پاسخ به: طنز در اسارت
جمعه 17 دی 1389 8:50 PM
حلقه قلابي
روزي در آسايشگاه نشسته بوديم كه ناگهان چشمم به گيرهي پنجره افتاد كه از جنس برنج بود. به طرف پنجره رفتم و گيره را شكستم و با آن يك حلقه انگشتر درست كردم كه شباهت زيادي به حلقه طلا داشت و آن را براي يادگاري به انگشت كردم. نگهبان آسايشگاه كه حلقه را در انگشتم ديد، گفت آن را به او بدهم، اما به وي گفتم اين حلقه نامزدي من است و نميتوانم آن را به كسي بدهم. او پيشنهاد كرد سه بسته سيگار به من بدهد، اما من گفتم يك بكس سيگار ميگيرم و آن حلقه را ميدهم. سرانجام موافقت كرد و يك بكس سيگار به من داد، من هم حلقه قلابي را به او دادم. اما وقتي به مرخصي رفت تا آن را بفروشد زرگر گفته بود كه اين يك فلز معمولي است و به هيچ دردي نميخورد. سرباز عراقي بعد از پايان مرخصي به اردوگاه بازگشت و به من گفت: چرا حلقه قلابي به من دادي؟ من منكر شدم و گفتم: خير، آن حلقه از طلاي خالص بود. بحث و مشاجرهاي طولاني در گرفت و در همين اثنا فرمانده پادگان جلو آمد و علت را جويا شد و وقتي نگهبان عراقي قضيه را برايش شرح داد، از من پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ گفتم: من حلقه تقلبي به او ندادم بلكه حلقه نامزديم را به او دادم و از اين معامله هم هيچ راضي نبودم. فرمانده عراقي هم برگشت و محكم كوبيد توي سر آن سرباز عراقي و به من هم گفت بروم. از آن موقع به بعد آن سرباز هميشه مرا چپ چپ نگاه ميكرد و در فكر تلافي بود.