0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۴
جمعه 28 اسفند 1394  9:40 PM

به شهرت زد اقبال خلق از تباهی

سپید است نقش نگین از سیاهی

دماغ غرور از فقیران نبالد

کجی نیست سرمایهٔ بی‌کلاهی

گر این است درد سر زر پرستان

همان اجتماع گدایی‌ست شاهی

ندانم خیال دماغ آفرینان

چه دارد درین امتحان‌گاه واهی

ندیده‌ست ازین بحر غیر از فسردن

به چشمی‌ که موج‌ گهر نیست راهی

یقین احتیاج دلایل ندارد

در آب افکند سرمه را چشم ماهی

نخواهی شدن منکر آنچه‌ گفتی

دو لب داده در هر حدیثت گواهی

گر اقبال خورشیدیت اوج گیرد

فروزد چراغ از دم صبحگاهی

به هر جا گشادند مژگان نازت

به چشم بتان خواب شد خوش نگاهی

شنیدم قدم می‌گذاری به چشمم

زمین سبز کرده‌ست مژگان گیاهی

کتان باب مهتاب چیزی ندارد

به هر جا تویی دیگر از من چه خواهی

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل

مرا سوخت اندیشهٔ بی‌گناهی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها