0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۵
جمعه 28 اسفند 1394  9:40 PM

در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی

چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی

چو ماه نو فلک را زیر دست سجده می‌بینم

نیازم می‌زند ساغر به طاق ابروی چاهی

بهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدم

ز چشم انتظار آخر زدم‌ گل بر سر راهی

چه امکان است فیض از خاک من توفان نینگیزد

غبار سینه چاکان در نظر دارد سحرگاهی

به بی‌دردی تو هم ای شوق شمعی کشته رو‌شن کن

ندارد لاله‌زار آفرینش داغ دلخواهی

ز بس جوش بهار ناکسی افسرد اجزایم

خزان رنگ هم از من نمی‌بالد پر کاهی

به جیب هر نفس خون دو عالم آرزو دارم

که دارد نیش تفتیشی ‌که بشکافم رگ آهی

طریق کعبه و دیر این قدر کوشش نمی‌خواهد

به طوف خانهٔ دل‌ کوش اگر پیدا شود راهی

جهان کثرت اظهار غرورت برنمی‌دارد

ز سامان ادب مگذر پر است این لشکر از شاهی

مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد

تسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها