نخودي
سه شنبه 21 دی 1389 12:18 AM
يكي بود يكي نبود غير از خداي هيچ كس نبود . يك زن و مردي بودند در ولايت غربت كه بچه شان نمي شد . يك روز مرد رفته بود سر كار و زن داشت آش رشته مي پخت .زن زير لب گفت : (( اي خدا چي مي شد اگر من يك بچه داشتم ))نا گهان يك نخود از تويي ديگ پريد بيرون و گفت سلام مامان زن : گفت تو ديگه كي هستي ؟ نخود گفت من نخودي هستم پسر زن خدا رو شكر كرد و ديگ آش را داد به دشت نخودي و گفت پسرم اين ببر براي پدرت كه رفته لب جاليز . نخودي ديگ آش را به سر گرفت و رفت .مرد نخودي را ديد و فهميد كه نخودي پسري است كه خدا به او داده آهي كشيد و گفت اي خدا چي مي شد اگر اين پسر يك جوان گردن كلفتي بود كه مي فرستادمش برود قصر پادشاه كاسه مسي ام را پس بگيرد و بياورد . نخودي گفت اي پدر جون غصه نخور كه من خودم مي روم حقت را پس مي گيرم . پدر و پسر خدا حا فظي كردند و نخودي رفت و رفت تا رسيد به يك دندان مصنوعي دندان مصنوعي از او پرسيد : نخودي كجا مي روي؟ نخودي گفت مي رم قصر پادشاه كاسه مسي پدرم را بگيرم دندان مصنوعي گفت مرا هم ببر نخودي گفت باشد بعد دندان را قورت داد و به راه افتاد . رفت رفت رفت تا رسيد به يك بسته ما كاراني ما كاراني گفت نخودي كجا ميري ؟ گفت مي روم قصر پادشاه كاسه مسي پدرم را پس بگيرم ماكاراني را قورت داد و به را افتاد .رفت رفت و رفت تا رسيد به يك وكيل پايه يك دادگستري وكيل گفت : نخودي كجا ميري گفت مي روم قصر پادشاه گفت مرا هم با خودت ببر نخودي گفت باشد بعد وكيل پايه يك دادگستري را قورت داد و به راه افتاد . رفت رفت رفت تا رسيد به يك آدم صاف و ساده اي آدم صاف ساده گفت كجا مي روي ؟ گفت ميروم قصر پادشاه گفت من را هم ببر نخودي او را هم قورت داد و رفت رفت تا رسيد به قصر پادشاه وقتي وارد شد سلام كرد و گفت پادشاه من آمده ا م كاسه اي مسي پدرم را بگيرم پادشاه گفت اين پدر سوخته را بگيريد بيندازيد در فقس شيرهها نخودي را درقفس شيرها انداختندششير گفت اي نخودي ببخشيد من چون دندان ندارم بايد قورت بدهم نخودي گفت اي شير زبان بسته دواي درد تو پيش من است منتها قدري خرج دارد شير گفت خرجش مسا له اي نيست نخودي گفت اول اين كه بايد مرا نخوري دوم اين كه يك دندان مصنوعي برايت مي گذارم كه با تخفيف سر راست مي شود صد هزار تومان شير قبول كرد و نخودي دندان مصنوعي رو در اورد و داد به شير صبح كه شاه رفت دم در قفس شير ديد نخودي دارد پول مي شمارد و شير دارد دندانهايش را مسواك مي زند شاه گفت اي نخودي حالا كه اين طور است امروز بايد بروي به مطبخ براي ما غذا درست كني اگر غذايي باشد كه ما ميل نداشته باشيم تو را درسته قورت مي دهيم . نخودي رفت به مطبخ ما كاروني را در آورد و درست كرد بعد آمد پيش شاه و درباريان و گفت بفرماييد چي ميل داريد ؟ شاه كه آگهي هاي تبليغاتي تلويزيون را زياد تماشا مي كرد نا خود آگاه گفت ما ما كاراني ؟ نخودي ديس ما كاروني را گذاشت جلو شاه .شاه بعد از خوردن غذا گفت حالا كه اين طور شد بايد بروي به انبار جو و تا فردا همه جو ها را به گندم تبديل كني نخودي را انداختند توي انبار جو صبح كه شاه آمد به انبار جو ديد جو ها هيچ تغييري نكرده گفت اي نخودي خونت هدر است چرا اين جو ها را گندم نكردي ؟ نخودي وكيل پايه يك دادگستري را از دهانش بيرون آورد وکیل گفت قربان با اجازه از محضر عالی باید عرض کنم که اینها با استناد به تبصره الحاقی قانونگذاری گندم است .شاه دید که ای دل غاقل این جو ها قانونا گندم است .به ناچار گفت : نخودی را ببرید به خزانه قورت داد و آمد بیرون وسط راه برای استراحت قدری خوابید و بعد به راه افتاد ورفت یه خانه وقتی به خانه رسید گفت ای مادر جان برایت سور پریز دارم دامنت را بگیر جلو و چشمت را ببند .بعد نخودی دهانش را یاز کرد . تا جواهرات از دهانش بیرون بریزد . ولی هرچه تقلا کرد چیزی بیرون نیامد . حتی از آدم صاف و ساده هم که او را وقت رفتن قورت داده بود خبری نبود . معلوم شد که وقتی نخودی بین را ه خوابش برده آن آدم صاف ساده فرصت را عنیمت شمرد و جواهرات را برداشته و زده به چاک ما از این داستان نتیجه می گیریم که ادم هیچ وقت نباید یک ادم صاف و ساده را قورت بدهد قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید .