0

خواستگاری قسمت اول

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان دنباله دار خواستگاري (ايراني)
شنبه 18 دی 1389  9:00 PM


 

تو یه خیابون  جلوی یه خونه

 

فریبرز و فریبا و خان دایی و ز ن پدر با لباس شیک و تمیز جلو یه خونه واستادن . یه »

 

« جعبه شیرینی دست زن پدره و یه سبد گل م دست فریباس. فریبرز به زن پدرش می گه

 

شما زنگ بزنین.

 

« بعد اشاره می کنه به خان دایی و میگه »

 

متکلم وحده مون پای آیفون به سخنرانی بیاد و تا شب همینجا پشت در واستادیم!

 

« زن پدر زنگ می زنه. یه خانم آیفون رو جواب می ده »

 

کیه ؟

 

زن پر : سلام خانم، مهمون نمی خواین؟ امر خیره!

 

« یه لحظه سکوت می شه و بعد از تو آیفون می گن »

 

وای خاك تو گورم! بفرمائین قدم تون سر چشم!

 

همون ساختمون  جلو یه آپارتمان

 

فریبا و فریبرز و خان دایی و زن پدر با سلام و احوال پرسی می رن تو آپارتمان . اونجا »

 

یه خانم و آقا با یه پسر جوون واستادن . فریبا سبد گل رو می ده به پسره و زن پدر جعبه

 

« شیرینی رو می ده به مادر پسره. اونام با تشکر می گیرن

 

همون آپارتمان  سالن پذیرایی

 

فریبا و فریبرز و خان دایی وزن پدر، به ترتیب کنار همدیگه رو مبل نشستن. پسره با »

 

پدرش، روبروشون نشستن . مادره یه بلوز رو هول هولکی از رو یه مبل ور می داره و

 

« پرت می کنه تو یه اتاق و بعد می آد مشینه و با خجالت می گه

 

ببخشین ترو خد ا! همچین یه خرده بی خبر بود، اینه که ما کمی غافلگیر شدیم ! الان چایی

 

دم می کشه می آره خدمت تون!

 

زن پدر : این حرف چیه خانم؟! می گن مهمون سر زده خرجش پای خودشه!

 

مادر پسره : اختیار دارین. ترو خدا دهن تونو شیرین کنین.

 

پدر پسره : جسارتا عرض می کنم! افتخار این سعادت رو مدیون کی هستیم ما؟

 

فریبا : یکی از دوستان مشترك! بعدا خدمت تون عرض می کنیم.

 

« پدر و مادر پسره می خندن و می ن »

 

خواهش می کنیم، لطف کردین تشریف آوردین.

 

« زن پدر یه شیرینی میذاره دهنش »

 

همون آپارتمان  داخل یه اتاق دیگه

 

یه دختر 18  19 ساله داره تند تند سر و وعضش رو جلو آینه درست می کنه و »

 

گاهگاهی م از لای در به فر یبرز نگاه می کنه و لبخند می زنه ! فکر کرده که فریبرز اومده

 

« ! خواستگارش

 

همون آپارتمان  سالن پذیرایی

 

« زن پدر شیرنی ش رو خورده و می گه »

 

ببخشین، نور چشمی چند ساله شونه؟

 

« دوربین چهره پسره رو می گیره که حدودا سی سال رو داره. مادر پسره می گه »

 

دور و ور هیجده نوزده سال شه!

 

« فریبا اینا یه نگاهی به همدیگه می کنن و فیبرز با خنده می گه »

 

بعله، زنده باشن. البته یه هوا بیشتر به نظر ما اومدن! گیر گیرای 17  18 نشون می دادن!

 

دوباره آروم می خنده . پدر و مادر پسره و پسره یه خرده اخماشون می ره تو هم و مادر »

 

« پسره با حالت تعجب می گه

 

بچه م تازه امشال دیپلم ش رو گرفته!

 

« فریبا اینا یه نگاهی دوباره به هم می کنن و فریبرز می گه »

 

ببخشین، یه کلاس سه کی کردن؟ یعنی الان دیگه قاعدتا باید پایه شون قرص قرص شده

 

باشه!

 

خان دایی سرشو میندازه پایین و می خنده . پدر و مادر پسره یه نگاه با تعجب به »

 

« . همدیگه می کنن. گیج و سردرگم نشون می دن

 

فریبا : عذر می خوانم، ایشون در حال حاضر به چه کاری مشغولن؟

 

«  پسره چشم از فریبا ور نمی داره! معلومه خیلی از فریبا خوشش اومده

 

مادر پسره : داره خودشو آماده می کنه واسه کنکور. مام گذاشتیم به اختیار خودش دیگه!

 

« ! فریبا اینا مات به پسره نگاه می کنن »

 

فریبرز : ببخشین، منظورم اینه که غیر از اون، کارشون چیه؟ یعنی در آمدشون چقدره؟

 

« پدر و مادر پسره دوباره یه نگاه تعج آمیز به همدیگه می کنن و پدر پسر می گه »

 

والا فعلا که من ماهی بیست سی هزار تومن بهش می دم! حالا تا بعد خدا بزرگه!

 

فریبا : فکر نمی کنین این مبلغ یه خرده کمه؟!

 

« پدره یه حالت بلاتکلیفی تو صورتش پیدا می شه که مادره زود می گه »

 

البته خرج رخت و لباس و کفش و رفت و آمد و اسم نویسی شم جداسا ! همونا سر به

 

فلک میذارن!

 

اینو که مادره می گه، پدره یه لبخند می زنه و سرشو به علامت تائید تکون می ده که »

 

« مادره در گوشش می گه

 

آخه مرد چقدر بهت بگم یه خرده ماهیونه ی این دختره رو زیاد کن که جلو مردم سر

 

شکسته نشیم!

 

« فریبا اینا یه نگاه می همیدیگه می کنن که فریبرز آروم در گوش فریبا می گه »

 

الحق که انگشت رو خوب پسری گذاشتی ! اگه ماها خودمون صد تا خونه رو در می زدیم

 

یه همچین نوبر بهاری گیرمون نمی اومد!

 

فریبا : ببخشی، خدمت و این چیزا چی؟ می دونین که! خیلی مهمه!

 

مادر پسره : .ا! بچه م هنوز وقت خدمت کردنش نیس که ! حالا هس که بکنه ! این چند

 

سال که پیش خودمونه، گذاشتیم استراحتاشو بکنه!

 

« فریبرز با حالت شوخی اما جدی، بلند می گه »

 

بعله!! آدم خدمت رو همیشه می تونه بکنه ! سی و پنج سالگی، چهل سالگی! اصلا می تونه

 

صبر کنه با بچه ش بره خدمت ! می شه خریدش ! یعنی یه خدمتکار که بگیرین، مشکل

 

حله!

 

فریبا : نطر ایشون در مورد مهریه چیه؟

 

مادر پسره : خب مثل نظر همه!

 

فریبا : پس موافقین؟

 

« ادر محکم می گه »

 

البته!

 

فریبا : نظرشون رو چقدره؟

 

مادر پسره : هر چی بشتر بهتر!

 

« بعد می خنده »

 

فریبا : یعنی اگه ما بگیم دو هزار تا سکه طلا، ایشون موافقن؟

 

« پدر و مادر پسره ذوق زده می شن و می گن »

 

بعل که موافقن؟!

 

« فریبرز آروم در گوش فریبا می گه »

 

خب الحمدلله یه امتیاز مثبت گرفت!

 

فریبا : با جشن عروسی چی؟ اگه مثلا ما بخوایم تو یه هتل 5 ستاره باشه، با موزیک و

 

شام و چهارصد پونصد تا مهمون، ایشون موافقن؟

 

« دوباره پدر و مادر پسره که خیلی خوشحالن می گن »

 

خب معلومه!

 

فریبا : طلا و این چیزا چی؟ ایشون با خریدش موافقن ؟

 

« دوباره پدر و مادر پسره با خوشحالی زیاد می گن »

 

البته البته!

 

فریبا : با آزادی زن و احترام به حقوقش چی؟ موافقن؟

 

« پدر و مادر پسره دیگه از خوشحالی گریه شون گرفته! با شادی مادر پسره می گه »

 

مگه دیگه ما چی برای بچه مون می خوایم ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که شما رو

 

قسمت ما کرد! اصلا جای حرف برای ما نذاشتین!

 

همون خونه  آشپزخونه

 

همون دختره 18  19 ساله، همونجور که داره چایی رو حاضر می کنه، همه ش می

 

خنده! صدای فریبا اینا تو آشپزخونه می آد!

 

همون آپارتمان  سالن پذیرایی

 

« فریبا و فریبرز آروم دارن با هم حرف می زنن »

 

فریبرز : ظاهرش که خوبه . نجیب م خس ! از وقتی ما اومدیم سرشو بلند نکرده نگاه کنه !

 

مبارکه ایشاله.

 

« دوربین مادر پسره رو می گیره. به پسرش آروم می گه »

 

اگه به امید خدا کار خواهرت جور شد، خواهر دامادم می گیرم واسه تو! چطوره؟

 

« پسره به حالت تائید سرشو تکون می ده »

 

دوربین فریبا اینا رو نشون می ده . فریبا آروم یه چیزی در گش فریبرز می گه . فریبرز »

 

یه خرده دستاشو می ماله بهم . براش سخته حرفی رو که فریبا بهش گفته بگه . خجالت می

 

« کشه. بالخره هر جوری هس شروع می کنه و می گه

 

ببخشین آ! اگه جسارت نباشه یه چیزی می خوام بگم!

 

« پدر و مادر پسره می گن خواهش می کنیم ، بفرمائین »

 

فریبرز : ترو خدا، جون اون کسی که دوست دارین ! وجدانا!اگه ایشون اهل گثافتکاری و

 

عیاشی و رفیق بازی و این چیزاس همین الان به ما بگین؟!

 

« پدر پسره که عصبانی شده می گه »

 

این حرفا چیه آقا؟!

 

زن پدر : ترو خدا ناراحت نشین! بالاخره شمام جوون دارین!

 

پسره که چشمش فریبا رو گرفته با اشاره به پدرش می گه یعنی آروم باشه . پدر پسره »

 

« کمی آروم می شه و می گه

 

بچه م از گل پاکتره آقا!

 

فریبرز : اونکه کملا مشخصه، اما می گم نکنه مثلا تو جوونی هاش یه شیط ونی هایی کرده

 

باشه! آدمه دیگه!

 

اینارو فریبرز با خنده می گه . پدر پسره که دوباره عصبانی شده تا می آد یه چیزی بگه، »

 

« بازم پسره و مادرش بهش اشاره می کنن. اونم ساکت می شه. مادر پسره می گه

 

نخیر آقا! بچه م چه قدیم و چه الان، پاك و طیب و طاهز، بوده و هس!

 

فریبرز : الهی شکر ! واقعا این جور آدمم کیمیاس ! بنده در مقایسه با خودم که جوونم

 

عرضص کردم! الهی صد هزار مرتبه شکر!

 

« بعد همونطور که پسره رو نگاه می کنه با خنده می گه »

 

یعنی می گم صیغه ای، نم کرده ای، چیزی جایی نداشته باشن!

 

« بعد یه چشمک به پسره می زنه »

 

« پدر پسره دیگه نمی تونه خودشو نگه داره و داد می زنه و می گه »

 

حرف دهن ت رو بفهم آقا ! اصلا ما این وصلت رو نخواستیم ! بفرمائین! بسلامت! به امان

 

خدا!

 

« اینو می گه و با دستش در آپارتمان رو نشون می ده که خان دایی یه مرتبه می گه »

 

چوش چوش چوش چوش چوش چوش ...!

 

تا خان دایی این کلمه رو چند بار می گه، پدر و مادر پسره و پسره با حالت عصبانیت »

 

از جاشون بلند می شن که حمله کنن به خان دایی اینا که فریبرز با حالت گریه ریال یه

 

مونده می کنه و زود دو تا دستاشو بحالت « چوش » نگاهی به خان دایی که هنوز تو کلمه

 

« ایست می گیره جلو پدر و مادره و می گه

 

صبر کنین! صبر کنین! این، مثلا داره شعر می خونه! زبونش گرفته الان! یه دقیقه صبر کنین

 

اگه چیز بدی گفت، حمله کنین!

 

« پدر و مادره یه لحظه مکث می کنن که خان دایی می گه »

 

چوش چوش چوشمعم گ گ گ گ سرانَ انَ انَ انَ انَ دازند ص ص ص ص صدَ بار.

 

« فریبرز به حالت رفع سوء تفاهم به پدر و مادره می گه

 

دیدین حالا! بقیه شم اینه: فروزنده تر و روشن تر ستم!

 

« اونا آروم می شن و مشینن. زن پدر بحالت آشتی و صلح و صفا می گه »

 

ای بابا ! شما که ماشالا سرد و گرم چشیده این ! با یه کلمه حرف نباید از کوره در رفت! تو

 

خواستگاری همیشه از این چیزا بوده ! می گه جنگ اول به صلح آخر ! ما جوون مونو

 

داریم می دیم، شمام جوون تونو ! باید بالاخره این حرفا گفته شه دیگه ! قصد و غرضی در

 

کار نیس! این خان دایی ما، کمی لکنت داره! مسخره نمی خوان بکنن!

 

« پدر و مادر پسره، شرمنده می شن و پدره با حالت خنده و عذر خواهی می گه »

 

ببخشین واله . ما صلا متوجه نبودیم ! ببخشین ترو خد ا! حالا این شعر به این قشنگی مال

 

کی هس؟!

 

خان دایی : بابا بابا بابا بابا طا طا طا طاهر!

 

فریبرز : یعنی البته بابای بابای بابای باباطاهر!

 

« همه می زنن زیر خنده و مجلس کمی آروم می شه که فریبا می گه »

 

ببخشین، اخلاق شون چی، خوش اخلاقن یا ...

 

مادر پسره می خنده و تا می آد از اخلاق خوب بچه ش بگه فریبرز برای اینکه کار »

 

« دوباره به دعوا نکشه، تند می گه

 

ایِ بابا ! ایشون همه چیزشون خوب و عالیه ! ایشااله یه خرده کگه با هم آشناتر شدیم، یه

 

چند جلسه با رفقا مردونه ورشون می داریم و با هم می بریم بیرون و اخلاق شون دست

 

مون می آد!

 

تا فریبرز اینو می گه، رگ گردن پدره و پسره از غیرت می زنه بیرون و پسره در حالی »

 

« که از جاش بلند می شه می گه

 

بی شرف خواهر منو می خوای با رفقات مردونه ورداری ببری بیرون؟!

 

تو همین موقع دختر 18  19 ساله که خواهر پسره س، با یه سینی چایی وارد سالن »

 

« می شه! تا چشم فریبرز به دختره می افته، تازه متوجه اوضاع می شه ومی گه

 

وای خدا مرگم بده!

 

« پدره و پسره می ریزن سر فریبرز و پسره می گه »

 

دو ساعته نشستی اینجا و داری دری وری می گی! هیچی بهت نگفتم پر رو شدی؟!

 

« فریبرز که وسط پدره و پسره گیر کرده با التماس داد می زنه و می گه »

 

بخدا سوء تفاهم شده! شما اشتباه متوجه شدین!

 

پسره : ما اشتباه متوجه شدیم بی شرف؟! آبجی منو می خوای مردونه ببری بیرون؟!

 

« پدر پسره همونجور که یقه فریبرز رو گرفت به پسرش می گه »

 

اَمونش نده محسن! بزنش بی شرفو!

 

« شروع می کنن به زدن فریبرز از زیر دست و پاشون داد می زنه »

 

نزنین بابا! اشتباه شده والا! خان دایی! فریبا اینا رو نجات بده!

 

«  بعد دوباهر داد می زنه ومی گه

 

نزنین بابا ! والا سوء تفاهم شده! ما خواستگاری دخترتون نیومدیم که ! یه دقیقه شما دست

 

نگه دارین تا بگم من!

 

« پدر و پسره یه مکث می کنن. فریبرز از زیر دست و پا بلند می شه که پسره می گه »

 

پس اومدین حواستگاری ننه م؟!

 

« فریبرز در حالیکه داره لباسش رو درست می کنه می گه »

 

نخیر! اومدیم خواستگاری خود شما!

 

« تا اینو می گه، پسره با عصبانیت می گه »

 

بی شرف بی غیرت منو مسخره می کنی؟!

 

« ! دوباره شروع می کنن به کتک زدن فریبرز »

 

آدامه دارد>>>

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها