پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:21 AM
پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :
پسرک خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد!
پسرک گفت، زیباست، چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و با غرور گفت : بله، برادرم برایم خریده است، دوست داشتی جای من بودی ؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه، ولی دوست داشتم جای برادرت بودم، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم …
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت