0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:25 PM

مدير مدرسه

۱

از درکه وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلم کنم .همین طوری دنگم گرفته

بود قد باشم . ريیس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم

مکث

کرد و بعد چیزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که

رونويس حکم را روی میزش گذاشته بودم . حرفی نزديم .رونويس را با کاغذهای

ضمیمه اش زيروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثل خالی از عصبانیت گفت :

جانداريم آقا . اين که نمی شه ! هر روز يه حکم می دند دست يکی می فرستنش «-

».... سراغ من ... ديروز به آقای مدير کل

حوصله اين اباطیل را نداشتم . حرفش را بريدم که :

»؟ ممکنه خواهش کنم زير همین ورقه مرقوم بفرمايید «-

و سیگارم را توی زيرسیگاری براق روی میزش تکاندم . روی میز پاک و مرتب بود .

درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چیز به جای خود و نه يک

ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زيادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشیده ای

.... قلم را برداشت و زيرحکم چیزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده

بودم بیرون .خلص .تحمل اين يکی رانداشتم .با اداهايش .پیدا بود که تازه رئیس

شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .

انگار برای شنیدنش گوش لزم نیست . صدو پنجاه تومان در کار گزينی کل مايه

گذاشته

بودم تا اين حکم را به امضاء رسانده بودم .توصیه هم برده بودم و تازه دوماه هم دويده

بودم . مو ، لی درزش نمی رفت .می دانستم که چه او بپذيرد ، چه نپذيرد ،

کارتمام است . خودش هم می دانست .حتما هم دستگیرش شد که با اين نک و

نالی

که می کرد ، خودش را کنف کرده .ولی کاری بود و شده بود.در کارگزينی کل ،

سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عريضه رونويس را به رويت ريیس فرهنگ

هم برسانم تازه اين طور شد .وگر نه بالی حکم کارگزينی کل چه کسی می توانست

حرفی

بزند ؟ يک وزارت خانه بود و يک کارگزينی !شوخی که نبود .ته دلم قرص تر از

اين ها بود که محتاج به اين استدللها باشم .اما به نظرم همه اين تقصیرها از اين

سیگار

لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل

جديدم

». الف .ب « در بیاورم . البته از معلمی ، هم اقم نشسته بود .ده سال

درس دادن و قیافه هایبهت زده ی بچه های مردم برای مزخرف ترين چرندی که می

گويی ... و استغناء با غین و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قديمی ترين

شعر دری و صنعت ارسال مثل و رد العجز ... و ازاين مزخرفات ! ديدم دارم

خر می شوم . گفتم مدير بشوم . مدير دبستان ! ديگر نه درس خواهم داد

و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلف وقت ، در امتحان تجديدی به هر احمق بی

شعوری هفت بدهم تا ايام آخر تابستانم را که لذيذترين تکه ی تعطیلت است ، نجات

داده

باشم . اين بود که راه افتادم . رفتم و از اهلش پرسیدم . از يک کار چاق کن.

دستم را توی دست کارگزينی گذاشت و قول و قرار و طرفین خوش و خرم و يک

روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی ، که باب میلم هست يا نه .

ورفتم .مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو

بود .يک فرهنگ دوست خر پول ، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و بیست و

پنج سالهدر اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده

ها

کوبیده بشود و اين قدر ازين بشودها بشود ، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اينکه راه

بچه

هاشان را کوتاه بکنند ، بیايند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین

يارو از متری يک عباسی بشود صد تومان . يارو اسمش را هم روی ديوار مدرسه

کاشی کاری کرده بود . هنوز درو همسايه پیدا نکرده بودند که حرف شان بشود و

لنگ و پاچه ی سعدی و بابا طاهر را بکشند میان و يک ورق ديگر از تاريخ الشعرا را

بکوبند روی نبش ديوار کوچه شان.تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا .از

صد متری داد می زد که توانا بود هر .... هر چه دلتان بخواهد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها