0

عملياتهاي زميني

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:عملياتهاي زميني-- دهلران - موسیان
سه شنبه 14 دی 1389  9:13 PM


الیاس ملکی :
«تازه انقلاب به پیروزی رسیده بود وداشتیم از هوای پاک آزادی بهره مند می شدیم و به کار و تلاش مشغول بودیم که خبر تهاجم ارتش عراق به مرزهای میهن اسلامی، همه را بهت زده کرد. در آن روزها که به روستای مان برگشته و مشغول کشاورزی و دام داری بودیم، همه ی عشق مان این بود که سرزمین مان را آباد کرده و میهن مان را به استقلال برسانیم تا احساس سربلندی و افتخار کنیم، اما حضور نظامیان بعثی و افکار جنگ طلبانه ی رهبر عراق یعنی صدام حسین، همه چیز را از بین برد.

 


غیرت مان قبول نمی کرد که بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا عراقی ها همه جا را به اشغال خود در آورند. عده ای از عشایر منطقه، تفنگ های برنوی خود را بعد از سال ها بیرون کشیدند و اسب های شان را زین کردند. با آن که تعدادمان زیاد نبود، اما عزم و اراده مان دشمن را به وحشت می انداخت.» 
دوستان الیاس ملکی تعریف می کنند که او و همرزمانش به جبهه ی موسیان رفتند و در تاریخ 13/7/1359 بعد از جنگی ستودنی به شهادت رسیدند.
عراق در آن روزها و هم زمان با دیگر مناطق غرب و جنوب غربی ایران، دهلران را هدف هجوم همه جانبه قرار داد و مناطقی از این شهرستان را اشغال کرد. در این حمله، جاده ی مهم «ایلام ـ مهران ـ دهلران» قطع گردید و بسیاری از مردم این شهرستان آواره شدند.
اگرچه در ابتدای جنگ، نوار مرزی استان ایلام تا عمق چند کیلومتر در داخل خاک ایران به اشغال ارتش عراق در آمد، اما نیروهای مردمی و قوای مسلح ایران اسلامی با تشکیل خط دفاعی و سپس اجرای عملیات های ایذایی و محدود، مقدمات آزاد سازی سرزمین خود را فراهم کردند. علی حیاتی که متولد دهلران بود، بعد از شروع جنگ با چند تن از دوستان دبیرستانی خود به «آبدانان» رفت تا در آن جا به مردم آواره کمک کند. در آبدانان اردوگاهی برای آوارگان و عشایری که از مرزها رانده شده بودند، در نظر گرفته و مردم را به آن جا منتقل می کردند. علی حیاتی و دوستانش در اردوگاه به کار فرهنگی و تبلیغی مشغول شدند، اما اوضاع بد مردم و نبود امکانات، آن ها را ناراحت می کرد و گریه ی زنان و بچه های پدر از دست داده، آتش انتقام را در وجودشان شعله ور می ساخت.
سرانجام آن ها با شنیدن خبر هجوم ارتش عراق به شهر دهلران، عازم این جبهه شدند. علی حیاتی بعدها در عملیات والفجر 3 نزدیک زادگاهش به شهادت رسید. 

محمد گلبو:
«مناطق اطراف دهلران در سال اول جنگ به طور کامل در دست عراقی ها بود، اما جرات ورود به شهر را نداشتند. در طول این مدت، تنها چند روز شهر در اشغال تانک های عراقی بود، اما شب ها نیروهای گشتی برای بررسی اوضاع، تا حومه ی شهر می آمدند و حتی بعضی وقت ها پا به خانه های متروک شهر می گذاشتند.
ما بارها با گشتی های عراقی درگیر شدیم و یک بار پنج نفر از آن ها را یک جا اسیر کردیم. در اطراف دهلران، حیوانات وحشی بسیاری از قبیل شغال، روباه و یا گراز و خرس زندگی می کنند. گشتی های عراقی که بارها به وسیله ی این حیوانات ترسیده و یا به سوی آن ها شلیک کرده بودند، این بار هم به گمان این که چند شغال یا گراز در پی آن ها هستند. قضیه را جدی نمی گیرند تا این که نیروهای ایرانی آن ها را محاصره کرده و اسیر می کنند.
یک بار هم نیروهای ایرانی، به اشتباه تعدادی از دام هایی را که بی صاحب در بیابان رها شده بودند به جای گشتی های عراقی به گلوله می بندند و صبح با روشن شدن هوا می بینند که چند گوسفند زخمی روی زمین افتاده اند، اما به سرعت سر آن ها را بریده و گوشت شان را حلال می کنند تا ظهر غذایی برای رزمندگان اسلام شوند.»

مددخواه از لشکرامام حسین(ع):
«عراقی ها در محور ما جهنمی درست کرده بودند که فکر می کردیم همه ی ما در آن، خواهیم سوخت. عراق، لحظه ای آتش خود را قطع نمی کرد و زمین را به شخم بسته بود. حاج حسین که خود با بی سیم در جریان پیشروی دیگر محورها بود، تاکید بر حفظ این محدوده داشت. وقتی اوضاع وخیم تر شد، خودش به خط آمد و با بچه ها به صحبت نشست. می گفت جایی که ما هستیم نقطه ی مهم و کلید منطقه است. اگر عراق این جا را بگیرد، در عقبه ی دیگر لشکرها نفوذ می کند و حتی ممکن است عملیات با شکست روبرو شود.
جواب رزمندگان به حسین خرازی همان بود که ما تا پای جان این محور را حفظ خواهیم کرد و اگر دشمن از کشته های ما پشته  بسازد، باز هم جنازه های مان راه تانک های عراقی را سد خواهند کرد.

دکتر کمال شکوفه:
«برای عملیات فتح المبین از چند شب پیش نیروهای بسیجی و سپاهی و ارتشی را با هم ادغام کردند. جمع دوست داشتنی و خوبی بود و خیلی زود با هم رفیق شدیم. ساعت 5/2 بعد از نصفه شب بود که فرمانده بسیجی، تک تک افراد را بلند کرد و به جلو فرستاد فرمان حمله، صادر شد. من به گروه تخلیه ی مجروح اشاره کردم که بلند شوند و پشت سر من بیایند.
به دنبال یکی از بسیجی ها به راه افتادیم، اما همین که از تپه، سرازیر شدیم نیروهای پیاده، حمله را شروع کردند. آن ها با صدای الله اکبر به طرف سنگرهای دشمن یورش بردند و به دنبال آن صدای تیراندازی عراقی ها از همه سو برخاست. عراقی ها برای دفع حمله با تیرهای کالیبر پنجاه و سلاح های دیگر به مقابله با ما برخاستند. از هر سو گلوله ای به هوا برمی خاست و صفیر کشان زمین را سوراخ می کرد. تیربارهای عراقی به راحتی می توانستند روی ما آتش کنند، ولی من فرصت را از دست نداده و زود از زمین برخاستم و به گروه گفتم به طرف تپه ای که سمت راست ما بود، بدوند. خودم جلوتر از آن ها رفتم و خود را روی سینه کش تپه انداختم. بقیه هم همین کار را کردند. بهترین محلی بود که می شد از اصابت تیرهای دشمن در امان باشیم.
از کنار ماشین مهمات سوخته ای عبور کردیم و جلوتر رفتیم. آتش تیربار عراقی، دو سمت راست و جلو دیده می شد. معلوم نبود بقیه ی نیروهای خودی در کدام طرف قرار دارند. بچه های دسته پیاده ای که من با آن ها بودم به هر چهار طرف تیراندازی می کردند. از سمت چپ، چند نفری دیده شد و همگی به طرف آن ها تیراندازی کردند. صدای الله اکبر از آن ها بلند شد و بعد از این که اسم رمز حمله «یا زهرا (س)» را بر زبان آوردند فهمیدیم که نیروهای خودی هستند.
تا آن لحظه، هیچ کس زخمی نشده بود. من که یک امدادگر بودم تصمیم گرفتم به محل دیگری بروم، شاید در آن جا کسی زخمی شده باشد، ولی می ترسیدم از این که مبادا دسته های دیگر مرا اشتباهی گرفته، به طرف من شلیک کنند، اما قدری به خودم جرات داده و به طرف چپ، یعنی جایی که صدای نیروهای خودی می آمد، دویدم. با یک جهش بلند خود را به آن سوی تپه انداختم. در آن جا بود که دیدم چه قدر سنگر عراقی به تصرف نیروهای خودی در آمده و چه قدر از بچه ها کنار سنگرها شهید شده اند.»

سرلشکرشهید  صیاد شیرازی:
از منطقه تماس گرفتند و گفتند تعدادی عراقی به طرف مواضع آزاد شده در حرکتند، اما تعداد آن ها به قدری است که آدم را به شک می اندازد. به یکی از هلی کوپترهای هوانیروز ماموریت دادم تا برود وانتهای ستون اسرا را دیده و گزارش کند.
خلبان هلی کوپتر گزارش داد که تعداد آن ها قابل شمارش نیست. عراقی ها لباس های خود را درآورده، در دست می چرخانند و یا به علامت تسلیم دست ها را روی سر گذاشته، به طرف ایران در حرکتند. آن ها مانند لشکری شکست خورده بودند.
 
سرتیپ دوم علی عبدی بسطامی :
مشاهده ی ویرانه های موسیان و دهلران، دل هر بیننده ای را به درد می آورد و عمق جنایات و وحشی گری نیروهای صدامی را آشکار می ساخت. در شهر دهلران تخریب زیادی به عمل آمده بود، اما مسجد شهر، سالم و قابل بهره برداری بود. یکی از جلسات هم آهنگی بین مسؤولین ارتش و سپاه که با اجرای برنامه های دعا و ندبه هم تؤام بود، در مسجد، برگزار شد. قسمتی از دعا را سرگرد علی رزمیار، فرمانده گردان 111 تیپ 84 با صدای رسا می خواند، به طوری که هنوز صدای دلنشین او در گوشم طنین انداز است. در آن جلسه، گزارش هایی از محورهای بیات و چیلات قرائت شد و به وسیله ی مسؤولین بر امر هوشیاری و مراقبت تأکید گردید.

علی کرد:
عده ای از نیروهای این گردان برای شناسایی وارد خطوط عراق شدند. آن ها تعریف می کردند که ما خود را به نزدیکی حوزه ی نفتی در بیات رساندیم. عراقی ها تاسیسات نفتی در این منطقه را به کلی از بین برده بودند و با کارگذاری تی ـ ان ـ تی می خواستند که چاه های نفت را به آتش بکشند.
عراقی ها که برای این منظور، روزها و هفته ها برنامه ریزی کرده بودند، خواستند به محض حمله ی ایرانی ها، چاه ها را آتش زده و از مواضع خود که در خاک ایران بود، عقب نشینی کنند. با آتش زدن چاه ها، هم به ایران از لحاظ هدر دادن ذخائر نفتی، ضربه وارد می شد، و هم با سوختن چاه ها در شب، می توانستند منطقه را به راحتی زیر آتش دقیق بگیرند.
رزمندگان با شناسایی مواضع جدید به منظور دستیابی کامل به اهداف باقی مانده، وارد عمل شدند تا ضمن فعال کردن جبهه ها و به انفعال کشاندن دشمن، سازمان رزم خود را نیز ارتقاء دهند.

مصطفی رحیمی:
روزهای ابتدایی تیرماه 1365 بود که گردان مالک از لشکر محمد رسول الله «ص» وارد دهلران شد. باید چند روزی را در آن جا می ماندیم و بعد برای عملیات به طرف مهران می رفتیم.  برای استقرار نیروها، ساختمان های نوسازی انتخاب شد که ظاهراً در گذشته مورد استفاده قرار نگرفته بود. ساختمانی که گروهان ما در آن مستقر شد یک خانه ی یک طبقه بود با دو اتاق و یک حیاط. نیروها داخل دو اتاق، مستقر شدند. هوا گرم بود و نشستن در اتاق ها هم کلافه کننده. اوقات فراغت ما معمولاً در کوچه و پس کوچه های شهر طی می شد. دهلران سوت و کور بود و هیچ صدایی از آن برنمی خاست. فقط وقتی خودروهای نظامی از خیابان ها می گذشتند، سکوت شهر شکسته می شد.
خیلی از خانه ها در و پیکر نداشتند. نظاره ی اثاثیه ی مردم که زیر آوارها مانده بود، دل آدم را به درد می آورد. عروسکی را دیدم که از زیر تلی خاک چشم در چشم من دوخته بود. حتماً منتظر دست های کوچکی بود که روزی او را تنها گذاشته بودند.
غروب که می شد، آفتاب سوزان هم دست از سر ما برمی داشت. حالا پشت بام ها محل خوبی بود برای تجمع بچه ها پشت بام ساختمان را جارو و با چند پتو فرش کردند. نماز را آن بالا می خواندیم و شام می خوردیم و بعد هم دور هم شروع به گفت و شنود می کردیم. شب و فانوس و سکوت شهر و زمزمه ی باد خنک، فضای خاصی را به وجود می آورد که خاطره ی دهلران را برای همیشه در ذهنم حک کرد.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها