0

اگر صدايم نمي‌كردي ...-1

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

پاسخ به:اگر صدايم نمي‌كردي ...-1
سه شنبه 21 دی 1389  7:32 AM

- چه كار مي‌كني؟
دارم براش مهمات مي‌برم. نمي‌شنوي! مهمات مي‌خواهد.
- شوخي نكن.
- دنبالم بيا. اگر برگشت طرف‌مان معطل نكن
رفتيم طرف سنگر دوشكا. شليك مي‌كرد و بد و بيراه مي‌گفت. انگشتم رو ماشه بود. به پنج متري دوشكا رسيده بوديم كه ماشه را فشار دادم. عراقي نعره‌اي زد و افتاد. قيومي جعبه را گذاشت زمين. زد به پاي عراقي و گفت:
- بي همه‌ چيز كس و كار خودت است.
پريد پشت قبضه. خشاب‌گذاري كرد و سر لوله را چرخاند سمت عراقي‌ها. منوري بالا رفت.
- دارند مي‌آيند.
روي بلندي بوديم و مي‌شد عراقي‌ها را ديد. داشتند از پائين مي‌آمدند. منور ديگري رفت بالا. يكي از سربازهاي عراقي برگشت. فرمانده‌اش با كلت او را زد. پشت سرشان مي‌آمد. داد مي‌زد و با دستش به بالا اشاره مي‌كرد. اولين رگبار قيومي چند تا را انداخت. سر خماندند. با فرياد فرمانده دوباره حركت كردند. رگبار دوم قيومي قطع نشد. عراقي‌ها يكي يكي مي‌افتادند و باز مي‌آمدند. يك دفعه خمپاره‌اي بي‌صدا در چند متري‌مان حف كرد.
- اگر نرويم دومي رو سرمان فرود مي‌آيد.
- كجا؟ تازه دارم گرم مي‌شوم.
قيومي ول كن نبود. در آن پائين عراقي‌ها مي‌افتادند. صداشان را مي‌شنيدم. مثل گله بزرگي تمامي نداشتند. خمپاره ديگري نزديك‌تر خورد و خاك را پاشيد. سر و رومان.
- اگر نيايي من مي‌روم.
زير پاي قيومي پر شده بود از پوكه. پا تند كردم. سوت خمپاره‌اي را شنيدم. به سنگر مهمات نرسيده، قيومي هم خودش را رساند. سنگر دوشكا رفت هوا. داخل كانال دويديم. پايم گرفت به جنازه‌اي و افتادم. دويديم. بلند شديم و باز دويديم.
كجا بوديم؟ ايستاديم. سينه‌مان تند تند بالا و پائين مي‌شد.
- گم شديم.
اين را قيومي گفت. بريده بريده و نفس زنان. گلوم خشك شده بود و بسوي باروت دماغم را پر كرده بود. مانده آب قمقمه‌ام را خورديم. رفتيم سمت سنگري كه باريكه نوري از آن بيرون مي‌آمد. از نيروهاي لشكرهاي ديگر بودند. كنارشان نشستيم. جلو سنگر يك سيمينوف رو زمين بود. سيگاري روشن كرديم. بفرما زديم. جوان بودند. با كرك نو رسته‌‌اي پشت لب و رو صورت. بازوي يكي‌شان تير خورده بود. شمع داشت تمام مي‌شد. صدايي شنيديم. هر دو بلند شديم. قيومي پا گذاشت رو گوني جلو سنگر و سرك كشيد. ديدمشان. پنج عراقي چشم و دست يكي را بسته و انداخته بودند جلوشان. لگد زنان مي‌آوردنش سمت ما. قيومي ته سيگارش را انداخت. سيمينوف را برداشت.
- مراقبم باش.
نفس عميقي كشيد. با فشار ماشه، اولين عراقي افتاد.
- كجا فرار مي‌كنيد.
يك به يك‌شان را گذاشت نوك مگسك. آخرين نفر اسلحه‌اش را انداخت. دست‌هاش را گذاشت رو سر و همانجا ايستاد. رفتيم كنار آن‌ها. تا چشم آن رزمنده را باز كرديم، افتاد به جان عراقي.
جانم را به لبم رسانديد.
قيومي جلوش را گرفت.
- از كدام لشكري؟
- لشكر 31 عاشورا
راه را نشانمان داد.
- از اين سمت كه برويد به بچه‌هاي خودتان مي‌رسيد.
دست‌هاي عراقي را پشت سرش بستيم. انداختيم جلومان و راه افتاديم. تاريكي داشت پوست مي‌تركاند. يك ساعت بعد رسيديم به بچه‌ها. حدود 400 اسير دست ها را بال برده بودند. اسير را هل داديم تو صف اسرا. خورشيد اولين اشعه‌هاش را رو سروصورتمان پاشيد. بيست، سي تا از بچه‌هاي زخمي را سپرديم دست اسرا و راه افتاديم. خستگي در ساق پاهايمان بود و حركت‌مان كند. نگاهم ميخكوب شد رو صورت اسيي جوان به زور چهارده، پانزده سالش مي‌شود. يكهو به طرفم دويد. زود اسلحه را گرفتم طرفش.
-منه سو ور (1)
تعجب كردم. پرسيدم:
- تو اينجا چه كار مي‌كني؟
- سه روز قبل نيروهاي صدام ريختند تو كلاس‌مان. در مدرسه را بستند و ما را آوردند اينجا. بيشتر مدرسه‌هاي اربيل را تعطيل كردند.
استوار قد بلند و درشت هيكلي با عصبانيت نگاه‌مان مي‌كرد. صورتش زخم شده بود. قمقمه‌ام خالي بود. گفتم:
- برويم جلوتر. آنجا آب هست.
تو گودي‌هاي توپ و خمپاره آب جمع شده بود. گفت:
- از آن آب بده.
- كثيفه.
جوان برگشت تو صف. استوار نگاه دريده‌اش را ريخت رو صورت اسير جوان. سيلي محكمي به او زد و به عربي چيزي گفت. رفتم جلو يقه‌اش را گرفتم.
- چرا مي‌زني‌اش؟
خواستم با قنداق اسلحه تو شكمش بكوبم. اسير جوان گفت:
- نزنش! اين مرد پدرم است.
- مرد گنده چرا بچه خودت را مي‌زني؟
با خشم گفت:
- چرا از تو آب خواست؟
- ديگر حق نداري دست بهش بزني؟ فهميدي؟
لب آب قايق‌ها تند تند در رفت و آمد بودند. انگار بازار شام بود. تداركات و مهمات مي‌آوردند و مجروح‌ها را مي‌بردند. صدا به صدا نمي‌رسيد. رحيم نيرومند آنجا بود. از بچه‌هاي عقيدتي بود. با ديدن اسرا گفت:
خدا قوت. اول مجروح‌ها بعد اسرا.
به همه اسرا آب و بيسكويت داديم. اسير جوان با فاصله از پدرش نشسته بود. آب و بيسكوئيتش را ددم. با ولع خورد. قيومي منتظر نشد و با يكي از قايق‌ها رفت. چند سروان و سرهنگ بين اسرا بود. با اكراه آب و بيسكويت را گرفتند. نگاه‌هاي وحشي‌شان رو صورت‌هامان سُر مي‌خورد. انگار ارث پدرشان را بالا كشيده بوديم. همديگر را چپ چپ نگاه مي‌كردند. يكي‌شان همان‌طور كه نشسته بود گوشه سبيلش را مي‌جويد.
انتقال زخمي‌ها تا ظهر طول كشيد. بعد از انتقال اسراء با رحيم سوار قايق شديم. در آن طرف آب، به دنبال نور محمد گشتم. او را نديده بودند. گرسنه‌ام بود. چند تايي از بچه‌ها بيرون و داخل كانال داشتند نان و كنسرو مي‌خوردند. با رحيم چند قرص نان و دو كنسور برداشتيم و رفتيم تو كانال. حاج آقا رجايي را ديدم. با چهار، پنج تا از بچه‌ها بالاي كانال نشسته و غذا مي‌خوردند. ساعت دو و چند دقيقه بود و راديو مارش حمله پخش كرد. گوينده هم با شور و احساس خاصي از عمليات گفت.
- حاج آقا بيا پيش ما.
دست بلند كرد و گفت:
- اينجا خوبه.
- پاشو بيا ديگه. ناز نكن.
دلم مي‌خواست كنار هم باشيم. رفتم دستش را گرفتم و آوردم. چفيه‌ام را پهن كردم و شروع كرديم به خوردن. نيرومند با سرنيزه‌اش در كنسرو را باز كرد. دو، سه لقمه نخورده بوديم كه سوت خمپاره شنيديم. دراز كشيديم. خمپاره از روي كانال رد شد و تركيد. گرد و خاك رو سرمان ريخت. بلند شديم. حاج‌آقا رجايي نگاهش را دواند بيرون كانال.
- يا امام زمان.
خمپاره درست خورده بود جايي كه حاج‌آقا رجايي و دوستانش نشسته بودند. بدن‌هاشان تكه تكه شده بود. از هر گوشه تكه‌اي را آوردند. حاج آقا با گريه، پاي قطع‌شده‌اي را گذاشت كنار تكه‌هاي ديگر و گفت:
- خدا انصافت بدهد امين پور. اگر صدايم نمي‌كردي من هم با دوستانم شهيد شده بودم.
- قسمت خدا هرچه باشد همان مي‌شود.
آن‌ها را مي‌شناخت. از بچه‌هاي بستان‌آباد و تبريز بودند. تكه‌هاي بدنشان را جمع كرديم تو نايلون‌ها. حاج آقا رجايي اسم‌شان را رو نايلون‌ها نوشت و بردنشان عقب. قوطي كنسور دمر شده بود. چفيه‌ام را تكاندم. انداختم دور گردنم و از خير خوردن غذا گذشتيم.
با رحيم دنبال نورمحمد گشتيم. تا بيمارستان صحرايي پياده رفتيم. هلي‌كوپتري با چند مجروح بلند شد. يك قسمت از بيمارستان را با پرده جدا كرده بودند. نگهباني هم جلوش ايستاده بود. حال زخمي‌هاي آن طرف پرده خوب نبود. صداي ناله مي‌آمد. بوي بتادين و الكل بيني‌ام را پر كرد. پرستارها هولكي مي‌رفتند آن طرف پرده. كار زيادي براشان نمي‌شد كرد. بايد منتقل مي‌شدند عقب. شايد اميدواري و لبخند مي‌توانست كارسازتر از قرص و آمپول باشد. شايد!
- پرستار پايم را قطع مي‌كنند؟
- نه!‌چرا اين طوري فكر مي‌كني. تو چيزي‌ات نيست.
نورمحمد آنجا نبود. آمديم بيرون. لودري 50، 60 متر آن طرف مي‌سوخت. جلو بيمارستان جنازه شهيدي نظرم را جلب كرد. روش پتو كشيده بودند. تكه‌اي از گوشت بدنش كنار برانكارد ديده مي‌شد. بالا سر جنازه نشستم. پتو را كنار زدم.
رحيم بيا اينجا. نور محمد شهيد شده.
رحيم آمد. نگاهي به جنازه كرد و گفت:
- شماره پلاك‌ها را نوشته‌ام. صبر كن ببينم.
پلاك شهيد را نگاه كردم. دفترچه‌اي از جيبش بيرون آورد.
- اين شماره مال نورمحمد نيست.
- ولي اين ... اين خود ...
رحيم از رزمنده‌اي كه آنجا بود، پرسيد:
- برادي اين شهيد را از كجا آورده‌اند؟
لودر را نشان‌مان داد و گفت:
- راننده آن لودر بود. داشت كار مي‌كرد زدنش.
سر و وضع‌مان تعريفي نداشت. انگار از دست اژدها فرار كرده بوديم. يك اژدهاي آهني كه از دهانش آتش بيرون مي‌آمد و غذايش آدم‌ها بودند. تويوتايي مقابل‌مان پيچيد. راننده ستوان دو ارتشي بود. دو سرباز هم نشسته بودند جلو. ستوان با تعجب نگاهمان كرد. به سربازها گفت: برويد عقب. يكي‌شان غرغر كرد.
- بياييد بالا.
راه افتاد. داشبورد را باز كرد. كمي آجيل بيرون آورد و گفت:
بخوريد من از نيروهاي توپخانه‌ام.
- ما داريم مي‌رويم روستاي قره‌جه.
- پس مسيرمان يكي است.
مقرشان فاصله كمي با ما داشت. تند مي‌راند و همه‌اش مي‌گفت:
- بخوريد... بخوريد. از سر و وضع‌تان مشخصه كه خيلي خسته‌ايد.
سربازها را در مقر خودشان پياده كرد و ما را برد رساند. تعدادي از بچه‌ها زودتر از ما آنجا بودند. رفتيم تو چادر. زود لباس‌هام را عوض كردم و رفتم چادر نور محمد. چند تا از دوستانش داشتند چاي مي‌خوردند. نشستم و ليواني هم من خوردم. نيم ساعت بعد يك تويوتا نگه داشت. بچه‌ها پياده شدند. نور محمد هم همراهشان بود. همديگر را در آغوش گرفتيم. گفت:
- داشتم دنبالت مي‌گشتم.
كمي با او نشستم و بعد به چادرمان برگشتم. شش نفر از بچه‌ها شهيد و دو نفر هم زخمي شده بودند. جاي خالي‌شان بدجوري تو چشم مي‌زد.
روز بعد دوباره سازماندهي شديم. تا خود كانال ماهي جلو رفتيم. ولي گفتند به جاي ما گردان قاسم(ع) در ادامه عمليات شركت مي‌كند. ما را برگرداندند وسايلم را گذاشتم تو چادر و پيش نورمحمد رفتم. خستگي از چهره‌اش پيدا بود. گروهانشان آماده مي‌شد برود جلو. گفتم:
- ديگر نمي‌گذارم بروي جلو. كار با تيربار را يادم بده خودم به جات مي‌روم.
در همان حين فرمانده گروهانشان آمد. نور محمد رو كرد به او.
- اين برادرمه. مي‌گويد بمانم و به جايم برود جلو...
آرام زدم به پهلوش.
بس كن. چي داري مي‌گويي.
- ... من مجردم. ولي اين زن و بچه دارد. حالا شما بگوئيد حق با كدام‌مان است؟
يكهو سروكله مولوي هم پيدا شد. فرمانده نورمحمد همه چيز را براي او تعريف كرد. با تعجب نگاه‌مان كرد.
- شما دو تا برادريد؟
سر تكان داديم.
چرا تا حالا نگفتيد؟
تو دلم گفتم:
«چرا بگوييم. مگر مخ‌مان تاب برداشته.»
طوري نگاه‌مان مي‌كردند انگار دزدي كرده‌ايم. مولوي يك اسلحه داد دستم و گفت:
- از اينجا جنب نمي‌خوري. نگهبان اينجا تويي.
- اما...
برگشت طرفم.
- شنيدي چي گفتم؟ حق نداري جلو بروي.
نور محمد تيربارش را برداشت. پريد پشت تويوتا و برام دست تكان داد. ساعت دو و نيم يا سه بود كه رفتند. يكي از بچه‌هاي خلخال هم مانده بود. پسر عموش شهيد و يكي از آشنايانش هم زخمي شده. حال و روز خوشي نداشت. بي‌صدا اشك مي‌ريخت و زل مي‌زد به دور دست. غروب، مسئول غذا آمد. معلم بود و اهل سراب. بيشتر وقت‌ها برام سيگار مي‌آورد تا مرا ديد، گفت:
- تو اينجا چه مي‌كني؟
- جا ماندم. مي‌روي جلو؟
- آره.
- پس مرا هم با خودت ببر.
سوار شدم و رفتيم لب آب. نيروهاي گروهان يك و دو تو كانال بودند. مولوي داشت با بچه‌هاي گرهانمان صحبت مي‌كرد. دور از چشمش رفتم قاطي بچه‌هاي گروهان دو. از بخت بد فرمانده گروهان دو مرا ديد. خواستم گم و گور بشوم. آمد مچ دستم را گرفت و گفت:
- اينجا چه كار مي‌كني؟ مگر برادر مولوي نگفت بماني همانجا؟
مرا برد پيش مولوي سرم را پائين انداختم. چند تا از بچه‌ها خنديدند.
-سرت را بالا كن رزمنده!
- برادر مولوي بهش صفر بده.
مولوي گفت:
چطوري آمدي؟
ماشين غذا را نشانش دادم. مسئول غذا را صدا زد. بيچاره فكر مي‌كرد سفارشي چيزي دارد. به دو آمد.
- تو آورديش؟
مسئول غذا آب دهانش را قورت داد.
- بله!
- هر طور آوردي همان‌طور هم صحيح و سالم برمي‌گرداني. فهميدي؟
مسئول غذا سرش را تكان داد و زيرچشمي نگاهم كرد. سه، چهار تا از بچه‌ها پريدند پشت تويوتا و ديگ‌ها را برداشتند بوي استامبلي پلو را خوب مي‌شناختم.
سوار شديم. فرمانده گروهان دو و مولوي نگاهمان مي‌كردند. مي‌خواستند مطمئن شوند مسئول غذا از آينه پشت سرش را ديد زد. سيگاري روشن كرد و پك محكمي زد.
- عجب آدمي هستي! چرا نگفتي نگهباني؟
سيگاري هم من روشن كردم و تو ماشين دود راه انداختيم. از عصبانيت نگاهم نمي‌كرد. وقتي پياده‌ام كرد، بي‌حرف گاز ماشين را گرفت و رفت. آن خلخالي نشسته بود و گريه مي‌كرد. زود كتري را گذاشتم رو چراغ. كنارش نشستم و به حرف گفتمش. كنسرو ماهي را گرم كردم و خورديم. گفت:
- خوابم مي‌آيد
- من هنوز بيدارم. برو بخواب
پتويي كشيد رويش و ديگر تكان نخورد. از دور دست صداي خفه انفجار به گوش مي‌رسيد. چاي خوردم و سيگاري روشن كردم.
«الان زهرا چه مي‌كند؟»
وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بين چادرها چرخي زدم. سكوت آزارم مي‌داد. در هياهوي بچه‌ها چيزي بود كه دلگرمم مي‌كرد. ساعت دو نصف شب بود. وقتي برگشتم دوستم بيدار شده بود.
- نخوابيدي؟
- نه. اگر خوابت نمي‌آيد چرتي بزنم.
خوابيدم. چه مدت بود كه خواب بودم نمي‌دانم. يك دفعه يكي گونه‌ام را بوسيد. چشم باز كردم. نورمحمد بود. گروهان‌ها برگشته بودند. بلند شدم و براشان چاي گذاشتم. مي‌گفتند گردان المهدي خط را تحويل گرفته است.فرمانده گردان المهدي مرتضي فخرزاده بود و معاونش هم جعفر نونهال (2). هر دو از بچه‌هاي خوب و مهربان محل بودند.
- وقتي بچه بود جلو مسجد را آب و جارو مي‌كرد. مي‌گفت از اينكه مي‌بيند جلو مسجد آت و آشغال ريخته، ناراحت مي‌شود.
اين را از مادر مرتضي شنيده بودم.
صبح بلندگو اعلام كرد اتوبوس‌ها جلو ستاد منتظرمان هستند. داوطلب بوديم و سه ماه‌مان تمام شده بود. رفتيم از تداركات ساك‌هامان را گرفتيم. رو هم تلنبار شده بود. بچه‌ها تو صف با هم شوخي مي‌كردند و بگو و بخند راه انداخته بودند. همه از نتيجه عمليات راضي بودند. نوبتم كه شد ديدم ساكم پاره شده. عباس چناني يك كوله پشتي داد.
وسايلت را بريز تو اين.
رفتيم جلو ستاد. يك نفر با هيكل درشت و ابروهاي گره خورده كنارمان ايستاده بود. نگاهي به بچه‌ها كرد و گفت:
- مثل آن‌هايي هستيد كه امام را در كربلا تنها گذاشتند.
صداي بچه‌ها بريد. از حرفش ناراحت شدم. گفتم:
-برادر! اين چه حرفي است كه مي‌زنيد؟
با ناراحتي گفت:
- كوله‌پشتي را كجا مي‌بري؟
- ساكم پاره شده. تداركات اين را داد وسايلم را توش بگذارم.
با خشم كوله را از دستم گرفت و وسايلم را ريخت رو زمين. بچه‌ها با تعجب او را نگاه كردند. خونم به جوش آمده بود. مگر او كه بود؟ وسايلم را پيچيدم لاي چفيه‌ام. كوله را دادم دستش.
- بيا. اين كه ناراحتي نداره. مال تو.
يكي از بچه‌ها گفت:
- مي‌شناسي‌اش؟
- نه.
- قائم مقام بسيج آذربايجان شرقي است. برادرش در عمليات شهيد شد.
خوش به سعادت برادرش. ولي اين كه اخم و تخم ندارد.
وقت اذان ظهر رسيديم به موقعيت لشكر در دزفول. شب را داخل حسينيه خوابيديم. صبح جمع شديم. گره ابروهاي قائم مقام بسيج آذربايجان شرقي هنوز باز نشده بود.
- اگر بخواهيم مي‌توانيم همه‌تان را تا آخر جنگ اينجا نگه داريم.
با خود گفتم:
«نه خير. مثل اينكه با ما پدر كشتگي دارد.»
صداي چند تا از بچه‌ها هم درآمد. بلند شد. گفتم:
- برادر اين رفتارتان هيچ خوب نيست. همه ما بسيجي هستيم و داوطلب. كسي ما را به زور اينجا نياورده كه به زور هم نگه دارد. ولي شما داريد به ما زور مي‌گوئيد. شما اگر مي‌خواهيد بمانيد. من مي‌خواهم سري به خانواده‌ام بزنم.
بقچه‌ام را زدم زير بغل و از بقيه جدا شدم. همه نگاهم مي‌كردند. از سيم خاردار رد شدم و رفتم لب جاده. پاترول سبز رنگي دنبالم آمد. سه نفر از داخلش پياده شدند. دست و پام را گرفتند و مثل گوني سيب‌زميني پرت كردند تو ماشين. بردنم پاي يك كانكس. يكي در را باز كرد و دو تاي ديگر هلم دادند. تو. بقچه‌ام را هم پرت كردند داخل. در را بستند و رفتند. كارد مي‌زدي خونم در نمي‌آمد. داخل كانكس گرم بود. بقچه‌ را گذاشتم زيرم و نشستم. يك ساعت بعد در را باز كردند. ديدم همه سوار اتوبوس‌ها شده‌اند. قائم مقام بسيج آذربايجان شرقي نگاهم مي‌كرد. از دژباني كه آنجا بود، پرسيدم:
- اتوبوس‌ها كجا مي‌روند؟
- مي‌روند خط.
با صداي بلند گفتم:
- خدا را شكر. بهتر از اين است كه اينجا بمانيم و به بزدل بودن متهم‌مان كنند.
اتوبوس‌ها به سمت چنانه پيچيدند. سپاه مقري در آنجا داشت. سه، چهار روز آنجا بوديم تا اينكه رفتيم به مقر لشكر در دزفول. به همه 1500 تومان تو راهي دادند و راه افتاديم طرف اردبيل. وقتي رسيديم هواي اردبيل سرد بود. جلو خانه فخرزاده حجله گذاشته بودند. مرتضي در ادامه عمليات كربلاي پنج شهيد شده بود. رفتيم تو. مادرش ما را ديد. چشم‌هاش قرمز شده بود. از پله‌ها آمد پائين و گفت:
- اول برويد خانه‌تان. پدر و مادرتان دل‌نگران شما هستند.
مادر شهيد فخرزاده مي‌گفت:
- كلت كمري‌اش را داده بود دست پسر كوچكش و با او تفنگ بازي مي‌كرد. گفتم مادر جان اسلحه پر خطر دارد. از دست بچه بگيرد. گفت دير يا زود شهيد مي‌شوم. مي‌خواهم وقتي پسرم بزرگ شد يك مرد باشد. يك رزمنده.
خبر آمدنمان زودتر از ما به خانه رسيد. سر كوچه بوديم كه پدر در را باز كرد و دويد طرفمان. خورد زمين بلند شد و دويد. باز افتاد. دو زانو نشست و آغوشش را باز كرد.

*پي نوشت:

1*- به من آب بده
*2- در عمليات كربلاي پنج شهيد شد.

ويژه نامه « شب هاي قدر كربلاي 5 » در خبرگزاري فارس(6)

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها