0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۵
جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم

چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم

پامال هوسهای جهانم چه توان‌کرد

مخمل نی‌ام اما سر هر موست به خوابم

بنیاد من آب و گل تشخیص ندارد

از دور نمایند مگر همچو سرابم

آن روزکه چون شعله به خود چشم‌گشودم

برچهره ز خاکستر خود بود گلابم

یار از نظرم رفته و من می‌روم از خویش

ای ناله شتابی که درنگست شتابم

از صفحهٔ من غیر تحیر نتوان خواند

چون آینه شستند ندانم به چه آبم

انداز غبارم چو سحر بسکه بلند است

با همنفسان از لب بام است خطابم

چون ماه نوم بسکه برون دار تعین

شایستهٔ بوس لب خویش است رکابم

ای چرخ ز سر تا قدمم رشتهٔ عجزیست

تا نگسلم از خو مده آنهمه تابم

در جلوه‌گه او اثر من چه خیالست

گمگشته تر از سایهٔ خورشید نقابم

تا دم زده‌ام ساز طربها همه خشکست

آب تنکی تاخته بر روی حبابم

واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد

بی‌دل به همین صفر فزوده است حسابم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها