0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  9:39 AM

پدرم و نیو را در حال بازی کریکت در اتاق نشیمن پیدا کردم . پدرم که ریش خاکستری اش مثل همیشه مرتب کوتاه شده بود . مشغول نوشیدن آبجو از لیوان آبجو خوری بزرگش بود . اخیرا آن اتاق را با کاغذ دیواری راه راه تزیین کرده بودند اما هنوز هم کاپهای قرمانی شنای کری روی دیوار در معرض دید بود . مادرم هر هفته به طور مرتب آنها را برق می انداخت
پدرم را بوسیدم و به او سلام کردم
إما . او یک دستش را به حالت تعجب توام با تمسخر روی سرش گذاشت . بالاخره اومدی ! نه راه گم کردی و نه از شهرهای تاریخی سر در آوردی
لبخندی زدم و گفتم : خدا رو شکر امروز نه ، صحیح و سالم رسیدم
اوایل که پدر و مادرم به ان خانه نقل مکان کرده بودند من قطار اشتباهی سوار شدم و از سالیسبری سر در اوردم و حالا پدرم از آن بابت مرا دست می انداخت
سلام نیو ! چطوری ؟ نیشگانی از گونه اش گرفتم . او یک شلوار راه راه نخی با بلوز سفید چسبان پوشیده بود که سینه ی ستبرش را نشان میداد . زنجیر طلا به مچ دستش بسته بود و حلقه ی ازدواج الماس هم در انگشت داشت . نیو شرکت پدرش را اداره می کرد که تولید کننده ی آبسرد کن و پخش آن به تمام نقاط کشور بود . او با کری در گردهمایی کار آفرینان جوان آشنا شده بود . از قرار معلوم آشنایی شان را با تعریف از ساعتهای رولکس شروع کرده بودند
او گفت : سلام اما ، ماشین تازه م رو دیدی ؟
چی ؟ یکدفعه اتومبیل نو و پر زرق و برق دم در به یادم اقتاد
آره ، خیلی شیکه
بنز آخرین مدله . قیمتش چهل و دو هزار دلاره
اوه خدا
البته من اونقدر پول بالاش ندادم . نیو تلنگری به کنار بینی اش زد . " حدس بزن "
إ... إ .. چهل هزار تا ؟
یه حدس دیگه بزن
سی و نه تا
نیو پیروز مندانه گفت : قیمت رو تا سی و هفت هزار و دویست و پنجاه دلار پایین آوردم . با یه سی دی پخش کن . مالیات در رفته
چه عالی ، محشره
پدرم گفت : که این طور إما . هدفت اینه که به مقام مدیر عاملی برسی ، آره ؟ خیال می کنی موفق بشی ؟
نمی دونم ... راستی بابا یادم اومد یه چک برات دارم . با ناراحتی دستم را توی کیف کردم و چک سیصد پوندی را در آوردم
پدرم گفت : آفرین به تو . اینو از بدهیت کم می کنم . وقتی چک را در جیبش می گذاشت چشمان سبزش برق زد ." این کار یعنی ارزش قائل شدن برای پول ، این کار یعنی روی پای خود ایستادن "
نیو سرش را تکان داد . درس با ارزشی یادش میدی . او یک قلپ ابجو سر کشید و به پدر لبخندی زد
راستی یادم افتاد . إما شغل این هفته ت چیه ؟
وقتی اولین بار نیو را دیدم کار در بنگاه معاملات املاک را ول کرده بودم و دوره ی عکاسی را می گذراندم . دو سال و نیم پیش بود و حالا هر وقت مرا می دید از این بابت دستم می انداخت . هر دفعه لعنتی ..
بسیار خوب ، اروم بگیر . فکرهای شاد بکن . قدر خونواده ات رو بدون . قدر نیو رو بدون ..
با لحنی شاد گفتم : هنوز توی کار بازاریابی هستم تقریبا یه سالی میشه
اوه ، بازاریابی ! خوب ، خوبه !
چند دقیقه ای سکوت برقرار شد . دو مرتبه مشغول بازی کریکت شدند .یک دفعه پدر و نیو همزمان در حال بازی کردن ناله ای کردند
من گفتم : بسیار خوب ،باشه ، من دیگه ...
از روی مبل بلند شدم . آنها حتی زحمت سر چرخاندن هم به خودشان ندادند .
*****

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها