0

عرفان اسلامی

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی
یک شنبه 19 دی 1389  8:21 AM

عرفان اسلامی (9) خوف و انواع آن
 

نَجْوَى الْعارِفینَ تَدُورُ عَلى ثَلاثَةِ أُصُول : الخَوْفُ وَالرّجاءُ وَالْحُبُّ .

خوف عقیده بیداران راه ، و عاشقان الله بر این است که خوف بر سه نوع است :
1 ـ خوف طبیعى 2 ـ خوف مذموم 3 ـ خوف ممدوح

خوف طبیعى
 

خوف طبیعى ، هم چون حالات واقعى دیگر ، از خطوط اصلى نفس است . این حالت براى حفظ جان از حوادثى چون بیمارى، تصادف ، دور شدن از منطقه خطر، چگونگى مواجهه با حیوانات درنده ، زلزله ، رعد و برق ، سیل ، بادهاى خطرناک ، به کار گرفته مى شود .
اگر این حالت عالى نفسانى ، به انسان عنایت نمیشد و آدمى در برابر آن گونه حوادث و پیش آمدها بر خود نمى هراسید ، در مقام حفظ نفس برنمى آمد و از هیچ حادثه اى در امان نمى ماند و حیات انسان در کره خاک در معرض نابودى قرار مى گرفت .
انسانى که از وقوع بیمارى مى ترسد ، یا به هنگام بیمارى از تلف شدنش وحشت دارد ، از پیش آمدن مرض پیشگیرى کرده ، یا به هنگام درد و رنج به علاج برمى خیزد . این ترس باعث مى گردد ، انسان اصول بهداشت را در همه ى زمینه ها مراعات نماید و موانع سلامت و عوامل بیمارى خود را به دست آورد .
حالت ترس کمک مى کند تا کسى که وقوع زلزله ، باد ، سیل ، یا حمله ى حیوانات به خود و برنامه هاى زندگیش را پیش بینى مى نماید ، براى جلوگیرى از هر نوع خطر احتمالى به مبارزه برخیزد . هیچ انسانى را در زمینه ى چنین خوفى نباید سرزنش کرد ; زیرا این خوف یکى از بهترین ابزار مبارزه با حوادث است .
 

خوف مذموم
 

خوف مذموم خوفى است که ارتباطى با مسائل خطرآفرین و مسائل عالى الهى از قبیل ترس از عذاب فردا ، یا ترس از مقام و هیبت حق ندارد ، بلکه علّت آن تصوّرات باطل ، وهم وخیالات فاسده نسبت به پاره اى از امورى است که انسان با اندکى تأمّل نسبت به آن امور که زاییده خیالات و اوهام است ، حس مى کند که خوفش امرى بیهوده، و حالتى غیر منطقى داشته است .
معلّم بزرگ اخلاق ، بیدار راه ، آگاه از خطرات مرحوم « ملاّ مهدى نراقى » ، در جلد اوّل « جامع السعادات »خوف مذموم را مفصّل شرح داده است که اینک خلاصه اى از آن را مى خوانید .
1 ـ ترس از برنامه اى که وقوعش حتمى است ، و انسان به هیچ عنوان قدرت جلوگیرى از آن را ندارد ، مانند اجل طبیعى ، که براى انسان ها ، پدر ، مادر ، خویشان ، هم نوعان ، فرزندان ، رفیقان و دوستانش حتمى است ، انسانى که از هم اکنون براى چنان واقعه اى اجتناب ناپذیرى در ترس فرو مى رود ، از این ترس چه نفعى عاید او مى گردد ، یا چه ضررى از او دور مى شود .
این خوف ، چگونه مى تواند ، او را براى جلوگیرى از وقوع حادثه اى که حتمى است کمک کند ؟ این گونه خوف جز رنج و مشقت براى بدن ، و عذاب براى روح ، و اضطراب در فکر و اندیشه حاصلى نیست و باید گفت براى این ترس در وجود انسان ، علّتى جز غفلت و جهل وجود ندارد .
2 ـ ترس از برنامه هایى که وقوع و عدم وقوعش مساوى الطرفین است ، مثل این که نهالى را بکارد ، و در ترس فرو رود که این نهال ثمر مى دهد یا نه .
راستى ترس در این زمینه و امثال آن چه معنا دارد ؟ در این مرحله انسان وظیفه دارد بذر را بنشاند و قواعد کشاورزى را در کنار آن رعایت نماید ، اگر به محصول نشست، از عنایت و فضل اوست و اگر بدون ثمر ماند ، باید به جستجوى علّتش برآمد و مانع به ثمر نشستن نهال را از راه نهال دور کرد . علاوه بر این باید دانست که موجودات این جهان مادى ، در معرض حادثه اند ، و گاهى حادثه متوجه زراعت ومحصول مى شود ، و این حادثه خود بابى از ابواب ابتلا از طرف حق براى رشد بندگان است بنا بر این در این جا به جاى ترس باید خوشحال بود که خداوند بزرگ انسان را جهت آزمایش انتخاب کرده است . گاهى هم حوادث جریمه اى است براى جرمهایى که از انسان سرزده است ، عاقل کسى است که از حادثه پند گرفته و خود را در میدان رشد و کمال و جبران نواقص قرار بدهد . پس ترس در این گونه امور ، کارى است بیهوده و زیان آن فقط متوجه خود انسان مى شود .
3 ـ ترس از امورى که بدون برهان عقلى و دلیل منطقى ، از زمانهاى قدیم زمینه ساز آن شده است . مثل ترسیدن از جنازه ى میت ، یا جنّ ، یا تنها بودن به وقت شب در خانه ، سبب این ترس مغلوبیّت عقل در برابر قوّه وهم است و راه علاج این ترس ، تمرین و ریاضت است .
4 ـ ترس از فرا رسیدن مرگ ، که این ترس داراى عللى است و باید با شناخت آن علل و علاجش ، خود را از مسئله وحشت از مرگ نجات داد و نسبت به سفر آخرت حالت شوق پیدا نمود .
 

اما علل ترس از مرگ :
 

اوّل : وحشت از اینکه با رسیدن مرگ ، همه چیز به پایان مى رسد ، البتّه این وحشت مخصوص مادیگران ، دنیاپرستان ، غرق شدگان در شکم وشهوت است ، آنان که با تمام وجود ، به این دنیاى محدود دل بسته اند و غیر آن چیزى نمى شناسند و به غیر آن محبّت ندارند و هرچه را مى خواهند براى امروز مى خواهند ، اینان از مرگ سخت در وحشت اند ; زیرا مرگ به خیال و پندار باطل شان ، افتادن در چاه نیستى است ، و تصوّر مى کنند مردن پایان همه پیوندها ، علت گسسته شدن همه روابط و درهم ریختن خطوط اُنس است .
ولى علاج این ترس و درمان این خوف ، امر مشکلى نیست ، اینان باید اندکى در قرآن و فرهنگ انبیاء و حیات اولیاء فکر کرده ، تا از مجموع این واقعیات روشن شود ، که بدون شک پس از این جهان ، عالمى دیگر به نام عالم آخرت وجود دارد ، و خط عدل که بر تمام اجزاى خلقت گسترده شده است ، اقتضا دارد که وقوع آن جهان حتمى باشد و اگر چنین نبود ، خدا در قرآن و صد وبیست وچهار هزار پیامبر صادق القول ، و دوازده امام ، بر وقوع عالم پس از مرگ اصرار نمىورزیدند ، اینان باید فکر کنند، که معاد و برنامه هاى پس از مرگ ، یکى از مهم ترین پایه هاى دین ، و از تجلّیات عدل الهى در میدان آفرینش است .
اعتقاد به جهان پس از مرگد ، از مؤثّرترین عوامل اصلاح اخلاق و عمل است ، و گمان نمى رود کسى که مؤمن به عالم بعد است و از ایمان خود در راه تهذیب و تزکیه نفسش بهره برده از مرگ بترسد و به خود وحشت راه دهد .
بنابراین ترس از مرگ به عنوان پایان همه چیز ، علّتى جز بى خبرى از حقایق ندارد ، و این ترسى است مذموم و ناروا ، که آیات کتاب و روایات آن را مردود دانسته اند .
دوّم : ترس از مرگ شاید به این علت باشد که شخص فکر کند هنگام انتقال از این جهان و جان دادن ، دچار دردى جانکاه مىشود ، که در دنیا بى نمونه بوده است . این ترس هم بیهوده و بى جاست ، زیرا از امروز براى رنج فردا ، ترسیدن صحیح نیست . با توجه به اینکه درد از عوارض جسم است ، چه انسان بترسد ، چه نترسد ، بدن در معرض درد و الم است ، علّت درد مرض باشد ، یا علت رنج خروج جان از بدن . علاوه براین ، اگر انسان آراسته به حقایق ایمان و عمل صالح باشد ، بهترین ساعت او هنگام خروج از این جهان و ورود به آن جهان است ، مگر لذّت برخورد با الطاف دوست ، و شوق لقاء حضرت جانان زمینه اى براى احساس درد باقى مى گذارد .
انسان مؤمنى که ، وقت مرگ مخاطب به خطاب ( یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی )مى شود مگر برایش دردى باقى خواهد ماند ؟
این گونه عین لذّت و سرور است و نباید در این زمینه به خود ترسى راه داد ; زیرا عاشق حق فقط به فکر حق است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوى محبوب ، بسیار بسیار آسان است ، و مؤمن از این گونه دردها هیچ گونه نگرانى ندارد .
از درد منالید که مردان ره دوست *** با درد بسازند و نخواهند دوا را
سوم : وحشت از اینکه مرگ سبب نقصان ، و علت بطلان خط حرکت به سوى کمال است .
این گونه ترس هم ناشى از جهل به حقیقت مرگ و واقعیت وجودى انسان است کسى که به شناخت حقیقت موت و شناخت واقعیت انسان ، آراسته شده باشد مى داند که مرگ متمّم انسان و مکمّل آثار مثبت اوست ; تا جایى که عدّه اى از عاشقان دوست ، در تعریف انسان ، موت را جزء تعریف منطقى انسان گرفته ، و گفته اند : « الاِْنْسانُ حَىٌّ ناطِقٌ مائِتٌ » و این از علل کمال انسان است نه نقص و پستى او . مگر در زیارت سرور آزادگان و سالار شهیدان نمى خوانید : أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَآتَیْتَ الزَّکاةَ وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأَطَعْتَ اللهَ وَرَسُولَهُ حَتّى أَتاکَ الیَقینَ ؟ مگر نداى عاشقانه امام عارفان را از گوشه ى محراب عبادت ، به هنگام فرا رسیدن مرگ نشنیدى که با تمام شوق گفت: فُزت وربّ الکعبه ؟ مگر نمى دانى حضرت على اکبر علیه السلام در برابر شنیدن خبر شهادتش ، به پدر مهربانش عرضه داشت ما را باکى از موت نیست ؟ مگر انبیاء و اولیاء و ائمه بزرگ مشتاق رسیدن به لقاء حق نبودند ؟ مگر نشنیدى گفته اند «هرکس مُرد تمام شد» سالک راه دوست نه اینکه مرگ را علّت نقصان نمى داند ; بلکه آن را علّت کمال دانسته و عاشق رسیدن به آن است .
براى پاکان و نیکان ، صالحان و عاشقان رسیدن مرگ وقت خروج از دار ظلمت و جدایى از شرور و ورود به عالم نور و پیوستن به نتیجه ى نیکى ها و درستى هاست .
هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طیّبه و پیوند خوردن با عقول قدسیّه و نفوس طاهره است .
کدام عاقل این زندگى چند روزه را در برابر آن حیات عالى معامله مى کند ؟ کدام خردمند این زندگى پر از درد و رنج ، آغشته به آسیب و مشقّت و داراى نقصان و عیب را با آن حیات جاودانى و کمال انسانى عوض مى کند ؟!
چه رنج هایى که باید در این ظلمت کده کشید ، تا نور لطف حق را در همه ى برنامه هاى حیات حفظ کرد . چه دردهایى را باید تحمّل کرد تا ضربه ى خطرات ، شخصیّت انسان را نابود نکند . چه مواظبت هایى را باید داشت ، تا آدمى از خط بندگى حق ، به میدان بردگى شیطان نیفتد ؟ و همه ى این بلاها با رسیدن مرگ تمام شده ، و با پایان گرفتن این سیر و سلوک با همه زحمت و رنجى که داشت ، انسان به الله مى رسد ، و در حقیقت باید گفت مرگ نقطه ى وصل و زمان به پایان رسیدن فراق است .
هان اى عزیز ! از خواب غفلت برخیز و از مستى طبیعت به درآى و به تقویت شوق خود نسبت به واقعیّات ، که در ذاتت مایه دارد اقدام کن ، تا عاشق عالم حقیقى و مقرّ اصلى گردى .
از این پوست بى ارزش هیولایى به درآى و روان پر از اضطراب را از غبار کدورتهاى مادى بشوى و نفس خدایى ات را از آلودگیهاى خاک و غرور دنیایى پاک کن .
این قفسِ خاک تن را بشکن و با بال همّت در آسمان بندگى به سوى عالم رحمت به پرواز درآى ، از پستى جهل آزاد شو ، و به اوج عزّت و معرفت سفر کن ، از تنگناى زندان ناسوتى بیرون آى و به فضاى قدس نامحدود قدم نه. واى ، چه شد که عهدت را فراموش کردى و پیمانت را با حضرت ربّ شکستى و به همنشینى با آنچه که آن بقا و دوامى نیست راضى شدى ؟!
با خضر دانش یار شوى اى موسى دل *** شاید کزین صحرا کنى طىّ منازل
در چاه تن تا کى برآ اى یوسف جان *** مصر تجرّد را تویى سلطان عادل
از شهر تن جانا بباید رخت بستن *** زادى طلب تا فرصتى دارى به منزل
جز طاعت و خدمت نباشد زاد این راه *** بر دین و دانش کوش و منشین هیچ غافل
لذات جسمانى فانى دانه توست *** زو روز رو جاهست دام اى مرغ عاقل
جز ذکر الله است هر ذکرى زشیطان *** جز عشق حق هر سود و سودائى است باطل
با عشق آن یکتاى بى همتا الهى *** همت طلب ازهر دو عالم مهر بگسل
چهارم : ترس از اینکه پس از مرگ اولاد و عیالش بى سرپرست شده و دچار گرفتارى ومشقت گردند .
این گونه ترس ، بدون شک از وساوس شیطانى و از امواج خیالات نفسانى است .
راستى مگر مایه ى عزّت ، کمال ، عظمت و شخصیّت دیگران هستیم ؟ مگر انسان در ایجاد قدرت و ضعف ، و قوّت و ناتوانى غنى و فقر عزّت و ذلّتِ دیگران علّت تامه است ؟
منشأ این ترس جهل به قضا و قدر الهى و جهل به لطف ، عنایت و مرحمت خداوند به بندگان است .
خداى بزرگ به همه ى شئون موجودات و به خصوص انسان ، کریم است که فیض اقدس و لطف مقدسش اقتضا کرده که هر ذرّه اى از ذرّات عالم را به کمال لایق برساند و او را به هدفى که به خاطر آن خَلقش کرده است برساند و در این زمینه همه ى موجودات عالم و به خصوص بنى آدم را غرق در قوانین لازم ، اعم از تکوین و تشریع ، نموده و هریک را ، به تناسب اتصالشان به آن قوانین ، براى رسیدن به کمال مطلوب کمک مى دهد تا جایى که احدى قدرت بر تغییر و تبدیل سنّت هاى حتمیّه الهى ندارد .
چه بسیار مردمى که براى تربیت فرزندان خود رنج فراوان بردند، امّا آنان بر اثر عدم شایستگى پذیراى سعادت نشدند . چه بسیار ثروتمندانى که براى راحتى اهل و عیال خود ، ثروت بیکران نهادند ، ولى آن ثروت در مدّت کوتاهى از دست بازماندگان رفت ، و همه را گداى راه نشین کرد !!
چه بسیار فرزندانى که از سایه ى لطف پدر و مادر محروم شدند و کمترین مالى براى آنان نماند ، در عین حال به خاطر لیاقت و شایستگى و به کار بردن اندیشه ، و اتصال به مقرّرات پاک الهى ، از نظر تربیت ، به بهترین مدارج آدمیّت رسیده و در سایه سعى و کوشش خود ثروتى به دست آورده آن را با خداى مهربان معامله کردند .
چه بسیار یتیمانى که ترقّى مادى و معنوى آنان ، با کودکانى که در دامن محبّت پدران و مادران ، و در کنار ثروت زیاد بزرگ شدند ، قابل مقایسه نیست .
تاریخ بشر گواه بر این مطلب است که انتقال مال و قدرت به فرزندان و اطمینان به اینکه بعد از مرگ اهل و عیال با ثروت و قدرتِ باقى مانده ى از او آرامش و آسایش دارند امرى است بیهوده پس چه بهتر که انسان اولاد و عیالش را به ربّ الارباب واگذارد و با فراهم آوردن زمینه ى تربیت ، آنان را به خدا بسپارد ، که خداى مهربان بهترین وکیل و برترین نگهدارنده است . چه ثروت ها که از پدران باقى ماند و علّت سیه روزى فرزندان شد ، چه قدرتها که به نسل بعد منتقل شد و علّت ذلّت نسل گردید !!
در پایان این قسمت لازم است به گوشه اى از حکمت هاى مولاى عارفان على (علیه السلام) که در این زمینه رسیده است اشاره شود تا با توجه به آن ، این ترس مذموم معالجه شده و انسان از قید این ترس غلط آزاد گردد .
حکمت 352 : قالَ (علیه السلام) لِبَعْضِ أَصْحابِهِ : لا تَجْعَلَنّ أَکْثَرَ شُغْلَکَ بِأَهْلِکَ وَوَلَدِکَ ، فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَوَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللهِ فَإِنَّ اللهَ لا یُضیعُ أَوْلِیائَهُ وَإِنْ یَکُونُوا أَعْداءَ اللهَ فَما هَمُّکَ وَشُغْلُکَ بِأَعْداءِ اللهِ ؟!
« امام (علیه السلام) به دسته اى از یارانش فرمود : بیشترین همّت و کوشش خود را براى زن و فرزند قرار ندهید ، اگر آنان از دوستان حقّند که خداوند دوستانش را ضایع نمى کند و اگر از دشمنان پروردگارند براى چه همّت و کار خود را صرف دشمنان خدا مى کنى ؟! » .
این کوشش و فعالیت روى چه معیارى است ، مگر نه اینکه تقویت دشمنان خدا باعث کیفرى سخت براى انسان است .
حکمت 408 : قالَ (علیه السلام) لابْنِهِ الْحَسَن : یا بُنَیَّ لا تَخْلِفَنَّ وَراءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیا
فَإِنَّکَ تُخْلِفُهُ لأَحَدِ رَجُلَیْنِ : إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِطاعَةِ اللهِ فَسَعَدَ بِما شَقَیْتَ بِهِ وَإِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِمَعْصِیَةِ اللهِ فَتَشْقى بِما جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلى مَعْصِیَتِهِ وَلَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقیقاً أَنْ تُؤْثَرِهُ عَلى نَفْسِکَ .
« امام به فرزندش حضرت مجتبى فرمود : چیزى از مال دنیا براى بعد از خود مگذار ; زیرا آنچه پس از تو مى ماند نصیب یکى از دو نفر است : یا وارثى است که ثروتِ ارث برده را در راه خدا به کار مى بندد ، در این صورت او به وسیله چیزى که تو بدان بدبخت شده اى خوشبخت شده است و یا وارثى است که با مال تو به میدان معصیت دویده و دچار هواى نفس مى گردد و به سیه روزى مبتلا مى شود ، در این صورت تو با گذاردن مال ، براى او ، به شقاوت و بدبختى اش کمک کرده اى . این را بدان که هیچ یک از این دو وارث ، سزاوار این نیستند که آنان را بر خود مقدّم بدارى .
چه بهتر که وارث به خدا سپرده شود ، و خود انسان از مالى که به دست آورده براى آباد کردن قیامتش بهره بگیرد .
حکمت 421 : قالَ (علیه السلام) : إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَراتِ یَوْمَ القِیامَةِ حَسْرَةُ رَجُل کَسَبَ مالاً فی غَیْرِ طاعَةِ اللهِ فَوَرَثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فی طاعَةِ اللهِ سُبْحانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّةَ وَدَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّار .
« بزرگترین اندوه ها در قیامت ، اندوه مردى است که از راه حرام کسب دارایى کرده ، و آن را مردى به ارث برد که در طاعت و بندگى خدا خرج کند ، اندوه براى اینکه به خاطر کسب حرام باید به عذاب رود ، و حسرت براى اینکه مى بیند وارثش براى انفاق مال در راه خدا به بهشت مى رود !! » .
راستى عجیب است ، آنجا که وارث انسان از مال حلال آدمى ارث ببرد انسان مسئول پس دادن حساب آن است و آنجا که وارث از مال حرام ارث ببرد و با معیارهاى الهى آن را پاک کرده ، در راه خدا خرج کند ، انسان باید در قیامت به جهنم رفته و شاهد بهشت رفتن وارث خود باشد .
از این جهت امام مى فرماید :
بنابراین ترس از آواره شدن و بى سرپرست ماندن اهل و عیال ترس بى جائى است و این ترس ، هرگز با ارث گذاشتن و انتقال قدرت به زن و فرزند معالجه نمى شود . بنا بر این انسان نباید چنین ترسى به خود راه بدهد ; بلکه کسى باید براى بعد از خود ، بر اهل و عیالش بترسد ، که آنان را با دست خود از مدار بندگى حق خارج و از آراسته شدن به تربیت الهى محروم کرده است !!
بطور کلى این چند نوع ترس و هر آنچه مشابه آن است ، از نظر بیداران راه مذموم است و ریشه و علّت آن تنها جهل به واقعیّات و حقایق است .
منبع: http://erfan.ir
اقسام حجاب
 

به طور کلّى آن حجب بى نهایت بر دو قسم است : نورانى و ظلمانى .
 

حجاب نورانى و حجاب ظلمانى
 

حجاب ظلمانى توجه به لذّات و شهوات حیوانى و آرزوها و میل هاى نفسانى ، و نظر به ماهیات امکانى و توجه به خود و خلق از جهت خلقى است .
امّا حجاب نورانى دو نوع است : یکى سبحات و انوار جلال که در این حدیث به آن اشاره شده ، و دیگر انوار جمال .
اما انوار جلال آن اشراقاتى است که از فرط عظمت و نورانیت بى نهایت ، عاشق را از خود به عتاب « لَنْ تَرانِى » دور مى سازد و معشوق به قهر یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسُهُ عاشق را در حماى حیرات بازمى دارد ، و از آن اشراق ، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بیند و مقام وصال را بر خویش ممتنع داند .
و انوار جمال ، آن اشراقاتى است ، که عاشق را امیدوار به وصال کند و عارف را به نواى وَصْلُکَ مِنّی نَفْسِی وَلِقائُکَ قُرَّةُ عَیْنِی مترنّم گرداند و به نداى ( فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ) دعوت به مشاهده جمال خود ، در آینه ى آفاق و انفس کند ، وَلا یَسَعَنی أَرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِنْ یَسَعَنِی قَلْب عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ گوید ، و آینه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّى جمال یکتا گرداند .
خلاصه عارف را به اشراق جلال ، حال یأس از وصال دست دهد و حال خوف و حیرت . و بعد از حضرت ذوالجلال ، و به اشراق جمال ، مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بى مثال حاصل شود ، و دست عاشق را گرفته ، از آوارگى بیابان حیرت ، به خلوتِ خانه ى وصال خواند ، امّا به مقتضاى لِکُلِّ جَلال جَمال باز در هر قهرى ، آن معشوق را لطفى است ، و همان سبحات جلال و اشراق عظمت که عاشق را از معشوق مى راند ، و به آتش فراق مى نشاند ، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود مى کشاند ; زیرا عارفِ سالک ، وقتى خود را در منتهاى بُعْد و دورى از معشوق حقیقى دید که کمال قرب را یافته است ، لذا چون در هر قهر لطفى است و در هر جلال جمالى و با هر منع اعطایى خواهد بود ، منع ، تخدیر و ردع او در حقیقت عطا و رأفت و دعوت اوست .
و مقصود آن سلطان حقیقت شاید ، این باشد ، که آن کس که مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقیقة الحقایق وجود ، آنگاه به این مراد نایل تواند شد که سبحات جلال و ا نوار و اشراقات جمال الهى ، پرده از روى قلب وى برافکند ، تا عاشق ، حجب اَنِیَّت خود را براندازد ، و پرده اغیار و خودبینى و خودنمایى که مانع چشم حقیقت بین است برطرف سازد ، تا حقیقت خود آشکار گردد ، چهره ى شاهدِ مقصود را به دیده ى دلِ بى حجابِ ظلمانى مشاهده کند ، امّا بدون اشاره حسّى و عقلى ; زیرا چون آن ذات بى نشانِ بسیطِ یکت ، فوق نامتناهى الوجود و منزه از جسم و جسمانیات است ، پس اشاره ى حسى که خاصّ اجسام است ، نسبت به او محال و چون او را ماهیت نیست ، لذا اشاره ى عقلى که ویژه ى معانى و ماهیات کلیّه است در او ممتنع است .
وچون تعیّن و تشخّص او عین ذات مقدّس اوست ، و بینونتش از خلق بینونت وصفى است نه عزلى ، پس هیچ تمییز و تعیّن وى را نیست ، و هیچ گونه اشاره ى روحى و معنوى هم ، در مقام روح سرّ خفى و اخفى ، به آن ذات غیب الغیوبى نتوان کرد ، زیرا هرچه به اشاره حسّ یا عقل یا روح درآید متمیز و محدود است ، و در آن اشاره ، حسّ و عقل بر او احاطه کند ، در صورتى که خدا بر همه چیز احاطه دارد .
پس چون بر عارف سالک الى الله انوار و اشراقات الهى کشف شود ، و خدا را در درون از سراپرده هاى جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده کند ، این شهود عین وصال و عین فراق است ، و در عین معرفت عجز از معرفت است . زیرا این مشاهده به طورى است که هیچ اشاره حسّى و عقلى و روحى و غیره در عین شهود به او نتوان کرد ، و در حقیقت ، عارف آنجا ادراک شهودى کند که فانى در مُدرَک است ، و به کلّى از خود فارغ و فانى شده ، و به حق وجود یابد ، تا به چشم یار ببیند یار ر .
در اینجا کمیل از آن دریاى عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضیح بیشتر کرد ، حضرت فرمود : حقیقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم ، محو یعنى چیزى را نابود ساختن ، یا نشان چیزى را نابود کردن است ، موهوم در اصطلاح یعنى آنچه در ادراک قوّه ى وهم درآید ، و اینجا شاید مراد مطلق ادراکِ قواى باطنه ، از خیال و وهم و عقل باشد .
« صحو » به معنى هشیار گشتن و از مستى به هوش آمدن است ، و « معلوم » به معنى واقع ، و متحقّق ، و یقین ، وثابت الهُوِیَّه ، و حاصل الذّات است ، و مقصود آن بزرگوار ، از این عبارت آن است که عارفان و عاشقان الهى که سالکان دیار حقیقت اند ، و مسافران اقلیم قدس ، باید چشم وَهْم کثرت بین را ببندند ، و دیده ى قلب خدابین را بگشایند ، زیرا آن که طالب وصال معشوق حقیقى است و مشتاق جمال شاهد ازلى ، آنگاه به شهود آن حس کلّ رسد که پرده ى موهوم عالم را از چشم بصیرت براندازد و به شهود معشوق ، خود عالم و عالمیان را در آتش عشق بسوزاند و همه را محو و فانى در حق بیند ، تا معلوم و مشهود که حقیقت است چهره بنماید ، و جمال دل آراى حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده کند ، زیرا تا پرده موهوم حجاب ، چشم قلب است . دیده بصیرت از شهود شاهد حقیقت محروم است ، و سالک در سراپرده اوهام که قرقگاه آستان حقیقت و حماى پیشگاه سلطان عزّت است بازماند ، و سرگرم تماشاى مظاهر او شده و مفتون به شئون تجلیّات وى گردد ، لذا حسن اعظمِ اتمِّ الهى که بیرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننماید ، و طالب دیدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از دیدار منعم باز ماند .
اینجاست که باید همه بدانند ، مقصود از بعثت رسولان حق و بسط سیاسیات الهیه و حکمت وضع احکام و انواع عبادات ، تزکیه و تصفیه نفس و تهذیب روح و ایجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است ، و نیز مقصود از رسالت انبیا تشکیل مدینه فاضله و ایجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمین سعادت ملّت با پیاده کردن آثار روح و معنویت و صفا و وفا و حقیقت است . همچنین منظور آن بزرگواران تعلیم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانى است ، و نیز این برنامه براى تعالى بخشیدن روح ، و باز غرض نهایى ، وصول به این مقام است که خلق خدا نخست عارف بالله شوند ، و سپس با سیر و سلوک علمى و عملى به مراتب عالیه معرفت خدا رسند ، تا آنجا که مَحْوِ مُوْهُوم که ( در کلام امام (علیه السلام)آمده است ) عبارت از ماسوى الله است کرده ، و کشف و شهود کلّ الجمال حق و حقیقت کنند ، آن حقیقتى که منتهاى آمال عارفان است .
کمیل عطش اشتیاقش افزود ، و تقاضاى تشریح مقصود کرد ، حضرت فرمود : هتک الستر لغلبة السر : هتک یعنى پرده دریدن ، و پرده برانداختن و آشکار ساختن چیزى که پنهان در حجاب است ، ستر به معنى پرده و هر ساترى است . سرّ به معناى امر پنهان و پوشیده و چیز مخفى از افکار و ادراک است .
شاید مقصود حضرت این است که : آن کس که جویاى مقام حقیقت و وصل و شهود حضرت احدیّت است ، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پیش نظر عقل وَهْمى براندازد و حجب نورانى عقل ، تا چه رسد به ظلمانى وهم ، همه را بردرد ، و در هیچ مرحله از سیر الى الله باز نایستد ، و از هر حجاب نور و ظلمت خلقى و وصفى بگذرد ، تا سرّ احدیّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قواى ادراکى او را مقهور و مغلوب گرداند ، و حقیقت را به واسطه ى غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود کند .
در حالى که عارف ، در فناى شهودى تمام مدارک حسّى و عقلى ، به واسطه ى مشاهده ى نور تجلّى وجه الله تعطیل شود ، و از خویش فارغ و از وسوسه هاى حسّى آسوده ، و از مدرکات و لذّات عقلى هم بى خبر و غافل باشد و به همراهى قلب و همه قواى ادراکى به صقع شتابد ، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهى بدون جهت و اشارت و کیفیت نایل شود . پس آن حال که حال غلبه سر الله است بر قلب عارف و بر جمیع قواى ادراکى او ، حال ادراک حقیقت است و در این حال که شاهد حقیقى ( کنت سمعه الذى یسمع به ، وبصره الذى یبصر به ویده الذى یبطش به ) رخ نماید ، و قهر و غلبه و استیلاى کامل سر الهى بر باطن و ظاهر عارف دست دهد ، از خود فانى شده و به چشم حق روى حقیقت را عیان بیند .
پس تا به واسطه ى غلبه ى سرّ خدا هر فکر و اندیشه از دل بیرون نرود ، و تمام مدارک و حواسّ بشرى تعطیل شود ، و جبل انیّت عارف مندک بلکه محترق نگردد ، هنوز سالک را از آن صرف حقیقت ، و حقیقت صرف آگاهى نه ، و در آن سراپرده وحدت راه نیست .
تا بود باقى بقایاى وجود *** کى شود صاف از کدر جام شهود
تا بود پیوند جان و تن به جاى *** کى شود مقصود کل برقع گشاى
تا بود غالب غبار چشم جان *** کى توان دیدن رخ جانان عیان
باز کمیل آن لب تشنه ى حقیقت ، از آن بزرگوار تقاضاى تشریح کرد ، حضرت فرمود :
جذبُ الأحدیّة لصفة التوحید .
حقیقت : جذب عشق احدیت است که دل عارف را به سمت اقلیم توحید مى کشاند .
جذب ، در لغت به معنى به سوى خود کشیدن و از جایى به جایى بردن و سیر به سرعت است .
صفت توحید ، یعنى پاک شدن از هرگونه شایبه شرک خفى و آشکار ، و از هر توجه جز توجه به خد ، و فراغ کامل قلب از هرچه به غیر عشق و شهود حق ، و مشاهده آن حسن مطلق است .
پس معنى کلام گهربارِ ، آن دریاى بى پایان عرفان ، این است که حقیقت را کسى درک خواهد کرد که عشق احدیّت او را مجذوب به خود کند و از توجّه به عالم کثرتش به کلّى فارغ سازد و یک دله به کعبه مقصود کشاند ، و در روایت آمده است ، که تا محبّت و عشق و جذبه ى مقام احدیّت به لطف خاص ازلى ، شامل حالِ اهل سلوک نگردد ، به کوشش و جدّ و جهدِ تنه ، رسیدن به این مقام میسّر نیست ; و انسان هرگز لطف و عنایت حق به جایى نخواهد رسید .
بنابراین آن حضرت ، کمیل را به این سرّ که از اسرار الهى است آگاه مى سازد که رسیدن به مقام حقیقت که بالاترین مقصد سالکان راه خداست ، فقط در پرتو جذب احدیت شود . و تا آن جذبه ى پنهانىِ معشوق ، عاشق را دعوت نکند ، عاشق موفّق به قدم گذاشتن در کوى وصال نخواهد شد . و عشق معشوق چون به عاشق رخصت دیدار دهد ، و لطف پروردگار میسر مى شود پس از آن عشق عاشق پدید مى آید . سالک تا به پیمودن مراتب عشق و سیر مقامات عاشقى اقدام نکند ، هرگز به مقام وصال نرسیده ، و به خلوتگاه شهود راه پیدا نخواهد کرد ، و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه ى عشق او که اثر عشق به ذات خود است ، سرآغاز عشق عاشق است . آنگاه عشق و شوقِ عاشق ، نقطه ى شروع سیر و صعود او به درگاه شهود است .
کمیل با شنیدن کلام امام (علیه السلام) آتش اشتیاقش شعله کشید و از حضرت توضیح بیشترى خواست . حضرت فرمود :
نور یشرق من صبح الأزل فیلوح على هیاکل التوحید آثاره .
یعنى آن حقیقتى که مورد سؤال توست ، نور الهى است ، که از صبح ازل ، بر هیاکل توحید اشراق کرد ، یعنى نور حضرت حق بر ماهیات ، که از خود وجود ندارند و وجودشان آیت وحدت حق است طلوع کرد .
شاید مراد از صبح ازل مى توان عالم عنایت ازلى ، و عالم ربوبیت و نظام ربانى باشد . « پس منظور از تابش نور حق و طلوعِ خورشیدِ حقیقتِ وجود ، و اشراق معشوق مطلق بر هیاکل توحید ، ظهور آثار تجلى در مظاهر و مجالى اوست . و به عبارت دیگر ، مراد از تجلّى نور حق در ماهیّات امکانى و به ظهور پیوستن اشیاء و کلیّه ى مراتب از ذات و ذاتیات ماهیات و جواهر و اعراض و مجرد و مادى و بسیط و مرکب و ملک و ملکوت ، از « صبح ازل » وجه الله و انا الله است .
و براى آن وجود ، جهان به منزله ى آیینه است ، و انسان که در وجودش تمام جهان آفرینش به وحدت و بساطت منطوى است ، آیینه ى دیگرى است در مقابل وجه الله که خود در قرآن فرمود :
( سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ ) .
پس عالم و آدم ، ظهورِ نورِ حقیقت عینیه ، و به چشم شهود شاهد ، حضرت ربوبیّت است .
و مراد از « هیاکل توحید » حقایق عقلى و ارواح کلّى و نفوس قدسى است ، که که بر این معنى آگاهند ، و شاید منظور کلیّه ى اشیاء باشند به اعتبار ارتباطشان به حق همانگونه که فرمود :
وفی کُلِّ شَیء لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلى أنّه واحِدٌ .
و ممکن است تربیت شدگان از نفوس قدسیّه ى انبیاء و اولیاء مقصود باشد که مظهر وجه الله اند ، آرى آنان هیاکل توحید و مظهر آثار ، و مظهر توحید و خلیفة الله و رحمة للعالمین اند .
کلام حضرت که به اینجا رسید ، کمیل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضاى اشراق دیگرى کرد ، چون پاسخ اِطْفِ السِّراج فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْح را شنید ، چراغ انیّت خود ، و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتیاق خویش را به کلّى خاموش ، و غیر خدا همه را فراموش کرد ، که خورشید معرفت و صبح حقیقت بر او طالع گردید ، و دیجور قلب آن عارف را به نور خویش روشن گردانید .
آرى هنگامى که عارف به دیده باطن ، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام الهى را دید و آن نور را به چشم قلب مشاهده کرد ، دیگر انوار ضعیفِ وجود خود و موجودات نیازمند عالم از نظرش به کلّى ناپدید شده ، و در مقابل آن خورشید جهان تاب ، شمع وجود محدود خلق و چراغ خودبینى خود را خاموش سازد .
نظرى که دید در خود به صفاى دل خدا را *** به خدا دگر نبیند نه خود و نه کدخدا را
بگشاى چشم حیرت که جماى یار بینى *** که بسوخت برق غیرت پر عقل و هوش ما را
به چراغ عقل کم جوى زبى نشان نشانى *** بر آفتاب تابان چه بها بود سها را
رخ یار لن ترانى زهزار پرده بینى *** بزدایى ار زآئینه دل تو ماسوا را
آرى کمیل خاموش شد و تا اندازه اى که لایق بود از حقیقت آگاه و به معشوق نایل آمد .
تا اینجا به اندازه امکان کلمه عارف که در متن روایت امام ششم آمده بود «نجوى العارفین» و عرفان ، و مقامات و سیر سلوک عارفان ، و قواعد سیر و سلوک الى الله توضیح داده شد . اینک به ترجمه و توضیح اصل روایت و اوّلین قسمت آن که خوف است و از اصول حال عارفان است برمى گردیم ، و در این زمینه از خداى بزرگ طلب مدد مى کنیم ، چرا که بى مدد او هیچ برنامه مثبتى صورت نمى گیرد .
أَزِمَّةُ الأُمُورِ کُلاً بِیَدِهِ *** وَالْکُلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهِ
 

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها