0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۱۷
جمعه 28 اسفند 1394  7:24 PM

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل

از صبـر دیدیم در بحــر ســاحل

رحمت گشوده‌ست آغوش حاجات

درهاست اینجا مشتاق سایل

چون شمع ما را با عجز نازیست

سر بر هواییم تا پاست درگل

رسوایی و عشق‌، مستوری و حسن

مجنون و صحرا، لیلی و محمل

نی دهر بالید، نی خلق جوشید

چندانکه جستیم دل بود در دل

بی‌پا روانی‌، بی‌پر پریدن

این باغ رنگیست از خون بسمل

هر جا دمد صبح شبنم‌کمین است

چشمی به نم‌گیر، ای خنده مایل

گر مرد جاهی جا گرم‌ کم‌ کن

خواهد عرق‌کرد رخشت به منزل

چون سایه هر چند بر خاک سودیم

خط جبینها کم‌ گشت زایل

یکسر چو تمثال حیران خویشم

با غیرکس نیست اینجا مقابل

شخص حبابم از ما چه آید

ضبط نفس هم اینجاست مشکل

ما و من خلق هذیان نوایی‌ست

از حق مپرسید مست است باطل

چون اشک رنگی بستیم آخر

خونها غرق شد از شرم قاتل

گفتم چه سازم با ربط هستی

آزاد طبعان گفتند بگسل

نی مطلبی بود، نی مدعایی

ما را به هر رنگ‌کردند بیدل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها