پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:53 AM
بعد از جلسه افراد گفتگو کنان از اتاق بیرون رفتند . من به سمت میزرفتم تا فنجانها را جمع کنم
صدای مشتاقانه ی کانر را شنیدم که می گفت : آقای هارپر از دیدار شما خوشوقت شدم . اگه مایل باشین یه کپی ازحرفامو...
جک با لحنی جدی گفت : گمان نمی کنم احتیاجی به این کار باشه به نظرم کم و بیش اصل مطلب رو گرفتم .
اوه ، خدایا ، کانر شعورش نمی رسید که زیادی تلاش می کرد . بعد از جمع کردن انبوه فنجان ها مشغول جمع آوری کاغذهای باز شده ی بیسکویت شدم
جک گفت : فراره به استودیوی طراحی سری بزنم اما دقیقا یادم نیست ...
پل سریع گفت : اما لطفا جک رو به استودیوی طراحی راهنمایی کن . می تونی بقیه ی چیزها رو بعدا جمع کنی
در حالی که کاغذ بیسکویت کرمدار پرتقالی را در دست گرفته بودم سر جا میخکوب شدم
خواهش می کنم بیشتر از این منو تو هچل ننداز
بالاخره با هر بدبختی بود بر اعصابم مسلط شدم و گفتم : البته . مایه ی افتخاره .... از این طرف لطفا !
با ناراحتی هر چه تمام تر شانه به شانه ی جک هارپر از جلسه بیرون آمدم و به سمت انتهای راهرو رفتیم . درحالیکه کارمندان سعی می کردند به ما زل نزنند
احساس می کردم صورتم مورمور میشود . خبر داشتم که همه به محض دیدن او مثل آدم اهنی می شوند . کارمندان دفاتر مجاور با شوق و ذوق به یکدیگر سقلمه می زدند و من دست کم صدای آهسته ی فردی را شنیدم که گفت : " داره میاد "
دلم میخواست بدانم او به هر جا می رفت اوضاع بدین منوال بود ؟
او به قدری خونسرد و بی اعتنا بود که ککش هم نمی گزید
جک هارپر گفت : خوب ، که این طور ! تو میخوای با کان همخونه بشی
گفتم : کانر ، بله ، درسته
خیلی مشتاقی ؟
بله ، بله
به آسانسور رسیدیم . من دکمه را فشار دادم . سنگینی نگاهش را حس می کردم
حالت تدافعی به خود گرفتم . به او رو کردم و گفتم : چی ؟
او گفت : من حرفی زدم ؟؟
احساس کردم به من زخم زبان میزند . او در این مورد چه میدانست ؟ چانه ام را به حالت ستیزه جویی بالا بردم و گفتم : می دونم تو چه فکری هستین اما کاملا در اشتباهین
من در اشتباهم ؟
ببین می دونم در هواپیما چرت و ... اما بدونین که این گفتگو در شرایط غیر عادی و اجباری ... و من خیلی حرفا زدم که اصلا منظوری .... !
جک متفکرانه گفت : خوب ، که این طور . پس تو از بستنی شکلاتی هگن_دز خوشت نمیاد
" از دست این مرد جان به لب شده بودم "
البته چیزهایی رو ...
با جرینگ آسانسور سر هر دو نفرمان بشدت تکان خورد . سیرل که پشت در آسانسور بود گفت : جک نمی دونستم اینجایی ! دنبالت می گشتم
جک گفت : با اما گپ می زدم . اون لطف کرد که راه رو به من نشون بده
سیرل نگاهی تحقیر آمیز به من انداخت
آهان ، بسیار خوب . اونا توی استودیو منتظرت هستن
جک گفت : بسیار خوب الان می ریم . رو به من کرد : اما فعلا خداحافظ . از حرف زدن با تو لذت بردم.
عصر که از شرکت بیرون آمدم ، بسیار پریشان بودم مثل کره های برفی بلورین شده بودم که روی پیشخوان مغازه ها می گذارند. قبل از آمدن جک هارپر زندگی بی دغدغه ای را دنبال می کردم. ولی حالا زندگی ام زیر و روشده بود . فکرم به جایی نمی رسید که چه باید بکنم
هر چشمانم به او می افتاد یا صدایش را می شنیدم مانند خنجری بود که توی قلبم فرو می رفت
بسیار احمقانه بود . احمقانه
کانر نامزد من بود . او آینده ی من بود . مرا دوست داشت و من هم دوستش داشتم . قرار بود با او همخانه شوم آن هم در آپارتمانی که کف پارکت پنجره ای کرکره ای داشت
****