0

داستان هاي دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389  5:38 PM

 

 

نسل آتش

زن جوان، سر خم كرد و دست بر شكمش كشيد.
_ بشّار! من كه پاهاي تو را ندارم. كمي آرام برو تا من هم به تو برسم.
گلوله باران روستا هم‌چنان ادامه داشت. با هر انفجار تن زمين مي‌لرزيد و پوستش ترك برمي‌داشت. تكه‌هايي از سقف و ديوار خانه‌هاي كاهگلي در آسمان به پرواز درآمده بودند و از دور چنين به نظر مي‌رسيد كه در فصل خرمنگاه و به جاي دانه‌هاي گندم، اين مردم و خانه‌هايشان است كه در هوا چرخ مي‌زنند.
بشّار كه از دور به تانك‌هاي مهاجم و گردش بالگردها نگاه مي‌كرد، سربرگرداند.
_ نگران گشتي‌ها هستم قسيمه! اين لعنتي‌ها، مخصوصاً بعد از حمله‌ي تانك‌ها، سر و كله‌شان پيدا مي‌شود.
قسيمه نفس‌نفس‌زنان گفت:
_ تو كه زبانشان را بلدي بشّار! اگر پيدايشان بشود، مي‌تواني دست به سرشان كني. تازه ما كه با اين لباس‌ها، هم شكل آن‌ها شده‌ايم!
_ مرد جوان ايستاد و چشم‌هاي درشتش را به زن دوخت. قسيمه لبخند زد.
_ كارت شهرك‌نشيني هم كه خوب داري؟
_ من زبانشان را بلدم. ولي فقط كافيست مقابلشان سبز شوم. آن‌ها عكس و مشخصات مرا دارند.
بشّار روي پنجه‌ي پا نشست و خود را با خط كشيدن روي خاك‌ها مشغول كرد تا قسيمه به او برسد. زن عرق‌ريزان بالاي سرش ايستاد. بشّار سر بالا آورد و به نوزاد اشاره كرد.
_ انگار اين كوچولو خيلي خسته‌ات كرده!
قسيمه نفس بلندي كشيد و آرام كنار مرد نشست.
_ حالا خسته كردنش بماند. مرتب مي‌گويد كه «به بابا بگو عمليات را عقب بندازه تا من هم دنيا بيام و آرتيست بازي شو نگاه كنم.»
بشّار سر تكان داد و به آسمان نگاه كرد.
_ ببين قسيمه! آرتيست بازي را اسرائيلي‌‌ها مي‌كنند و ما فقط به تكليفمان عمل مي‌كنيم.
و دست روي شانه‌ي زن گذاشت.
_ تو به من قول داده‌اي كه كمكم كني. من هميشه نگران مادرم بودم كه او هم راضي شد. حالا تو دچار ترديد شده‌اي و بهانه مي‌تراشي. همين امروز صبح به من قول دادي!
بلور لرزان چشم‌هاي عسلي قسيمه شكست.
_ يعني تو اينقدر عجله داري كه يك ماه هم نمي‌تواني عمليات را عقب بيندازي بشّار؟ من دلم مي‌خواهد كه موقع تولد بچه، تو كنارم باشي، همين. بعد هركاري كه...
انفجار گلوله، كلام قسيمه را نيمه تمام گذاشت. مرد كنار او دراز كشيد. بوي باروت و باران شن‌ و خاك، آن‌ها را در بر گرفت. بشار زير بغل قسيمه را گرفت و او را از زمين بلند كرد.
_ بايد هرچه زودتر به مقر كميته برسيم. تو هم كه...
_ نگران مني بشّار يا نگران رضايت دادنم؟ كدامش؟
بشّار چشم در چشم زن دوخت.
_ نگران هر دو قسيمه! من كه جز شما و مادر، كس ديگري را ندارم.
_ پس براي همين است كه ما را تنها مي‌گذاري!
پشت مرد لرزيد. دست لرزانش را بالا آورد و شانه‌ي زن را فشرد.
_ قسيمه، تو كه صبح راضي بودي همراهم به كميته بيايي.
_ بله، ولي مي‌ترسم بشّار، سرنوشت اين بچه چه مي‌شود؟
بشّار صحنه‌هاي انفجار را مقابل چشمانم زنده كرد: بمبي را كه زير لباس سياه يهودي‌اش بسته بود، بايد در اتوبوس صهيونيست‌ها منفجر مي‌كرد... خود را ميان شعله‌هاي آتش ديد.
_ كجايي بشّار؟ انگار اين‌جا نيستي، در آسمان‌ها سير مي‌كني!؟ شعله‌ها در آسمان گم شدند و بشّار بار ديگر خود را در كنار قسيمه ديد.
_ چيزي نيست! داشتم به مأموريتم فكر مي‌كردم.
_ مثل هميشه!
تا كنار در ورودي كميته، هر دو خاموش مي‌مانند. نگهبان كه از فصله‌ي پانصد متري، آن‌ها را با دوربين تشخيص داده بود، به موقع در را باز كرد.
يكي از نگهبان‌ها، آن‌ها را به سوي نمازخانه هدايت كرد كه با الياف خرما فرش شده بود. زني دست قسيمه را براي پايين آمدن از پله‌ها گرفت. كمي بعد، فرمانده كه مرد ميانسال و بلندقامتي بود، با چهره‌اي روشن وارد شد. عطر ياس در فضاي نمازخانه پيچيد.
تصوير شهداي عمليات استشهادي كه روي ديوار نمازخانه نقش بسته بود، به بشّار و قسيمه خيره شدند:
مصطفي فيصل، عبدالكريم عيسي، سلميان طحانيه و يوسف الصغير.
فرمانده زير عكس شهيد فتحي شقاقي نشست و نگاه جدي‌اش را به بشّار دوخت.
_ هنوز مصممي بشّار؟
_ بيشتر از هر وقت ديگر!
فرمانده لبخند زد و به قسيمه نگاه كرد. زني كه كنار قسيمه نشسته بود، دست او را فشرد.
_ همه فكرهايت را كرده‌اي خواهر؟ عواقب اين كار را مي‌داني چيست؟ تو ديگر تنها نيستي...
بشّار روبه فرمانده خم شد.
_ الحمدلله تصميمشان را گرفته‌اند. جاي نگراني نيست.
فرمانده سربرگرداند.
_ او خودش بايد به همه‌ي جوانب موضوع فكر كند و خودش هم جواب بدهد.
قسيمه تقلا كرد تا آشوب دلش را فرو بنشاند. بي‌قراري او بيش از همه بشّار را عذب مي‌داد. صورت سرخ شده و چشم‌هاي خيسش از بشّار مي‌خواست كه به قولش وفا كند. سرش كه پايين افتاد، دي بشّار فرو ريخت.
يكباره با انفجار مهيبي كه در روستا رخ داد. مقر تشكيلات كه در فاصله‌ي يك كيلومتري آن قرار داشت، لرزيد. فرمانده روبه قسيمه كرد:
_ آيا رضايت خودتان را اعلام مي‌كنيد؟
قسيمه جا‌به‌جا شد. مردي با بي‌سيم وارد زيرزمين شد و چيزي در گوش فرمانده گفت. لحظه‌اي در سكوت گذشت. آشوبي مبهم وجود بشّار را در خود مي‌پيچاند. «نكند خطايي از او سر زده...»
_ چيزي پيش آمده؟
قلب فرمانده از لحن صداي بشّار شكست. از گوشه‌ي چشمش قطره اشكي پايين لغزيد.
_ خواهر، ديگر لازم نيست كه رضايت بدهيد!
بشّار ناباورانه برخاست و خود را روي پاهاي لرزان فرمانده انداخت.
_ چرا لازم نيست؟ مگر خودتان نگفتيد كه قسيمه بايد رضايتش را اعلام كند!
و به سرعت، كاغذي از جيبش بيرون آورد و به سوي قسيمه دويد.
_ قسيمه! بنويس كه تو رضايت داري! عزيزم بنويس!
فرمانده شانه‌هاي لرزان بشّار را در ميان بازوان ورزيده‌اش فشرد.
_ امّ جمال به جاي تو بمبي را كه در خانه داشتي، به خودش بسته و چند دقيقه پيش، مقابل اسرائيلي‌ها آن را منفجر كرده است. آن‌ها دوازده نفر بودند كه براي دستگيري تو وارد خانه شده بودند. نه نفرشان هلاك شده‌اند بشّار!
قسيمه حس كرد، چيزي در وجودش مي‌شكند. خم شد. قلب كودك در ميانش به شدت مي‌تپيد.
بشّار خود را در آغوش فرمانده رها كرد و به يادش آمد كه مادرش آن روز، وقتي كه او طرز كار بمب را توضيح مي‌داد، چقدر كنجكاو بود.

نويسنده: منصورايماني (صبا) كارشناس ارشدادبيات فارسي متولد 1340 كلاچاي

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 131

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها