0

حكايات گلستان

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389  11:26 PM

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی. باری پدر به کراهت[1] و استحقار[2] درو نظر می‌کرد. به فراست استبصار[3] به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. الشاةُ نظیفة و الفیل جیفة.
     اقلُّ جبالِ الارضِ طور و انّه              لا عظمُ عندَاللهِ قدراً و منزلاً[4]
     آن شنیدی که لاغری دانا              گفت باری به ابلهی فربه
     اسب تازی و گر ضعیف بود             همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.
   تا  مرد  سخن  نگفته   باشد          عیب و هنرش نهفته باشد
   هر پیسه گمان مبر نهالی[5]          باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب[6] دشمنی صعب روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود. گفت: 
 آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من  آن منم گردر میان خاک و خون بینی سری
 کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند    روز میدان و آنکه بگریزد به خون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین به خدمت ببوسید و گفت: 
  ای که شخص منت حقیر نمود          تا درشتی هنر نپنداری
  اسب لاغر میان به کار آید               روز میدان نه گاو پرواری
آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدی خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید. دریچه بر هم زد. پسر یافت و دست از طعام کشید و گفت محال‌ست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند.
    کس نیاید به زیر سایه بوم             ور همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگاهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه[7]  معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویشی در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
    نیم نانی گر خورد مرد خدا            بذل درویشان کند نیمی دگر
    ملک اقلیمی بگیرد پادشاه            همچنان در بند اقلیمی دگر
[1]- زشتی
[2]- تحقیر
[3]- دانایی
[4]- کوچکترین کوههای زمین، طور است حال آنکه نزد خداوند قدر و منزلت آن بزرگتر است.
[5]- هر بیشه گمان مبر که خالی است. (تحریف صورت گرفته است.)
[6]- نزدیکی
[7]- سهم
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها