0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  7:34 PM

رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی

چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

کجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی

درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

بسوزان هر چه می‌سوزی بفرما هر چه فرمایی

اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی

وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت

از این سویش بیالایی وزان سویش بیارایی

نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر

نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی

نه از اجزای یک آدم جهان پرآدمی کردی

نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی

طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده

بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی

بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشم خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی

زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی

اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون

وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی

غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی

چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی

نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی

چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور

به فضل خود زبان ما بدان گفتار بگشایی

کیست آن زاغ سرگین چش کسی کو مبتلا گردد

به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی

کیست آن طوطی و شکرضمیر منبع حکمت

که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی

مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید خمش بهتر

که بس جان‌های نازک را کند این گفت سودایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها