0

غزلیات خاقانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹
یک شنبه 1 فروردین 1395  5:15 PM

روز عمرم در شب افتاده است باز

وز شبم روز عنا زاده است باز

گویی اندر دامن آمد پای دل

کز پی آن در سر افتاده است باز

چون نشینم کژ که خورشید امید

راست بالای سر استاده است باز

قسم هرکس جرعه بود از جام غم

قسم من تا خط بغداد است باز

همچو آب از آتش و آتش ز باد

دل به جوش و تن به فریاد است باز

شایدم کالماس بارد چشم از آنک

بند بر من کوه پولاد است باز

شد زبانم موی و شد مویم زبان

از تظلم کاین چه بیداد است باز

سینهٔ من کآسمان در خون اوست

از خرابی محنت آباد است باز

از مژه در آتشین آبم که دل

تف این غمها برون داده است باز

رخت جان بربند خاقانی ازآنک

دل در غم‌خانه بگشاده است باز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها