پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:35 AM
اولين کلمه عربي اسارت!
احمد يوسفزاده رزمنده دفاع مقدس در کتاب خاطرات خودنوشتش، از اولين روز اسارت در زندان اينگونه روايت کرده است:
ساعت حدود 10 بود. نشسته بودم زير پنجرهاي که آن طرفش سربازان عراقي در رفتوآمد بودند. روي لبه پنجره قوطي آبيرنگ کوچکي ديدم که سربسته بود. برش داشتم. رويش نوشته شده بود: «جبن». معناي اين کلمه را نميدانستم. به اميد آن که جبن يک جور خوراکي خوشمزه باشد، خواستم بازش کنم. وسيلهاي نداشتم. هيچکس نداشت. ديشب، قبل از ورود، انگشتر و ساعتهايمان را هم گرفته بودند تا چه برسد به چاقو و تيزي. قوطي را گذاشتم سر جايش، اما نيم ساعت بعد که گرسنگي اذيتم کرد، دوباره برش داشتم و افتادم دنبال راه حلي براي باز کردنش. فکري به سرم زد. عراقيها پلاک شناساييام را شب قبل نديده بودند. هنوز توي گردنم بود. پلاک را از زنجيرش جدا کردم. لبههايش کُند و گرد بود. بايد تيزش ميکردم؛ مثل چاقو. طوري که عراقيها متوجه نشوند، کشيدمش روي سيمان کف سالن؛ آنقدر که تيز تيز شد، مثل چاقو. به راحتي قوطي را باز کردم. داخلش پنير بود؛ اما نه پنيري که ما به خوردن آن عادت داشتيم. چيزي مثل لاستيک بود. گرسنگي را به خوردن آن لاستيک سفيد ترجيح دادم. سهم من از آن همه تلاش، اين بود که ياد گرفتم پنير به عربي ميشود «جبن»؛ اولين کلمه عربي که در اسارت ياد گرفتم.
کتاب «آن بيست و سه نفر» اثر احمد يوسفزاده.
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت