0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:35 PM

۱۰

هنوز برف اول نباريده بود که يک روز عصر ، معلم کلس چهار رفت زير ماشین .

زير يک سواری . مثل همه ی عصر ها من مدرسه نبودم .دم غروف بودکه فراش

قديمی مدرسه دم درخونه مون ، خبرش را آورد .که دويدم به طرف لباسم و تا حاضر

بشوم ، می شنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعريف می کند .ماشین برای يکی از

آمريکايی هابوده . باقیش را ازخانه که در آمديم برايم تعريف کرد . گويا يارو

خودش پشت فرمون بوده و بعد هم هول شده و در رفته . بچه ها خبر را به مدرسه

برگردانده اند و تا فراش و زنش برسند ، جمعیت و پاسبان ها سوارش کرده بودند و

فرستاده بوده اند مريض خانه .به اتوبوس که رسیدم ، ديدم لک پشت است . فراش

را مرخص کردم و پريدم توی تاکسی .اول رفتم سراغ پاسگاه جديد کلنتری .

تعاريف تکه و پاره ای از پرونده مطلع بود . اما پروند ه تصريحی نداشت که راننده

که بوده .اما هیچ کس نمی دانست عاقبت چه بليی بر سر معلم کلس چهار ما

آمده است .

اول » طبق جريان اداری « کشیک پاسگاه همین قدر مطلع بود که درين جور موارد

می روند سرکلنتری ، بعد دايره ی تصادفات و بعد بیمارستان .اگر آشنا در نمی -

آمديم ، کشیک پاسگاه مسلما نمی گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم . احساس کردم

میان

اهل محل کم کم دارم سرشناس می شوم . و از اين احساس خند ه ام گرفت .

ساعت 8 دم در بیمارستان بودم ، اگر سالم هم بود حتما يه چیزيش شده بود. همان

از ساعت «: طور که من يه چیزيم می شد . روی در بیمارستان نوشته شده بود

در زدم . از پشت در کسی همین آيه را صادر کرد . . » 7 به بعد ورود ممنوع

ديدم فايده ندارد و بايد از يک چیزی کمک بگیرم . از قدرتی ، از مقامی ، از هیکلی ،

می خواستم »... من «: از يک چیزی . صدايم را کلفت کردم و گفتم

بگويم من مديرمدرسه ام . ولی فورا پشیمان شدم . يارو لبد می گفت مدير کدام

مدرسه کدام سگی است؟ اين بود با کمی مکث و طمطراق فراوان جمله ام را اين

طور

تمام کردم :

». بازرس وزارت فرهنگم .....« -

که کلون صدايی کرد و لی در باز شد .يارو با چشم هايش سلم کرد .رفتم تو

و باهمان صدا پرسیدم :

»........ اين معلمه مدرسه که تصادف کرده « -

تا آخرش را خواند . يکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقه ی فلن ، اتاق فلن .

از حیاط به راهرو و باز به حیاط ديگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان می -

دويدم که يارو از عقب سرم هن هن می کرد .طبقه اول و دوم و چهارم .چهارتا

پله يکی . راهرو تاريک بود و پر از بوهای مخصوص بود .هن هن کنان دری را

نشان داد که هل داد م و رفتم تو .بو تند تر بود و تاريکی بیشتر .تالر ی بود پر از

تخت و جیر جیر کفش و خرخر يک نفر . دور يک تخت چهار نفر ايستاده بودند .

حتما خودش بود . پای تخت که رسیدم ، احساس کردم همه ی آنچه ا زخشونت و

تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد . و اين

معلم کلس چهارم بود مدرسه ام .سنگین و با شکم بر آمده دراز کشیده بود. خیلی

کوتاه تر از زمانی که سر پا بود به نظرم آمد . صورت و سینه اش از روپوش چرک

مرد بیرون بود.صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود ، درست به رنگ جای سیلی

روی صورت بچه ها . مرا که ديد ، لبخند و چه لبخندی ! شايد می خواست

بگويد مدرسه ای که مديرش عصر ها سرکار نباشد ، بايد همین جورها هم باشد .

خنده توی صورت او همین طور لرزيد و لرزيد تا يخ زد .

»....؟ آخر چرا تصادف کردی «

مثل اين که سوال را از و کردم . اما وقتی که ديدم نمی تواند حرف بزند و به جای

هر جوابی همان خند ه ی يخ بسته را روی صورت دارد ، خودم را به عنوان او دم

آخه چرا ؟ چرا اين هیکل مديرکلی را با خود ت اين قد راين ور «. چک گرفتم

و آن ور می بری تا بزنندت ؟ تا زيرت کنند ؟ مگر نمی دانستی که معلم

به چنان عتاب و »؟ حق ندارد اين قدر خوش هیکل باشد ؟ آخر چرا تصادف کردی

خطابی اين ها را می گفتم که هیچ مطمئن نیستم بلند بلند به خودش نگفته باشم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها