0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۵۵
جمعه 28 اسفند 1394  9:28 PM

آه‌ که با دلم نبست عهد وفاق الفتی

چون نفسم به سر شکست گرد هوای غربتی

جنس ‌کساد جوهرم نیست قبول هیچکس

خاک خورد مگر ز شرم سجدهٔ هیچ قیمتی

داد ز کم بضاعتی آه ز سست همتی

معصیت آتشی نیافت در خور ابر رحمتی

چند خراشدم دماغ دود چراغ آرزو

یـأس حصول مدعاست ای دم سرد همتی

آفت اعتبار کس‌ ننگ مقلدی مباد

سوخت بنای شمع من‌گریهٔ بی‌ندامتی

ریگ روان ‌کجا برد شکوهٔ درد جستجو

از تک هرزه دو ندید آبله هم مروتی

دل به گداز غم نساخت دیده ز بی نمی‌گداخت

داد ندامتم نداد یکدو عرق خجالتی

با همه امتلای کام نیست ز حرص سیری‌ام

کاش دمی چو بندنی‌لب گزدم حلاوتی

همت سعی نیستی تا به‌ کجا رساندم

خاک مرا به چرخ برد یاد بلند قامتی

همدم صبح محشرم در تک و پوی جانکنی

تا نفسم به لب رسد می‌گذرد قیامتی

راحت بوریای فقرناز هزار جلوه داشت

من به‌گمان خوب بخت پا زده‌ام به دولتی

بیدل اگر تو محرمی دم مزن‌ از حدیث عشق

بست زبان علم و فن معنی بی‌عبارتی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها