0

لطیفه های ادبی 1

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 4
دوشنبه 13 دی 1389  11:49 PM

1 - شخصي در مراسم ختم پدرش در حالي که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر مي کرد ، گفت : دوستان خوبم نمي دانم چطور از شما تشکر کنم . انشاءالله در فوت پدرتان جبران خواهم کرد .

2 - پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش هاي خود را گذاشت داخل يخچال ، کتش را به لوستر آويزان کرد و ليوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بيرون ريخت  . شخصي که در بيرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ريخت و گفت : اي عمو مگر مرض داري آب را مي ريزي بيرون ؟
پروفسور  گفت : خيلي مي بخشيد من نمي دانستم که شما در ليوان هستيد !

3 - شخصي هفت تيري پيدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسيد :
ملا جان بگو اين چيست ؟
ملا نگاهي به هفت تير انداخت و گفت :
اين چپق فرنگي است .
مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تيري در رفت ودودي بلند شد و مرد بيچاره نقش بر زمين گشت .
ملا نگاهي به جسد بي جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبي توي چپق بود تا يک پک کشيد ، افتاد ! ))

4 - جواني داراي زني بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک مي زد . زن شکايت شوهر را پيش پدر برد . پدر نيز او را کتک بيشتري زد و روانه ي خانه ي شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدي ، من هم تلافي نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !

5 - اولي : هفته ي پيش يک شاخه ي درخت به چشم زن من خورد و سه هزار تومان خرج روي دستم گذاشت .
دومي : برو خدا راشکر کن . هفته ي پيش يک دستبند طلا به چشم زن من خورد و هفتاد هزار تومان خرج روي دستم گذاشت !

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها