0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۷
جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM

رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست

وحشت موج‌ ، تماشای خرام دریاست

گردبادی که به خود دودصفت می پیچد

نفس سوختهٔ سینهٔ چاک‌ صحراست

جوهر آینه افسرده ز قید وطن است

عکس راگرد سفرآب رخ نشو و نماست

ازگهر موج محال است تراود بیرون

گره تار نظر چشم حیاپیشهٔ ماست

قطع سررشتهٔ پرواز طلب نتوان‌کرد

بال اگر سلسله کوتاه کند ناله‌ رساست

نرگس مست تو را در چمن حسن ادا

می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست

بس که بی‌آبله گامی نشمردم به رهت

آب آیینه ز نقش قدمم چهره‌گشاست

اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیر

قد شمع از همه‌کس یک سر و گردن بالاست

ای تمنا مکن از خجلت جولان آبم

عمرها شد چوگهر قطرهٔ من آبله‌پاست

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل

نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها