0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۵
جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM

نفس را الفت دل پیچ و تابست

گره در رشتهٔ موج از حبابست

درین محفل ز قحط نشئهٔ درد

اثر لب تشنهٔ اشک کبا‌بست

درنگ از فرصت هستی مجویید

متاع برق در رهن شتابست

صفا آیینهٔ زنگار دارد

فلک دود چراغ آفتابست

به روی خویش اگر چشمی‌ کنی باز

زمین تا آسمانت فتح بابست‌

دلی داریم نذر مه جبینان

دیار حسن را آیینه بابست

ز چشم سرمه آلودش مپرسید

زبان اینجا چو مژگان بی‌جوابست

هزار آیینه در پرداز زلفش

ز جوهر شانهٔ مژگان در آبست

تماشای چمن بی نشئه ای نیست

زگل تا سبزه یک موج شرابست

نمی‌‌دانم جمال مد‌عا چیست

ز هستی تا عدم عرض نقابست

کم آب است آنقدر دریای هستی

کزو تا دست می‌شویی سرابست

بیابان طلب بحری است بیدل

که آنجا آبله جوش حبابست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها