0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۶
جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم

که خلل در صف جمعیت مژگان ‌کردیم

بسکه آشفته نگاهی سبق غفلت ماست

مژه را هم رقم خواب پریشان ‌کردیم

غیر وحشت نشد از نشئهٔ‌ تحقیق بلند

می به ساغر مگر از چشم غزالان ‌کردیم

زبن دو تا رشته‌که هر دم نفسش می‌خوانند

مفت ما بود که چون صبح‌ گریبان ‌کردیم

خاک خجلت به سرچشم چه طاعت چه‌گناه

هر چه کردیم درین کلیهٔ ویران کردیم

عرصهٔ‌ کون و مکان وسعت یک گام نداشت

چون نگه بیهده اندیشهٔ جولان کردیم

رهزنی داشت اگر وادی بی‌مطلب عشق

عافیت بود که زندانی نسیان کردیم

موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند

بحر عجزیم‌ که در آبله توفان ‌کردیم

سوختن انجمن آرای هوس بود چو شمع

داغ را مغتنم دیدهٔ حیران کردیم

حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن

اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم

تازه‌رویی ز دل غنچهٔ ما صحرا ریخت

آنقدر جبهه گشودیم که دامان کردیم

عشق در عرض وفا انجمن معشوقست

چشم‌بندی‌که به این پیکر عریان کردیم

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع

صد نگه آب شد و یک مژه‌گریان‌کردیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها