0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۵۷
جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM

هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد

بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق دربندد

به این یک رشته زناری که در رهن نفس دارم

گسستن تا به کی چون سبحه صد جایم کمر بندد

به آزادی شوم چون شمع تا ممتاز این محفل

گشایم رشتهٔ پایی که دستارم به سر بندد

به هم چشمان خیال امتیازم آب می‌سازد

خدایا قطره‌ام بیرون این دریا گهر بندد

ز حاصل قطع خواهش کن که این نخل گلستان را

به طومار نمو مهر است در هرجا ثمر بندد

جهان افشاگر راز است بر غفلت متن چندان

که ناهنجاریت در خانهٔ آیینه خر بندد

جنون گل عیانست از گریبان‌چاکی اجزا

که وحشت برکشد از سنگ و خفت بر شرر بندد

جهانی در غبار ما و من ماند از عدم غافل

حذر از سیر صحرایی که راه خانه بربندد

به بزم عشق پر بی‌جرأت تمهید زنهارم

مگر اشکی چو مژگان بر سرانگشتم جگر بندد

وفا تا از حلاوت نگسلاند ربط چسبانم

حضور بوریا یارب به پهلویم شکر بندد

ز بس وارستگی می‌جوشد از بنیاد من بیدل

پرنگ‌، الفت نگیرد نقش من نقاش گر بندد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها