پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:54 AM
ربع ساعتی طول کشید تا از ایزلینگتن به کلرکن ویل رسیدیم . لیزی مرا به سوی جاده ای خلوت در نزدیکی اسمیت فیلد مارکت که پر از انباری و ساختمان های اداری بود راهنمایی کرد . سپس دو چهار راه را رد کردیم تا اینکه جلوی کوچه ای باریک ایستادیم
لیزی زیر تیر چراغ برق خیابان ایستاد و نگاهی به ورق کاغذی که در دستش بود انداخت .
" درسته ، حتما همین گوشه کنارهاس "
- تابلویی ، علامتی چیزی نداره ؟
- نه ، اصل مطلب اینه که غیر از اعضا هیچ کس خبر نداره باشگاه کجاس . تو باید در سمت راست خودت رو بزنی و الکساندر رو صدا کنی
- الکساندر کیه ؟
لیزی شانه ای بالا انداخت . من چه میدونم . این یه رمزه دیگه !
- رمز ؟ چه با حال !
لیزی نگاهی به در بازکن برقی انداخت و من هم دور و برم را نگاه کردم . آنجا خیلی مخروبه و زهوار در رفته بود . اثری از ادمیزاد به چشم نمیخورد . اما فکرش را بکن پشت آن در بسته جماعت هنرپیشه و آدمهای معروف لندن حضور داشتند چه مهمتر از این
لیزی مضطربانه گفت : سلام الکساندر هست ؟
لحظه ای سکوت ! بعد مثل جادو و جنبل در باز شد
مثل علاء الدین و چراغ جادو می ماند
هر دو با ترس و لرز به یکدیگر نگاهی کردیم و از راهرو کم نوری که از شدت صدای موسیقی می لرزید رد شدیم و به دری آهنی رسیدیم . لیزی کلید را از داخل کیف بیرون آورد و به محض اینکه در باز شد بلوزم را صاف و صوف کردم و دستی هم به موهایم کشیدم
لیزی زیر لب گفت : بسیار خوب . نگاه نکن ؛ خیره نشو
زیر لبی گفتم : بسیار خوب .
به دنبال لیزی به راه افتادم . همان طور که او کارت عضویت خودش را به دختری که پشت میز نشسته بود نشان میداد من نگاهی به پشت سرش انداختم . وارد اتاقی بزرگ و کم نور شدیم . سرم را زیر انداختم و به قالی کرم رنگ خیره شدم . نه اصلا و ابدا به ادمهای معروف زل نزدم و به انان خیره نشدم . من ...
حواست کجاست ؟
اووه .
چنان به قالی زل زده بودم که به لیزی تنه زدم . نجوا کنان گفتم : معذرت میخوام . خوب کجا بنشینیم ؟
جرات نداشتم برای پیدا کردن جای خالی به دور و برم نگاه کنم تا مبادا " مدونا " را ببینم و او خیال کند من دارم چشم چرانی می کنم
لیزی به سوی میزی چوبی اشاره کرد و با حرکت عجیب وغریب سرش گفت : بریم اونجا
به هر جان کندنی بود نشستیم ، کیف هایمان را کنار خودمان جا دادیم و به فهرست کوکتل نگاه کردیم . تمام مدت فقط به هم زل زده بودیم
زیر لب گفتم : چشمت به کسی افتاده ؟
تا حالا نه . تو چطور ؟
منم همین طور
همان طور با حالت سر به زیر به فهرست کوکتل ها نگاهی کردم
خدایا چه شکنجه ای ! چشمانم در اثر زل زدن درد گرفته بود . دلم میخواست حسابی انجا را می دیدم . آهسته گفتم : لیزی میخوام به دور و برم نگاهی بندازم
واقعا ؟
لیزی طوری مضطربانه نگاهم کرد که انگار من " استیومک کوئین " بودم و میخواستم پشت بلند گو بروم
- باشه ، باشه . اما حواست جمع باشه ، محتاط باش
- باشه ، باشه
بسیار خوب . نگاهی سریع بدون زل زدن . به پشتی صندلی تکیه دادم . نفسی عمیق کشیدم و به دور وبرم نگاهی انداختم . سعی کردم با سرعت هر چه تمامتر جزیبات را در ذهنم حک کنم . .. نور کم ، تعداد زیادی کاناپه و صندلی های بنفش . یکی دوتا مرد تی شرت به تن ، سه تا دختر با شلوار جین و پلوور . خدایا الان لیزی دیوانه میشه . زوچی با هم پچ پچ می کردن و می خندیدند . مردی ریشو در حال خواندن روزنامه بود ... والسلام
ای بابا ، این جوری که نمیشد
اصلا و ابدا . پس روبی ویلیامز کجا بود ؟ جود لا چی ؟ پس مانکن ها کجا بودن ؟
لیزی همان طور که به فهرست کوکتل ها خیره شده بود آهسته گفت : کیا رو دیدی ؟
با لحنی نامطئن گفتم : راستش نمیدونم . شاید اون آدم ریشوئه هنرپیشه ی معروفی باشه
لیزی خیلی خودمانی برگشت و نگاهی به او انداخت . پس از اینکه رویش را برگرداند گفت : گمان نمی کنم
با لحنی امیدوار کننده گفتم : اون مرده که تی شرت خاکستری به تن داره چی ؟ اون توی دسته ی ارکستر یا از این جور چیزا نیست ؟
" اووم ...گمان نکنم "
در سکوت به یکدیگر نگاه کردیم
بالاخره گفتم : کسی که معروف باشه اینجا هست ؟
لیزی با حالتی تدافعی گفت : هنرپیشه ها و آدمای معروف رو که نمیشه تضمین کرد
خودم میدونم اما به نظر تو ....
صدایی مانع حرف زدن ما شد . هر دو به یکدیگر نگاه کردیم. دو دختر که شلوار جین پوشیده بودن سر میز ما آمدند . یکی از آنها که لبخندی مضطربانه داشت گفت : می بخشید مزاحم شدم اما من و دوستم کنجکاویم بدونیم که شما دو تا چهره های جدید فیلم " هولی اوکز " نیستین ؟
اوه ، وا مصیبتا
*****