0

لطیفه های ادبی 1

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 6
دوشنبه 13 دی 1389  11:53 PM

1 _ همسر ساشاگيتري هنرمند شوخ و بذله گوي فرانسوي مي گويد : در اولين ماه هاي آشنايي با ساشا يک روز خيلي جدي به او گفتم : عزيزم ! من تو را خيلي دوست دارم . تو چطور ؟
او جواب داد : من هم مثل تو خودم را خيلي دوست دارم !

2 _ مشتري : اين چه وضع اداره کردن يک رستورانه ، غذاي من پر از مگسه .
پيشخدمت با خونسردي : مگس که چيزي نيست مگر شما از عنکبوت کمتريد ، خوب مگس ها شو بگيريد !

3 _ روزي مردي سيلي محکمي به گوش يکي از همسايگانش زد . مرد از او پرسيد : جدي زدي يا شوخي ؟ مرد همسايه با عصبانيت جواب داد : جدي ، جدي !
همسايه نفس راحتي کشيد و گفت : خدا رو شکر که جدي بود وگرنه من با کسي شوخي نداشتم .

4 _  مردي از دهي مي گذشت . پيرمردي را ديد که گوشه اي نشسته و گريه مي کند !
از او پرسيد : چرا گريه مي کني ؟
پيرمرد گفت : براي اينکه پدرم مرا کتک زده است !
مرد با تعجب گفت : مگر تو با اين سن و سال پدر هم داري ؟!
پيرمرد گفت : بله
مرد گفت : چرا پدرت تو را زده است ؟
پيرمرد گفت : چون به پدربزرگم زبان درازي کرده بودم !!

5 _ مرد خسيسي که سي سال قبل از يک فروشگاه کفشي خريده بود ، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت : ما باز آمديم !!

6 _ واعظي درباره ي تعداد زوجات سخن مي گفت : هرکس يک زن بگيرد ، روز قيامت يک لامپ برايش روشن خواهد شد و هرکس دو زن بگيرد دو لامپ و هرکس سه زن بگيرد ، سه لامپ و همين طور بالا مي رفت که ناگهان چشمش به زن خود که در ميان جمعيت نشسته بود افتاده و بلافاصله گفت : البته ، هرگز نشه فراموش ، لامپ اضافي خاموش !
 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها