عصاي سفيد
سه شنبه 21 دی 1389 12:24 AM
داستان عصاي سفيد روز پنجشنبه بود. مدرسه تعطيل شد. ساعت دوازده و ربع ظهر بود بچه ها كه مي خواستند بپيچند به داخل كوچه آقا مصطفي را ديدند. آقا مصطفي پير بود و نابينا و هميشه با عصاي سفيد كه مخصوص نابيناها بود راه مي رفت. بچه ها به آقا مصطفي سلام كردند. آقا مصطفي گفت : سلام بچه هاي خوبم. دست كرد توي جيبش و چند تا شكلات درآورد و به بچه ها داد. همه بچه ها گرفتند و تشكر كردند. و آقا مصطفي به راه خود ادامه داد. حسن به پشت خود نگاه كرد. ديد آقا مصطفي مي خواهد از خيابان بگذرد. به بچه ها گفت : بياييد برويم به آقا مصطفي كمك كنيم تا بتواند از عرض خيابان بگذرد. قاسم گفت : خيابان خلوت است و ما تازه يك ربع ديگر با بچه هاي محله پايين مسابقه فوتبال داريم بعداً يكي پيدا مي شود و آقا مصطفي را رد مي كند. حسن قبول كرد ، باز هم بچه ها به راه خود ادامه دادند ، چند قدمي بيشتر نرفته بودند كه صداي ترمز ماشيني را شنيدند ، فوراً به عقب بازگشتند و آقا مصطفي را ديدند كه افتاده بود در خيابان، راننده پياده شد و به آقا مصطفي نگاه كرد و با كمك چند نفر آقا مصطفي را داخل ماشين گذاشتند و به طرف بيمارستان راهي شدند. بچه ها به هم نگاهي كردند و به راه خود ادامه دادند، همه آنان ناراحت بودند. جمعه بود ، حدود ساعت 6 بعد از ظهر بچه ها آمده بودند با هم فوتبال بازي كنند. بعد از مدتي حسين نشست روي پله هاي خانه ي آقا مصطفي. يكي از بچه ها كه اسمش تقي بود ، گفت: حسين بازي را خراب نكن ! بلند شو تا بقيه بازي را ادامه دهيم! حسين با حالتي پريشان گفت : جمعه ها اين موقع آقا مصطفي مي آمد و روي اين پله ها مي نشست و به ما شكلات مي داد. همه بچه ها يك دفعه غمگين شدند و روي پله ها پهلوي حسين نشستند. قاسم سرش را پايين انداخت و گفت: همش تقصير من بود ، اگر آن حرف ها را نمي زدم اين اتفاق هيچ وقت نمي افتاد. حسن گفت: بچه ها من يك فكري كردم ، بياييد برويم عيادت آقا مصطفي! بچه ها گفتند: فكر خوبي است! ولي علي گفت : ما كه نمي دانيم كدام بيمارستان بستري است! بچه ها باز هم ساكت شدند. حسن دوباره گفت : بچه ها كسي كه با آقا مصطفي تصادف كرد، حسن آقا برق كش بود. مغازه اش كوچه بعدي است مي رويم و از او مي پرسم آقا مصطفي كدام بيمارستان بستري است. بچه ها به حسن آفرين گفتند و را افتادند به طرف مغازه حسن آقا برق كش. بعد از مدتي تقي ايستاد و بچه ها را متوجه خود كرد و گفت: بچه ها امروز جمعه است و حسن آقا بسته است! بچه ها از حركت باز ايستادند و حرف تقي را تصديق كردند. حسين گفت: خُب بچه ها ، فردا بعد از مدرسه مي رويم پيش حسن آقا برق كش. بچه ها يكي يكي خداحافظي كردند و به طرف خانه هايشان به راه افتادند. روز شنبه ساعت 12 بود كه زنگ مدرسه زده شد. قاسم، حسن، تقي و تعدادي ديگر از بچه ها به سوي مغازه حسن آقا راه افتادند و به مغازه رسيدند ، داخل مغازه شدند و به حسن آقا سلام كردند و تمام ماجرا را برايش تعريف كردند. حسن آقا گفت : بچه ها ! آقا مصطفي دو كوچه بالاتر در بيمارستان سينا بستري است. بچه ها بعد از خداحافظي از حسن آقا دور هم جمع شدند و قرار گذاشتند كه عصر به عيادت آقا مصطفي بروند . هنگام خداحافظي قاسم رو كرد به بچه هاوگفت: هرچه قدر پول توجيبي داريد بياوريد. حسن گفت : چرا ؟ قاسم در جواب او گفت : بعداً مي فهميد ! عصر ساعت چهار بود كه بچه ها همه دور هم جمع شدند. قاسم گفت : پول توجيبي ها را بدهيد به من. بعد خودش اسكناس 500 تومانيش را در آورد ، حسن 400 تومان و بقيه بچه ها روي هم 2100 تومان دادند . قاسم گفت : با اين پول يك دسته گل براي آقا مصطفي مي خريم . بچه ها از اين فكر قاسم خوشحال شدند و بعد از گرفتن دسته گل به طرف بيمارستان به راه افتادند . در بيمارستان اتاق آقا مصطفي را پيدا كردند و به ديدن او رفتند. بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي