0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۷۳
جمعه 28 اسفند 1394  6:08 PM

صفا داغ‌ کدورت‌ گشت سامان من و ما شد

به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد

زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن

ز قید نقش رستم خانهٔ آیینه پیدا شد

ز فکر خود گذشتم مشرب ایجاد جنون گشتم

گریبان تأمل صرف دامن‌گشت صحرا شد

چراغ برق تحقیقی نمی‌باشد درین وادی

سیاهی‌کرد اینجا گر همه خورشید پیدا شد

ز تمثال فنا تصویر صبح آواز می‌آید

که در آیینهٔ وضع جهان نتوان خودآرا شد

ز یمن عافیت دور است ترک وضع خاموشی

زبان بال تپشها زد اگر یک حرف گویا شد

به قدر ناز معشوق‌ست سعی همت عاشق

نگاه ما بلندی کرد تا سرو تو رعنا شد

دماغ درد دل داری مهیای تپیدن شو

به گوش عافیت نتوان حریف نالهٔ ما شد

عروجم بی‌نشانی بود لیک از پستی همت

شرار من فسردن در گره بست و ثریا شد

سر و برگ تعلق در ندامت باختم بیدل

جهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها