قاچ گوجه فرنگی گذاشت و به دست جک داد
" راستی اوضاع مالی تو خوبه ؟ "
جک موقرانه گفت : ای خدا رو شکر . زندگی می چرخه
مادرم برای لحظه ای او را برانداز کرد . سپس دستش را توی سبد پیک نیک کرد و چند تا بیسکویت بیرون آورد .
" جک اینا رو بگیر بخور . سر دلت رو می گیره "
جک فوری گفت : اوه ، نه ، من نمی تونم
" نه سرم نمیشه ! خواهش می کنم "
جک که احساساتی شده بود گفت : اخه ... شما لطف ...
کری در حالیکه تکه ای پای مرغ می جوید گفت: میخوای چند تا نصیحت مفت و مجانی بهت بکنم ؟
ناگهان هول برم داشت اگر او میخواست طرز راه رفتن زن موفق را به جک نشان بدهد ابروریزی میشد ! من که در می رفتم
پدر با افتخار گفت : راستی ، به حرفهای کری گوش کن . اون شمع محفل ماست ! خودش صاحب شرکته
جک مودبانه گفت : که اینطور ؟
من سعی کردم موضوع رو عوض کنم " خوب نیو بگو ببینم چقدر پول بابات ماشین جدیدت دادی ؟
اما نیو اصلا حرفم را نشنید . او مشغول ریختن مشروب برای خودش بود
کری با لبخندی پر از غرور گفت : کارخونه ی مبل سازی و لوازم دفتری ... از پایه شروع کردم ولی حالا حدود چهل کارمند و دو میلیون دلار پول در گردش دارم و میدونی رمز کارم چیه ؟
جک گفت : بگو ببینم چیه ؟
کری به جلو خم شد و با چشمان آبی رنگش به جک خیره شد و گفت : گلف
جک بعد از مکثی کوتاه گفت : گلف ؟
کری ادامه داد : کار و کاسبی یعنی بر قراری رابطه ی درست با این و اون . یعنی داشتن پارتی .
جک بذار واست بگم من در بازی گلف با اکثر ادمایی که سرشون به تنشون می ارزه اشنا شدم . هر موقع دلم بخواد می تونم به هر کدومشون زنگ بزنم
از شدت ناراحتی و وحشت سر جایم منجمد شده بودم
جک که خود را علاقمند به موضوع نشان میداد گفت : راستی ؟ پس این طوریه ؟
باز کری به جلو خم شد و گفت : اوه ! بله . منظورم ادمای کله گنده س
جک تکرار کرد : آدمای کله گنده . من چقدر .... تحت تاثیر...
ناگهان مادرم به صدا در آمد : جک شاید کری بتونه کمکی بهت بکنه . کری این کار رو می کنی ،عزیزم مگه نه ؟
اگر وضعیت دیگری بود هر هر خنده را سر میدادم ولی افسوس
جک گفت : پس بدون وفت تلف کردن باید گلف بازی کنم تا آدمای درست و حسابی رو پیدا کنم، سپس ابروانش را بالا برد و به من نگاهی انداخت . " اما نظرت چیه ؟ "
من ... من ... من . گنگ شده بودم دلم میخواست از شدت خجالت آب میشدم و به زمین فرو میرفتم
ناگهان صدایی حرف مرا قطع کرد و نفس راحتی کشیدم . همه سرمان را بالا کردیم . سیرل دولا شده بود و میخواست با جک حرف بزند .
" آقای هاپر ؟ خیلی معذرت میخوام مزاحمتون شدم " سپس نگاهی به خانواده ام انداخت تا بهتر سر در بیاورد که چرا جک هارپر در پیک نیک ما شرکت کرده .
" مالکوم سنت جان اینجاست میخواست صحبت مختصری با ... "
" البته " جک لبخندی مودبانه به سوی مادرم زد. اگه اشکالی نداره یه لحظه از حضورتون مرخص بشم
جک لیوانش را توی بشقاب گذاشت و از جا بلند شد . تمام خانواده نگاه هایی معنی دار با هم رد و بدل کردند
پدرم با صدای بلند به سیرل گفت : هی یه فرصت دیگه به این مرد بده
سیرل یکی دو قدم به سوی ما برداشت و گفت : معذرت میخوام؟
پدرم با جک اشاره کرد و گفت : منظورم به این مردکه . شما میخواین باز اونو استخدام کنین . درسته ؟
سیرل نگاهی به من و بعد به پدرم کرد . بالاخره گفتم : سیرل اشکالی نداره ... بعد هم زیر لبی گفتم : پدر ! میشه ساکت بشی ؟ اون صاحب شرکته
همه به من زل زدند . " چی ؟؟؟؟ "
صورتم از شدت عصبانیت سرخ شده بود . گفتم : اون صاحب شرکته . بنابراین لازم نیست اونو مسخره ...
مادرم تعجب زده به سیرل نگاهی کرد و گفت : این مردک با این بلوز و شلوار دلقکی صاحبت شرکته ؟
من آهسته گفتم : جک موسس شرکت پنتره . اون سعی داره آدمی خاکی ....
نیو ناباورانه گفت : منظورت اینه که اون جک هارپره ؟
" بله "
همه انگشت به دهان شدند . سکوتی سنگین برقرار شد . وقتی به دور و برم نگاه کردم متوجه شدم که یک تکه مرغ از دهان کری افتاد
پدرم که میخواست مطمئن شود گفت : جک هارپر میلیاردر ؟
" میلیاردر "
مادرم حسابی هاج و واج شده بود : خوب ... باز هم سوفله میخواد ...
پدرم گفت : البته که سوفله نمیخواد . برای چی سوفله بخواد ؟ اون می تونه یه میلیون سوفله بخره
مادرم با چشمانی هاج و واج به دور و بر قالیچه ی پیک نیکی نگاه کرد و سپس گفت : برایان خرده نون به ریشت چسبیده
نیو گفت : تو ذلیل مرده جک هارپر رو از کجا میشناسی ؟
کمی رنگ به رنگ شدم . من ... من خوب میشناسمش دیگه . با هم کار کردیم و از این جور چیزا ! و حالا هم به نحوی دوستیم . ولی حواست باشه کاری نکن که مایه ی آبروریزی ...
جک حرفش را تمام کرد و دوباره به سوی ما برگشت . من فوری گفتم : " حواستون باشه . درست مث قبل رفتار کنین "
اوه خدایا چرا میبایست از دست آنها این قدر زجر می کشیدم ؟ همین طور که جک نزدیک میشد تمام افراد خانواده ام عصا قورت داده نشسته بودند . من خیلی عادی به او سلام کردم و سپس به آنها چشم غره رفتم
پدرم با لحنی سراپا اعتماد به نفس گفت : خب .. جک یه لیوان مشروب دیگه میل کن ! این مشروب رو دوست داری ؟ اگرم دوست نداری اشکالی نداره همین حالا می تونیم خیلی سریع سری به مشروب فروشی بزنیم و شرابی مرغوب ...
جک مات و مبهوت گفت : نه همین خیلی خوبه
مادرم دستپاچه شده بود " جک دیگه چی میخوای بهت بدم بخوری ؟ راستی یه کمی هم خوراک ماهی داریم . سپس به من تشر زد اما بشقاب خودت رو بده به جک اون نمی تونه توی بشقاب کاغذی چیزی بخوره "
نیو با لحنی صمیمانه گفت : خب ... جک آدمی مثل تو چی سوار میشه ؟ نه لازم نیست بهم بگی خودم میگم . پورشه . درسته ؟
جک نگاهی پرسشگر به من کرد و من هم با حالتی عاجزانه نگاهش کردم . سعی کردم به او بفهمانم واقعا متاسفم و خیلی دلم میخواست می مردم
جک پوزخندی زد و گفت : موقع پز دادن از پورشه استفاده می کنم
کری که کم کم بر اعصاب خودش مسلط شده بود لبخندی مکش مرگ ما به جک زد و دستش را به سوی او دراز کرد " جک از ملاقاتت خوشحالم "
" منم همین طور . هر چند ما چند دقیقه پیش با هم آشنا شدیم "
کری با ناز و ادا گفت : آخه این آشنایی حرفه ایه . صاحب یه شرکت با صاحب یه شرکت دیگه . اینم کارت ویزیتم . اگه در زمینه ی مبلمان و تجهیزات دفتری احتیاج به کمک داشتی به من زنگ بزن . اگرم دلت بخواد با هم معاشرت کنیم چهار نفری می تونیم یه جایی ... مگه نه اما ؟
چی ؟ از چه موقع من و کری با هم معاشرت می کردیم ؟ او در حالیکه دستش را دور گردنم انداخته بود با لحنی دلربا گفت : آخه می دونی چیه در اصل من و اما مثل خواهر می مونیم . مطمئنم اون یه چیزایی بهت گفته
جک با قیافه ایی خونسرد گفت : اوه یه چیزایی بهم گفته
سپس به تکه ای سینه ی مرغ سرخ شده گاز زد
ما با هم بزرگ شدیم . در همه چی با هم شریک ... " کری به بازویم فشاری داد . بوی عطرش خفه ام می کرد "
مادرم با ذوق و شوق گفت : چقدر عالیه ! ای کاش دوربین داشتم
جک جواب نداد . او با ابروهای بالا رفته کری را برانداز می کرد
کری با لبخند گفت : دیگه از این نزدیکتر نمیشه . سعی کردم از او فاصله بگیرم ولی او مرا محکم چسبیده بود تقریبا ناخنهایش توی گوشتم فرو رفته بود " مگه نه اما ؟
جک دستش را به سوی لیوانش دراز کرد جرعه ای نوشید و سپس سرش را بالا کرد و گفت : خوب .. حدس میزنم خیلی برات سخت بود که دست رد به سینه ی اما زدی ؟
کری خنده ای صدا دار کرد و گفت : دست رد به سینه اش زدم ؟ نمیدونم راجع به چی ....
جک تکه ی دیگری از مرغ را گاز زد و گفت : همون موقع که برای کسب تجربه ی کار در شرکتت تقاضای کار کرد و تو قبلوش نکردی
" نمی تونستم جم بخورم "
این راز بود و قرار بود پنهان بماند
پدرم با خنده گفت : چی ؟ اما از کری تقاضای کار کرد؟
کری که کمی سرخ شده بود گفت : من .... من سر در نمیارم راجع به چی حرف می زنی ؟
جک گفت : به نظرم من این حق رو دارم ... اون تقاضا کرد که برای کسب تجربه مجانی کار کنه اما تو بهش جواب منفی دادی .
جک برای لحظه ای در فکر فرو رفت " چه تصمیم جالبی ! "
صدا از هیچ کس در نیامد . لبخند پدر محو شد
جک ادامه داد : البته . مایه خوشوقتی ماست که اون در شرکت پنتر کار می کنه . و ما خیلی خوشحالیم که خودش رو درگیر کسب و کار مبلمان نکرد . کری از این بابت ازت تشکر می کنم تو به عنوان صاحب شرکت لطف زیادی در حق ما کردی
" کری حسابی وا رفت "
مادرم با لحنی تند گفت : کری حقیقت داره ؟ اما از تو تقاضای کار کرد و تو کمکش نکردی ؟
پدرم حسابی یکه خورده بود . گفت : اما تو هرگز در این مورد چیزی به ما نگفتی ؟
" خب خجالت می کشیدم . چی به شما می گفتم ؟ "
نیو تکه ی بزرگی از پای گوشت خوک را گاز زد و گفت : آخه تقاضای اما کمی گستاخانه بود . پارتی بازی خونواگی میشد . کری تو اینو گفتی درسته ؟
مادرم ناباورانه گفت : گستاخانه ؟
کری اگه یادت باشه برای راه اندازی شرکت ما بودیم که بهت پول قرض دادیم بدون کمک این خونواده تو اون شرکت رو نداشتی
کری نگاهی غضبناک به نیو انداخت و گفت : خب این جوری هم ...سو استفاده شده !
کری دستی به موهایش کشید و برای خودشیرینی لبخندی به من زد " اما من خیلی خوشحالی میشم که در زمینه ی کسب و کار هر کاری از دستم بر میاد برات انجام بدم تو باید قبلا بهم می گفتی حالا هم به شرکت زنگ بزن هر کاری بتونم ... "
با انزجار نگاهش کردم باورم نمیشد او قضیه را به این صورت ماستمالی کند . کری متظاهرترین موجود دنیا بود . سعی کردم در نهایت خونسردی جوابی دندان شکن به او بدهم .
" کری هیچ سوتفاهمی در کار نبود . هر دو خوب می دونیم چی شد . من از تو تقاضای کار کردم تو هم به من جواب رد دادی . اشکالی نداره . شرکت توئه و تو اختیار داری . ولی سعی نکن خودت رو به کوچه علی چپ بزنی به هر حال اتفاقی بود که افتاد "
کری دستش را به سویم دراز کرد " اما ای دختر خل و چل ! من اصلا خبر نداشتم اگه می دونستم که انقدر مهم ... "
اگر میدانست که قضیه مهم بوده است ؟ چطور او خودش را به خنگی زده بود ؟
دستم را عقب کشیدم . تمام زخمهای روحی و روانی قدیمی سر باز کرده بود . او ضربه ای به من زده بود که غیر قابل تحمل بود .
" بله . خودت از همه چی خبر داشتی . دقیقا می دونستی چی کار می کنی . می دونستی من چقدر مستاصل بودم ! از وقتی تو وارد خونواده ی ما شدی سعی کردی به هر نحوی که شده منو تحقیر کنی بابت شغل بی ارزشم منو دست مینداختی . دائم قمپز در میکردی تمام مدت احساس حماقت و حقارت می کردم .باشه خدا بزرگه کری ! تو برنده شدی ! تو گل سر سبدی و من نیستم . تو موفقی من شکست خورده اما وانمود نکن بهترین دوستم هستی . باشه ؟ چون اینجوری نیست و هرگز هم نخواهد بود "
حرفم را تمام کردم و به صورت رنگ پریده اش نگاهی انداختم . احساس می کردم که هر لحظه ممکن است بغضم بترکه
چشمم به جک افتاد و او لبخندی تحویلم داد . سپس نظری اجمالی هم به پدر و مادرم انداختم . هر دو مات و مبهوت شده و دست و پای خود را گم کرده بودند
مساله این بود که خانواده ی ما عادت نداشت عواطف و احساسات خود را نشان دهد
راستش مطمئن نبودم بعدش چه کنم با صدایی لرزان گفتم : خب من میخوام برم ... جک راه بیفت بریم . مقداری کار مونده که باید انجام بدیم
با پاهایی لرزان روی پاشنه ی پام چرخیدم و تلو تلو خوران از روی چمن رد شدم . درونم غوغایی برپا بود مثل مار زخمی شده بودم . نمیدانستم چه می کنم
جک در گوشی به من گفت : اما عالی بود معرکه بودی ! و همین طور که از جلوی سیرل رد میشدیم ادامه داد : معرکه بودی صد در صد . ارزیابی سوق الجیشی ...
در عمرم هیچ وقت این جوری حرف نزده بودم از جلوی دو نفر که در بخش حسابداری کار می کردند رد می شدیم و من فوری اضافه کردم " هرگز ... مدیریت اجرایی ... "
جک سرش را تکان داد . حدس می زدم این دختر داییت ... عجوبه ی روزگاره ... ارزیابی معتبر بازاریابی ....
وقتی از جلوی کانر رد شدم و گفتم : اون حسابی .... برگه ی گسترده ...باشه من فوری اونو براتون تایپ می کنم آقای هارپر
هر طور بود بالاخره وارد ساختمان شدیم و به طبقه ی بالا رفتیم . جک مرا به سوی راهروی طویل راهنمایی کرد سپس کلیدی را از جیب بیرون آورد و در را باز کرد . ما در اتاق بودیم اتاقی بسیار بزرگ ، کرم رنگ با تخت بزرگ دو نفره . در اتاق بسته شد و ناگهان تمام عصبانیت و خستگی ها از تنم بیرون رفت
بی اختیار در آیینه چشمم به خودم افتاد و از شدت تعجب آهی کشیدم . یادم رفته بود لباس سفید برفی به تن دارم . صورتم برافروخته و چشمانم گود رفته بود . تسمه ی لباس زیرم پیدا بود . باورم نمیشد که ریخت و قیافه ام این طور باشد
جک با ناراحتی گفت : اما من واقعا متاسفم که بحث رو پیش کشیدم کفرم در اومده بود این دختر داییت حسابی منو خشمگین ...
حرف او را قطع کردم : نه ! خیلی هم خوب شد ! هیچ وقت عقده ی دلم رو سر کری خالی نکرده بودم هیچ وقت ... من ..
حرفم را قطع کردم . نفسم بند آمده بود
لحظه ای سکوت برقرارشد . جک به صورت برافروخته ام زل زد . قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رفت تا بناگوش سرخ شده بودم . ناگهان به جلو خم شد و مرا بوسید
اوه خدایا . نفسم بند آمد. باورم نمی شد . او مرا روی فرشی که از آفتاب گرم شده بود انداخت .... به ذهنم خطور نمی کرد که ... دقیقه ای قبل دم در ایستاده بودم و حالا ....
ناگهان به خود آمدم و گفتم : هی جک صبر کن باید یه چیزی بهت بگم
جک با چشمانی پر از عشق و محبت به من خیره شد " چ ی ه "
نجواکنان گفتم : من هیچ دوز و کلکی بلد نیستم
جک خودش را عقب کشید و گفت : تو چی بلد نیستی ؟
با حالتی تدافعی گفتم دوز و کلک . من هیچ دوز و کلی بلدنیستم . آخه می دونی چیه ؟ تو احتمالا با هزاران مانکن و ژیمناست بودی اونا انواع و اقسام چیزای ...
قیافه ی او باعث شد حرفم را قطع کنم و فوری گفتم : ول کن بابا ، مهم نیست فراموش کن
جک گفت : خب حالا من کنجکاو شدم . چه نوع دوز کلک بخصوصی توی ذهنته ؟
خدا ذلیلم کنه . چرا دهانم مرده شور برده ام رو باز کردم ؟ چرا ؟
من که داغ شده بودم گفتم : نمی دونم هر نوع کلکی که ....
جک خونسرد و بی اعتنا گفت : " منم بلد نیستم "
ناگهان زدم زیر خنده . آره . راست می گی
جک دستی روی شانه ام کشید و گفت : راست می گم . حتی یک کلک هم بلد نیستم . هی صبر کن شاید یکی بلد باشم
فوری گفتم : چیه ؟
مدتی طولانی نگاهم کرد . سپس سرش را تکان داد . آخه ... نه
بهم بگو . " بیش از این نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم "
او در حالیکه مرا به سوی خود می کشید نجوا کنان گفت : بهت نمی گم . نشونت میدم . کسی اینو یادت نداده بود ؟؟؟
پایان فصل هفدهم