0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۲۵
جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM

زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید

انتخاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید

چند چون‌ گرداب باید بود محو پیچ و تاب

بر امید ساحلی چون موج دست و پا زنید

بر فروغ شمع بیداد نفس تیغ است و بس

چند چون زنگار بر آیینهٔ دلها زنید

شورتوفان حوادث بر محیط افتاده است

بعد ازین چون موج می بر کشتی صهبا زنید

باز آغوش دم تیغی مهیاکرده‌ایم

خنده‌ ای از بخیه می‌ باید به زخم ما زنید

جلوه در کار است غفلت چند ای بیحاصلان

چشم خواب‌آلود خود را یک دو مژگان پا زنید

راحتی ‌گر هست در آغوش ترک مدعاست

احتیاج آشوبها دارد به استغنا زنید

سیر نیرنگ جهان وقف تغافل خوشتر است

نعل واژونی به پای دیدهٔ بینا زنید

شعله‌سان چند از رک‌گردن علم افراشتن

سکهٔ افتادگی بک ره چو تقش پا زنید

بستن مژگان به چندین شمع دامن می‌زند

یک شبیخون برصف اندیشهٔ دنیا زنید

از پر عنقا صدایی می‌رسد کای غافلان

موج بسیار است اگر بیرون این درم‌با زنید

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد

گر به رنگ موج بر قلب ‌تپیدن‌ها زنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها