0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:44 PM

مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم

چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم

غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم

هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم

همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد

منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم

عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد

عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم

فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن

کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم

مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید

مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم

صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم

عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم

خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند

اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم

بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را

بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم

خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود

چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها