0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۴
دوشنبه 2 فروردین 1395  12:55 PM

دل من باز هوای سر کوئی دارد

میل خاطر دگر امروز بسوئی دارد

هیچ دارید خبر کان دل سرگشتهٔ من

مدتی شد که وطن بر سر کوئی دارد

بگسست از من و در سلسله موئی پیوست

که دل خلق جهان در خم موئی دارد

ایکه از سنبل مشکین توعنبر بوئیست

خنک آن باد که از زلف تو بوئی دارد

ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم

حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد

شاخ را بین که چه سرمست برون آمده است

گوئیا او هم ازین باده کدوئی دارد

ایکه گوئی که مکن خوی بشاهد بازی

هر کرا فرض کنی عادت و خوئی دارد

خیز چون پرده ز رخسار گل افکند صبا

روی گل بین که نشان گل روئی دارد

خوش بیا برطرف دیدهٔ خواجو بنشین

همچو سروی که وطن برلب جوئی دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها