0

داستانهایی از خدا

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:داستانهایی از خدا
پنج شنبه 3 فروردین 1396  6:17 PM

 

خدایا هر چی تو میخوای 
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست. 
حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست. 
از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست. 
بیلش رو هم گذاشت جلوی روش. 
گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. 
حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. 
حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. 
رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. 
میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه. 
گفت: نه. 
حضرت فرمود: چرا؟ 
گفت: 
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.
 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
mty1378
دسترسی سریع به انجمن ها