0

داستان عبرت آموز

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:داستان عبرت آموز
سه شنبه 27 مهر 1395  4:35 PM

آخرِ درس!

 


دختر زیبای یک مرد ثروتمند در دهکده شیوانا، از بین خواستگاران خوش‌چهره و پولداری که داشت هیچ‌کدام را نمی‌پسندید. یک روز خبر رسید که این دختر به خواستگاری آهنگر جوان دهکده که درآمد متوسطی داشت و چهره‌اش سوخته و نازیبا بود جواب مثبت داد و در یک مراسم عروسی ساده به خانه شوهر رفت. همه در دهکده در مورد آنها صحبت می‌کردند و دلیل انتخاب دختر ثروتمند را کم‌عقلی او و خوش‌شانسی آهنگر می‌دانستند، چرا‌که دختر، شرط پدرش برای ازدواج با آهنگر را فوری پذیرفت و با قبول محرومیت از ارث و ثروت پدری همسر آهنگر شد.
یک سال از این ماجرا گذشت. مردم دهکده می‌گفتند که خودشان از دهان دختر ثروتمند بارها شنیده‌اند که می‌گفت یافتن آهنگر جوان بزرگ‌ترین شانس زندگی او بوده است و از همه عجیب‌تر اینکه دختر ثروتمند به شکلی غیرعادی عاشق و شیفته همسر آهنگرش بود و حتی بعضی روزها در مغازه کنار او کنار کوره می‌نشست تا دلتنگی‌اش بر‌طرف شود.
یک روز شیوانا در مدرسه مشغول مطالعه بود که متوجه شد تعدادی از شاگردان دارند در مورد آهنگر و همسرش صحبت می‌کنند. سراغ آنها رفت و گفت: «در زندگی مرد آهنگر چه موضوع جالبی است که شما این‌قدر اصرار به کنکاش در زندگی خصوصی او دارید؟»
یکی از شاگردان گفت: «ما از هم می‌پرسیدیم که مرد آهنگر چگونه موفق شده دل دختر ثروتمند را به دست بياورد و با وجودی که پدر دختر او را از ثروت محروم کرده است باز هم زن آهنگر از شوهرش تعریف کند و تا این حد دلباخته او باشد!؟»
شیوانا با لبخند گفت: «شاید اشکال شما این است که جذابیت را در زیبایی جست‌وجو می‌کنید حال آنکه جذابیت واقعی در فداکاری و از خود گذشتگی محبوب است؟»
شاگردان یکصدا گفتند که حرف شیوانا را قبول ندارند و هنوز هم معتقدند مرد آهنگر با شگرد و ترفندی خاص دل دختر ثروتمند را به دست آورده است.
چند هفته‌ای از این گفت‌و‌گو گذشت. روزی شیوانا دوباره همان شاگردان را دید که در مورد آهنگر و همسرش صحبت می‌کنند. شیوانا این‌بار به طور جدی پرسید: «چرا دست از سر آهنگر و زنش برنمی‌دارید و دائم به زندگی او سرک می‌کشید؟»
یکی از شاگردان گفت: «امروز اتفاق عجیبی روبه‌روی مغازه آهنگر رخ داد. تکه‌ای زغال از کوره آهنگر بیرون پرید و روی دامن زن آهنگر افتاد. او از ترس جیغی کشید و غش کرد. آهنگر جوان بی‌معطلی و فوری زغال داغ و گداخته را در دست گرفت و از دامن همسرش دور انداخت. سپس در حالی که از دستش بوی سوختگی بلند شده بود با گریه و ناراحتی به زنش که بی‌حال شده بود التماس می‌کرد که چشم‌هایش را باز کند و به او بگوید که حالش خوب است!
سرانجام بعد از چند دقیقه زن آهنگر به هوش آمد و تازه آن‌موقع بود که آهنگر متوجه سوختگی عمیق کف و انگشتان دستش شد و با وجود اینکه از درد دستش را در سطل آب فرو برده بود باز هم جویای حال همسرش بود.»
آن شاگرد گفت: «ما هم تازه آن زمان بود که فهمیدیم آهنگر واقعا همسرش را از عمق وجودش دوست دارد و از صمیم قلب نگران اوست. حتی به‌خاطر او از جانش گذشت و داغی آتش را بی‌آنکه متوجه شود به جان خرید.»
شیوانا تبسمی‌کرد و گفت: «برایتان گفتم که در زیبایی و چیزهای ظاهری دنبال راز جذابیت و دلربایی نگردید. جذابیت واقعی در وفاداری و فداکاری است. چیزی که مرد آهنگر داشت و بقیه آن خواستگاران نداشتند همین دلسوز بودن و وفادار ماندن و فداکاری او بوده است. برخیزید و دیگر در مورد این دو نفر صحبت ناخوشایند نکنید. آنها با این رفتار عاشقانه خود همه چیزی که باید در طول سال‌ها تحصیل در مدرسه شیوانا یاد بگیرید را یک‌جا به شما یاد دادند. کافی است چشم‌های دلتان را بازکنید و حقیقت را آن‌گونه که هست و نه آن‌طور که انتظار دارید ببینید.»

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها