0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۹
جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM

همچون نفس به آینهٔ دل رسیده رو

یعنی درین مکان نفسی واکشیده رو

تسلیم خضر مقصد موهوم ما بس است

چون سایه سر به خاک نه و آرمیده رو

آخر به خواب نیستی از خوبش رفتنی است

باری فسانهٔ من و ما هم شنیده رو

زبن دشت خارها همه بر باد رفته‌اند

از خود چو سیل بر اثر آب دیده رو

عالم تمام معبد تسلیم بیخودی‌ست

هر سو روی به سجدهٔ اشک چکیده رو

تا سر بر آری از چمن مقصد جنون

بر جاده‌های چاک چو جیب دریده رو

در خرقهٔ گدایی و درکسوت شهی

سوزن صفت ز تار تعلق جریده رو

سیر بهار میکدهٔ نازت آرزوست

گامی ز خود برون چو دماغ رسیده رو

گلچینی بهار طرب بی تعلقی‌ست

چون‌گردباد دامن از این دشت چیده رو

بال امید بسمل این عرصه بسته نیست

پرواز اگر دری نگشاید تپیده رو

رنج خیال مصلحت ساز زندگی‌ست

باری‌گهی‌که نیست به دوشت‌کشیده رو

بیدل عنان عافیت ماگسسته است

مانند ریشه زیر زمین هم دویده رو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها