0

غزلیات خاقانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۷
یک شنبه 1 فروردین 1395  5:15 PM

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

بودند بسی سوختگان گرد در او

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

بر چشم من آن ماه جهان‌سوز رقم بود

بر عشق وی این آه جهان‌سوز گوا بود

از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

هر نعت که در وصف مثالش بشنودم

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

من بودم و او و صفت حال من و او

صاحب خبران صبح‌دم و باد صبا بود

تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش

پروانه‌ای اندر حرم شمع صفا بود

آواز ز عشاق برآمد که فلان شب

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها