0

لطیفه های ادبی 1

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 5
دوشنبه 13 دی 1389  11:51 PM

1 _ شبی ملانصرالدين خواب ديد که کسی 9 دينار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دينار بدهد که عدد تمام باشد . در اين وقت ، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد . پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دينار را بده ، قبول دارم . ))

2 _ کسي از خط برناردشاو ايراد گرفت که خط شما هم مثل خط موريس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط يک اختلاف در ميان است و آن اينکه آنچه موريس مي نويسد حتي پس از چاپ هم قابل خواندن نيست ولي مال من پس از چاپ خواندني است .

3 _ روانشناسي درباره ي نقص عقل مي گفت : انسان غالباً سعي مي کند از ناحيه اي که نقص دارد پيشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسي که چشمش خوب نمي بيند مي کوشد نقاش شود . کسي که فقير است مي کوشد ميليونر شود . . . در اينجا کسي حرف او را قطع کرد و پرسيد در اين صورت آيا شخص ناقص العقل نمي کوشد روانشناس شود !

4 _ جواني پيش پدر خود رفت و گفت : پدر يادت هست که مي گفتي اولين دفعه اي که ماشين پدرت را سوار شدي ، تصادف کردي وماشين خرد شد .
گفت : بله ، به ياد دارم .
گفت : باز هم به ياد داري که هميشه به من مي گفتي ، تاريخ تکرار مي شود ؟
گفت : آن را هم به ياد دارم . مقصودت چيست ؟
گفت : امروز باز هم تاريخ تکرار شد .

5 _ يک منتقد ادبي از نويسنده اي پرسيد : شما از اصطلاح خلأ دردناک زياد استفاده مي کنيد . مگه ممکنه چيزي هم خالي باشه هم دردناک ؟ نويسنده گفت : عجيبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته ايد ؟!!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها