0

غزلیات عراقی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶
پنج شنبه 2 اردیبهشت 1395  1:38 PM

ای دل، بنشین چو سوکواری

کان رفت که آید از تو کاری

وی دیده ببار اشک خونین

بی کار چه مانده‌ای تو، باری؟

وی جان، بشتاب بر در دوست

چون نیست جز اوت هیچ یاری

گو: آمده‌ام به درگه تو

تا در نگری به دوستداری

گر بپذیرم: اینت دولت

ور رد کنی، اینت خاکساری

نومید چگونه باز گردد

از درگه تو امیدواری؟

یاد آر ز من، که بودم آخر

در بندگی تو روزگاری

چون از تو جدا فکندم ایام

ناکام شدم به هر دیاری

بی‌روی تو هر گلی که دیدم

در دیدهٔ من خلید خاری

بی‌بوی خوشت نیایدم خوش

بوی خوش هیچ نوبهاری

بی دوست، که را خوش آید آخر

بوی گل و رنگ لاله زاری؟

و اکنون که ز جمله ناامیدم

بی روی تو نیستم قراری

دریاب، که مانده‌ام به ره در

در گردن من فتاده باری

بشتاب، که بر درت گدایی است

مانا که عراقی است، آری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها