0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  9:52 AM

کیف و ژاکتم را روی میز پرت کردم و با عجله به سمت اسانسور در انتهای راهرو دویدم . دکمه ی طبقه ی بالا را فشار دادم و لحظه ای بعد در باز شد
" نه ، نه "
" این کابوسی وحشتناک بود "
جک هارپر تک و تنها داخل آسانسور بود ، با همان شلوار جین کهنه و پلوور کشمیر قهوه ای و تلفن همراه در دستش
بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم . جک هارپر تلفن همراهش را در جیب گذاشت و سرش را به یک طرف کج کرد و شگفت زده نگاهم کرد . پریشان به نظر میرسید و چشمانش گود افتاده بود
" میخوای سوار آسانسور بشی ؟ "
"....."
حسابی کفرم در آمده بود . نمی توانستم بگویم نه ، برای تفریح دکمه را فشار دادم . هاهاها ... !
بالاخره گفتم : بله و پاهایی منقبض وارد آسانسور شدم
در بسته شد و اسانسور در سکوت به سمت بالا رفت . از شدت فشار عصبی دلم پیچ میخورد
شروع کردم . ... آقای هارپر ... اوسرش را بالا کرد
میخواستم بابت دیروز ... عذرخواهی کنم ... دیگه چنین چیزی پیش نمیاد
جک هارپر گفت : از حالا به بعد قهوه ی قابل نوشیدن دارین . لازم نیست به استارباکز بری . به هر حال....
صورتم داغ شد . " میدونم واقعا متاسفم " و به شما اطمینان میدم این آخرین باری بود که چنین کاری کردم . گلویم را صاف کردم
من به شرکت پنتر وفادارم . و نهایت آروزیم اینه که هر چه بیشتر به این شرکت خدمت کنم . با جون دل ، هر روز ، حالا و در آینده
فقط مانده بود که بگویم : آمین
جک که جدی به نظر می رسید سرش را تکان داد . واقعا ؟ چقدر خوب
او برای لحظه ای فکر کرد : اما می تونی یه رازی رو نگه داری ؟
با دلواپسی گفتم : .. بله ، چی هست ؟
جک به جلو خم شد و نجواکنان گفت : خیلی وقت پیش من هاکی بازی می کردم
مات و مبهوت شدم . چی ؟؟
در اولین شغلم دوستی داشتم که با اون معاشرت می کردم و با هم بیرون می رفتیم . ما بین خودمون رمزی داشتیم . یکی از ما به اون یکی می گفت که پرونده ی " لیوپولد " رو بیاره
پرونده ی لیوپولد چی بود ؟
او پوزخندی زد و گفت : اصلا چنین پرونده ای وجود نداشت فقط بهانه ای بود که از پشت میزمون جیم بشیم
" اوه ، اوه ، درسته "
ناگهان احساس کردم که حالم کمی بهتر شد .
جک هارپر هم از زیر کار در میرفت ؟ من را بگو که خیال می کردم او به قدری سرش شلوغ بوده که فرصت سرخاراندن هم نداشته است
آسانسور در طبقه ی سوم ایستاد ، در باز شد و کسی داخل نیامد
به محض اینکه اسانسور شروع به بالا رفتن کرد .جک گفت : از قرار معلوم دار و دسته ی همکارات خیلی با هم جور هستن . تیمی دوستانه و کوشا . اونا همیشه به این صورت هستن ؟
فوری گفتم : البته ! از همکاری با هم لذت می بریم در تیمی یکپارچه و مفید و..
سعی کردم دنبال کلمه ای پر طمطراق بگردم که ناگهان اشتباهی چشمم به چشم او افتاد
او میدانست من چرت و پرت می گفتم . نه ؟
اوه خدایا ؛ منظورش از این حرفها چه بود ؟
به دیوار آسانسور تکیه دادم . " بسیار خوب میخواین همه چی رو بدونین . در واقع ما اصلا اینجوری با هم رفتار نمی کنیم . پل روزی پنج - شش بار سر من داد میزنه و بد و بیراه میگه .. نیک و آرتمس چشم دیدن همدیگه رو ندارن و معمولا ما از او ادمایی نیستیم که بخوایم راجع به ادبیات بحث کنیم . همه ی ما فیلم بازی می کردیم
او دهانش را چرخاند و گفت : تو منو گیج کردی . محیط بخش مدیریت هم خیلی غیر واقعی به نظر می رسید . بد گمانی من موقع تشدید شد که دو تا از کارمندا شروع به شعر خوندن برای شرکت پنتر کردن . من اصلا خبر نداشتم چنین شعری برای شرکت وجود داره
تعجب زده گفتم : منم خبر نداشتم . بگذریم شعره خوب بود
او به حالت مسخره شکلکی در آورد و پوزخندی زد . " نظر تو چیه ؟ "
خیلی عجیب بود . دیگر جو موجود بین ما برایم ناراحت کننده نبود . در حقیقت به نحوی احساس می کردم مثل دو دوست قدیمی هستیم
او گفت : نظرت راجع به پیک نیک خونوادگی شرکت چیه ؟ چشم به راهی ؟
" دقیقا عین دندون کشیدنه "
سرش را تکان داد و حیرت زده گفت : منم همین احساس رو داشتم .
" مردم راجع به من چی فکر می کنن ؟ " اگه دلت نمیخواد مجبور نیستی جوابم رو بدی ... سپس دستی لابلای موهایش کشید
لحظه ای فکر کردم و گفتم : نه ! همه از شما خوششون میاد . هر چند ... عده ای معتقدن دوستتون آدم نفرت انگیزیه
جک برای لحظه ای به من زل زد و بعد به عقب رفت و قهقه ی خنده را سر داد .
کی ؟ سون ؟ تو رو خاطر جمع کنم که سون یکی از قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستای منه . به هیچ وجه آدم منزجرکننده ای نیست . در حقیقت ...
به محض اینکه صدای جیرینگ در آسانسور حرفش را قطع کرد و دو تایی با خونسردی کمی از هم فاصله گرفتیم . در آسانسور باز شد و من در جا میخکوب شدم
" کانر آن طرف ایستاده بود "
وقتی چشمش به جک هارپر افتاد به قدری صورتش بشاش شد که انگار دنیا را به او داده اند
با لحنی طبیعی گفتم : سلام ، عزیز
چشمان او از شوق و ذوق برق می زد ، سلام
جک خیلی خودمانی گفت : جا فراوونه ، بیا تو
او لحظه ای درنگ کرد و سپس چند قدمی به من نزدیک تر شد
احساس کردم بدنم مور مور شده که بیشتر به دلیل عجیب و غریب بودن این وضعیت بود
جک گفت : کدوم طبقه می ری ؟
نهم ، لطفا
جک دکمه ی طبقه ی نهم را فشار داد . بوی ملایم ادوکلن خوشبوی او که از هواپیما برایم آشنا بود به مشامم خورد . جرات تکان خوردن و سر بالا کردن نداشتم
کانر مشتاقانه دستش را به سوی جک هارپر دراز کرد و گفت : آقای هارپر اجازه میدین خیلی سریع خودم رو معرفی کنم ؟
من کانر مارتین هستم از بخش تحقیقات . مثل اینکه قراره اواخر امروز از بخش ما دیدن کنین ؟
جک گفت : از دیدنت خوشوقتم . برای شرکتی مثل شرکت ما تحقیقات امری حیاتیه
کانر هیجان زده گفت : حق با شماست در حقیقت من به دنبال فرصتی می گشتم تا راجع به آخرین تحقیقات مربوط به لباس ورزشی پنتر با شما صحبت کنم . ما در زمینه ی سلیقه ی مشتری در مورد ضخامت پارچه ی لباسهای ورزشی به نتایج قابل ملاحظه ای رسیدیم که شما واقعا حیرت می کنین
جک گفت : حتما همین طوره . منتظر چنین چیزی هستم
کانر لبخندی پر هیجان به من زد
" شما قبلا با اما کرگین از بخش بازاریابی آشنا شدین ؟ "
جک با لحنی بی اعتنا گفت : بله ؛ آشنا شدم
چند دقیقه ی در سکوت سپری شد
کانرنگاهی به ساعتش کرد و گفت : زودتر برم به کارهام برسم
در کمال دلهره ی من جک هم نظری اجمالی به ساعت او انداخت
اوه ، خدایا
... برای کریسمس یه ساعت بند چرمی قشنگ به اش دادم اما اون یه ساعت دیجیتال نارنجی بد تر کیب ...
یک دفعه جک طوری به کانر زل زد انگار برای بار اول بود که او را میدید
" یه لحظه صبر کن ببینم ! تو کی هستی ؟ "
اوه ، نه
اوه ، نه ، اوه ، نه ، اوه نه ...
کانر مات و مبهوت گفت : من کانر هستم . کانر مارتین
جک مشتی به سرش کوبید و گفت : کانر ، البته و شما دو تا ....
او به من اشاره ای کرد " عاشق و معشوقین "
کانر معذب به نظر می رسید .
گفت : من به شما اطمینان میدم که رابطه ی ما در شرکت صرفا جنبه ی کاری داره . به هر حال در زندگی خصوصی من و اما ... بله من و اما رابطه ی شخصی داریم
جک با لحنی دلگرم کننده گفت : چه عالی
کانر از حرف او قوت قلب گرفت و مغرورانه گفت : راستش قراره من و اما با هم همخونه بشیم !
" که این طور "
جک هاج و واج به من نگاهی کرد
" خب کی این تصمیم رو گرفتین "
کانر گفت : همین یکی دو روز پیش در فرودگاه
جک هارپر بعد از سکوتی کوتاه گفت : در فرودگاه چه جالب
نمی توانستم به جک نگاه کنم . مستاصل به زمین زل زده بودم . چرا این آسانسور مرده شور برده زودتر بالا نمی رفت ؟
جک هارپر به کانر گفت : بسیار خوب ، مطمئنم که شما دو تا در کنار هم حسابی کیف می کنین . به نظر می رسه خیلی با هم جورین
کانر فوری گفت : همین طوره . مثلا هر دو عاشق جاز هستیم ...
جک گفت : واقعا این طوره ؟ می دونی از نظر من هیچ چیزی در دنیا بهتر از این نیست که دو نفر عاشق جاز باشن
" او داشت سر به سرم می گذاشت . کاسه ی صبرم لبریز شده بود "
کانر ذوق زده گفت : راستی ؟
جک سرش را تکان داد . صد در صد
" جاز ... فیلم های وودی آلن "
کانر با ذوق و شوق گفت : ما دو تا عاشق فیلم های وودی آلن هم هستیم . درسته اما ؟
من با صدایی گرفته گفتم : آره
جک سرش را به کانر نزدیک کرد و با حالتی محرمانه گفت : کانر برام بگو ببینم تا حالا شده تو متوجه بشی که ...
وای خدایا ، اگه اسم لباس زیر رو ببره همینجا آب میشم و به زمین فرو میرم . خدایا از دست این ذلیل مرده چی کار کنم ؟
...حضور اما حواست رو پرت می کنه ؟ تصورم بر اینه که ...
جک لبخندی دوستانه به کانر زد ، اما او لبخندی نزد ، کانر با حالتی معذب گفت : آقا همون طور که قبلا هم گفتم من و اما در اینجا صرفا رابطه ی کاری داریم هرگز به ذهنمون هم نرسیده وقت شرکت رو صرف ... کانر سرخ شده بود ... منظورم اینه .... یعنی منظورم این نیست که ...
جک گفت : خوشحالم این حرف رو می شنوم
خدایا چرا کانر بایستی این قدر جانماز آب می کشید ؟
آسانسور تلقی صدا کرد و احساس آرامش به من دست داد . خدا رو شکر . بالاخره می توانستم فرار ....
جک هارپرگفت : مث اینکه همه ی ما یه جا میریم . کانر تو لطفا جلو برو و راه رو به من نشو بده
بیش از این نمی توانستم تحمل کنم . صبر و حوصله ی زیادی به خرج داده بودم . وقتی برای اعضای بخش بازاریابی چای و قهوه می ریختم از لحاظ ظاهر ، آرامش و خوشرویی ام را حفظ کرده بودم لبخند می زدم و حتی با آنها گپ می زدم اما در درونم غوغایی بر پا بود دلم نمیخواست پیش خود اقرار کنم که دیدن کانر جلوی چشم جک هارپر حسابی مرا از پا انداخت بود
من عاشق کانر بودم هر آنچه در هواپیما گفته بودم از روی منظور خاصی نبود . از این بابت هیچ شکی نداشتم. کانر مردی خوش قیافه و برومند بود . موهای براق و چشمانی آبی داشت . موقع خندیدن هم چال معرکه ای روی چانه اش می افتاد
به نظر نمی رسید جک هارپر هیچ وقت حال و حوصله ی ریش تراشیدن داشته باشد . موهایش همه جا ریخته بود تازه شلوار جین اش هم سوراخ شده بود اما سر در نمی اوردم چگونه بود که عین آهنربا آدم را به سوی خودش جذب می کرد . حالا آنجا نشسته بودم و ششدانگ حواسم متوجه بساط چای و قهوه بود اما نمی تواستم از جک هارپر چشم بردارم
مرتب به خودم گوشزد می کردم دلیلش هواپیماست . صرفا چون در آن موقعیت تکان دهنده با هم بودیم و ... حتما به این دلیل بود وگرنه دلیل دیگری نداشت
پل مشغول حرف زدن بود : ما به افراد متفکر جانبی بیشتری نیاز داریم . ویفر پنتر اون طور که باید و شاید جای خودشو بین مردم باز نکرده .
کانر تو آخرین آمار تحقیقاتی رو آماده کردی ؟
کانر از جا بلندشد و من به جای او دچار دلهره شدم . معلوم بود کانر هم دچار اضطراب شده است چون مرتب با آستین پیراهنش ور می رفت
او تخته رسم خود را برداشت . گلویش را صاف کرد و گفت : بله ، پل . متاسفانه آخرین آمار و بررسی از هزار نوجوون در مورد ویفر پنتر پا در هوا مونده
او دکمه ی کنترل از راه دور را فشار داد و نموداری روی صفحه ی پشت سر او ظاهر شد . همه ی ما به آن چشم دوختیم . کانر صادقانه گفت : هفتاد و چهار درصد از نوجوانان ده تا چهارده ساله عقیده داشتن این ویفر باید بیشتر جویدنی باشه ، شصت و هفت درصد نوجوانان پانزده تا هجده ساله عقیده داشتن ویفر باید تردتر باشه در حالی که بیست درصد اظهار نظر کردن تردی ویفر باید کمتر باشه
من نگاهی به دفتر یادداشت آرتمس انداختم و دیدم که نوشته است : جویدنی / ترد ؟
کانر دکمه ای دیگر را فشار داد و نموداری دیگر روی صفحه ظاهر شد .
چهل و شش درصد از نوجوانان ده تا چهارده ساله عقیده داشتن طعم ویفر بیش از حد تند و تیزه . به هر حال سی و سه درصد از نوجوانان پانزده تا هجده ساله معتقد بودن طعم ویفر انقدرها هم تند نیست درحالیکه ...
اوه ، خدایا ، می دانستم این خود کانر است و او را دوست داشتم ... اما او نمی توانست کمی جالب تر ... به هر حال چرا او این همه آمار و ارقام که به درد هیچ زهرماری نمی خورد سر هم می کرد و به نوجوانانی اشاره می کرد که به درد لای جرز هم نمی خوردند . به احتمال قوی همه شان دروغی فرم پر کرده بودند
نگاهی به جک هارپر انداختم تا متوجه نظر او شوم . او ابروانش را بالا برد . من فوری از خجالت سرخ شدم واحساس بی وفایی به ام دست داد
کانر نتیجه گیری کرد : نود درصد از نوجوانان دختر ترجیح میدادن ویفر کم کالری اما لایه ی شکلاتیش ضخیم تر باشه . سپس بیهوده شانه ای بالا انداخت
یک نفر گفت : اونا شعور ندارن که بفهمن چی میخوان
کانرگفت : ما از قشرهای مختلف نوجوانان آمار گرفتیم از جمله سفید پوست ها . امریکاییهای سیاه پوست . افریقایی . اسیایی و نظر اونا این بود
آرتمس چشم غره ای رفت و گفت : نوجوانان
پل با اخم گفت : کانر به طور مختصر در مورد قشر مد نظر محصول تولیدی توضیح بده
کانر ادامه داد : قشر مد نظر ما ، ده تا هجده ساله ها هستن که چهار بار در هفته پنتر کولا میخورن . مجله و فکاهی میخونن . اما سراغ کتاب نمی رن و با حال بودن رو به ثروت ترجیح میدن ... کانر سرش را بالا کرد . ادامه بدم ؟
یک نفر خیلی جدی گفت : این نوجوانان برای صبحانه نان برشته یا سریال هم می خورن ؟
کانر صفحات را ورق زد و گفت : من ... من مطمئن نیستم ... می تونم در این مورد هم تحقیق ...
پل گفت : بسیار خوب . فهمیدیم قضیه از چه قراره . کسی در این مورد نظری نداره ؟
تمام این مدت من سعی می کردم دل و جرات به خرج دهم و حرف دلم را بزنم . بالاخره دل به دریا زدم و گفتم : می دونین چیه ؟ پدربزرگم ویفر پنتر رو خیلی دوست داره
همه روی صندلی ها چرخیدند تا به من نگاه کنند . احساس کردم صورتم داغ شد
پل با اخم گفت : حرف تو چه ربطی به جلسه ی ما داره
آب دهانم را قورت دادم و گفتم : اصل مطلب اینه که ... اون واقعا طعم جدید پاپایا و آناناس رو دوست نداره ...
کانر با لحنی ارباب منشانه گفت : إما با کمال احترام باید بگم که پدربزرگ تو در رده ی سنی ارزیابی ما قرار نداره
آرتمس به طعنه گفت : مگر اینکه خوردن اونو از نوجوانی شروع کرده باشه
از خجالت سرخ شدم ، احساس حماقت کردم و وانمودکردم کیسه های چای را مرتب می کنم
راستش حرف کانر احساساتم را جریحه دار کرده بود
چرا او می بایست چنین حرفی می زد ؟ می دانستم وقتی او سر کار است دلش می خواهد حرفه ای تمام عیار باشد اما دیگر نمی بایست به این صورت با من رفتار می کرد من که همیشه در همه جا مدافع او بودم
آرتمس گفت : نظر من اینه که اگر ویفر پنتر انقدرها طرفدار نداره بهتره اونو از دور خارج کنیم . از قرار معلوم این محصول باعث بروز مشکل...
مضطربانه به او نگاه کردم . آنها به این راحتی نمی تواستند ویفر پنتر را از رده خارج کنند ! آن وقت پدربزرگ موقع بازی بولینگ با خودش چه می برد ؟
آرتمس به جلو خم شد و گفت : به منظور به حداکثر رسوندن مفاهیم نواوری ، اونم از جنبه ی عملی و اقتصادی ، قدرمسلم لازمه ما روی قابلیت راهبردیمون تمرکز کنیم ...
جک هارپر یک دستش را بلند کرد و گفت : معذرت میخوام
این اولین بار بود که میخواست حرف بزند . همه به او نگاه کردند
آرتمس با حالتی از خود راضی گفت : آقای هارپر بفرمایید ؟
او گفت : من ازحرفهای تو هیچ سر در نمیارم
حاضران درجلسه مات و مبهوت شدند . من سرفه ای همراه با خنده کردم . البته هیچ منظور خاصی نداشتم
جک اضافه کرد : همون طور که می دونین من مدتی از عرصه ی تجاری دور بودم خواهش می کنم حرفایی رو که زدی یه بار دیگه با انگلیسی استاندارد تکرار کن
آرتمس احساس کرد خیط شده است . گفت : اوه ، من داشتم می گفتم دیدگاه راهبردی از جنبه ی بصیرتی ... آرتمس با دیدن قیافه ی جک هارپر حرفش را قطع کرد
" حرفت را یه بار دیگه تکرار کن ، بدون استفاده از کلمه ی راهبردی "
آرتمس نوک دماغش را مالید و گفت : اوه ، داشتم می گفتم که ... ما باید روی ... هر کاری که انجام میدیم ... تمرکز...
" آهان حالا یه چیزی شد . حرفت رو فهمیدم لطفا ادامه بده "
همان طور که آرتمس حرف میزد جک نظری اجمالی به من انداخت و من هم بی اختیار لبخندی نمکین تحویلش دادم .

********

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها