لطیفه های ادبی 5
دوشنبه 13 دی 1389 11:51 PM
1 _ شبی ملانصرالدين خواب ديد که کسی 9 دينار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دينار بدهد که عدد تمام باشد . در اين وقت ، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد . پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دينار را بده ، قبول دارم . ))
2 _ کسي از خط برناردشاو ايراد گرفت که خط شما هم مثل خط موريس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط يک اختلاف در ميان است و آن اينکه آنچه موريس مي نويسد حتي پس از چاپ هم قابل خواندن نيست ولي مال من پس از چاپ خواندني است .
3 _ روانشناسي درباره ي نقص عقل مي گفت : انسان غالباً سعي مي کند از ناحيه اي که نقص دارد پيشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسي که چشمش خوب نمي بيند مي کوشد نقاش شود . کسي که فقير است مي کوشد ميليونر شود . . . در اينجا کسي حرف او را قطع کرد و پرسيد در اين صورت آيا شخص ناقص العقل نمي کوشد روانشناس شود !
4 _ جواني پيش پدر خود رفت و گفت : پدر يادت هست که مي گفتي اولين دفعه اي که ماشين پدرت را سوار شدي ، تصادف کردي وماشين خرد شد .
گفت : بله ، به ياد دارم .
گفت : باز هم به ياد داري که هميشه به من مي گفتي ، تاريخ تکرار مي شود ؟
گفت : آن را هم به ياد دارم . مقصودت چيست ؟
گفت : امروز باز هم تاريخ تکرار شد .
5 _ يک منتقد ادبي از نويسنده اي پرسيد : شما از اصطلاح خلأ دردناک زياد استفاده مي کنيد . مگه ممکنه چيزي هم خالي باشه هم دردناک ؟ نويسنده گفت : عجيبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته ايد ؟!!