0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵۵
جمعه 28 اسفند 1394  8:27 PM

زبن باغ همچو شبنم رنج خیال بردم

هرکس طراوتی برد من انفعال بردم

ماه از تمامی اینجا آرایش کلف داشت

من نیز رنج فطرت بهر ملال بردم

در دیر نا امیدی دل آتشی نیفروخت

آخر به دوش حسرت چون شب زگال بردم

داد دل از عزیزان‌کس بیش ازاین چه خواهد

در مجلس‌کری چند فریاد لال بردم

باوضع اهل عالم راضی نگشت همت

هرکلفتی‌که بردم زبن بد خصال بردم

دل را تردد جاه ازفقرکرد غافل

در آرزوی چینی عرض سفال بردم

چون شعله ‌کز ضعیفی خاکسترش پناهست

پرواز منفعل بود سر زیربال بردم

یاد نگاهی امشب بر صفحه‌ام زد آتش

رفتم ز خویش و با خود فوج غزال بردم

تنهایی‌ام بر آورد از تنگنای اوهام

زین ششدر آخرکار بازی به خال بردم

بیدل به این سیاهی کز دور کرده‌ام گل

پیش یقین خود هم صد احتمال بردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها