پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:25 PM
! با شیر
و خورشیدش که آن بال سر ، سه پا ايستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می
کرد
و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت و
تاسه تیر
پرتاب ، اطراف مدرسه بیابان بود . درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته روبه
شمال ، رديف کاج های درهم فرو رفته ای که از سر ديوار گلی يک باغ پیدا بود روی
آسمان لکه دراز و تیره ای زده بود .حتما تا بیست و پنج سال ديگر همه ی اين اطراف
پر می شد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچه ها و فرياد لبويی و زنگ روزنامه فروشی و
راستی شايد متری « -. عربده ی گل به سر دارم خیار !نان يارو توی روغن بود
ده دوازده شاهی بیشتر نخريده باشد ؟ شايد هم زمین ها را همین جوری به ثبت
داده
»...!؟ باشد ؟ هان ؟ - احمق به توچه
بله اين فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به
اين
تو اگر «-. نتیجه رسیدم که مردم ،حق دارند جايی بخوابند که آب زيرشان نرود
و رفته بودم و دنبال کار ». مردی ، عرضه داشته باش مدير همین مدرسه هم بشو
را گرفته بودم تا رسیده بودم به اينجا .همان روز وارسیفهمیده بودم که مدير قبلی
مدرسه زندانی است . لبد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لبد حال دارد
کفاره گناهانی را می دهد که يا خودش نکرده يا آهنگری در بلخ کرده . جزو پر
قیچی ها ی ريیس فرهنگ هم کسی نبود که با مديرشان ، اضافه حقوقی نصیبش
بشود و ناچار
سرودستی برای اين کار بشکند . خارج از مرکز هم نداشت .اين معلومات را
هم مد نشده بود » گه خوردم نامه نويسی « توی کارگزينی بدست آورده بودم . هنوز
که بگويم يارو به اين زودی ها از سولدونی در خواهد آمد .فکر نمی کردم که ديگری
هم برای اين وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد
دشوارش .
اين بودکه خیالم راحت بود . از همه ی اينها گذشته کارگزينی کل موافقت کرده بود !
دست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس ، آن جا هم دوسه تا عیب شرعی
و عرفی گرفته بودند و مثل گفته بودن لبد کاسه ای زير نیم کاسه است که فلنی
يعنی من ،
با ده سال سابقه ی تدريس ، می خواهد مدير دبستان بشود ! غرض شان اين
بود که لبد خل شدم که از شغل مهم و محترم دبیری دست می شويم . ماهی
صدوپنجاه
تومان حق مقام درآن روزها پولی نبود که بتوانم ناديده بگیرم . وتازه اگر نديده
می گرفتم چه ؟ باز بايد برمی گشتم به اين کلس ها و اين جور حماقت ها .اين بود
که
پیش رئیس فرهنگ ، صاف برگشتم به کارگزينی کل ، سراغ آن که بفهمی نفهمی ،
دلل کارم بود .و رونويس حکم را گذاشتم و گفتم که چه طور شد و آمدم بیرون .