0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  4:35 PM

خوی با ما کن و با بی‌خبران خوی مکن

دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن

اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود

چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن

دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی

شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن

هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی

وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن

همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی

ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن

هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی

اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن

میر چوگانی ما جانب میدان آمد

پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن

روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه

نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن

جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا

جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن

روی و مویی که بتان راست دروغین می دان

نامشان را تو قمرروی زره موی مکن

بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی

پیش بی‌چشم به جد شیوه ابروی مکن

قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است

جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن

دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن

دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها