زیر درخت آلبالو
سه شنبه 22 فروردین 1396 2:14 PM

می گفت: این جهیزیه دخترم بیگم خاتون است. اما بیگم نه خیلی برو رویی داشت، نه چندان سرو زبانی و نه چندان هوش و ذکاوتی. بنابراین هیچ خواستگاری نداشت.
البته یکی دو تا از جوان های شکمو و زبل به هوای خوردن آلبالو الکی به خواستگاری رفته بودند. اما پیر بابا دستشان را خوانده بود. بیرونشان کرده بود و یک آلبالو هم تعارفشان نکرده بود.
یک روز چوپون قلی چوپان ده سر تپه نشسته بودند. نان و پنیرش را می خورد. باد آمد. دستمال نان را برد و توی حیاط پیر بابا انداخت. چوپون قلی وقت برگشتن در خانه را زد و گفت: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده و بیگم خاتون دستمال را شسته بود و تا کرده بود.
در را باز کرد و دستمال را به قلی داد. چوپون قلی یک دل نه صد تا دل عاشق بیگم شد. فردا باز دستمالش را توی حیاط انداخت. در زد و گفت: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده بیگم دستمال را داد. این ماجرا چند روزی ادامه داشت. بالاخره پیر بابا فهمید .
این بار وقتی قلی در را زد و گفت: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده، پیر بابا جواب داد: بیگم خاتون رفته سفر/ مسافر رُم شده.
قلی از غصه زد تو ی سرش اما سایه بیگم خاتون را که پشت پنجره دید خیالش راحت شد.
فردا باز در زد و گفت: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده.
پیر بابا جواب داد: بیگم خاتون رفته به شهر/ عروس مردم شده.
قلی از غصه پس افتاد اما وقتی سایه بیگم خاتون را دید حالش به جا اومد.
روز سوم تا قلی رفت پشت در، پیر بابا پرید و در در و باز کرد. با عصبانیت پرسید: چیه؟ باز دستمالت زیر درخت آلبالو گم شده؟
قلی هولکی گفت: نه باباجون/ چوون قلی عاشق بیگم شده!
پیر بابا پرسید: سواد داری؟ قلی گفت: نچ !نچ!
بابا پرسید: ماشین داری؟ قلی گفت: نچ! نچ !
پیر بابا پرسید: خونه داری؟ قلی گفت: نچ ! نچ!
پیر بابا با خوش حالی گفت: پس تو دوماد من هستی.
آن وقت دست قلی را گرفت و به خانه برد چون خیالش راحت شد که قلی نمی تواند دخترش را به راه دوری ببرد.
همان شب همه اهالی روستا را دعوت کردند.
عروسی مفصلی گرفتند و از همه با شربت آلبالو و کیک آلبالو پذیرایی کردند.
شام هم آلبالو پلو و ژله آلبالو داشتند.
نوش جون همه که نگفتن چه کمه.