0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۹
جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM

ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است

فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است

کجا بریم ز راهت شکسته‌بالی عجز

ز خویش نیز اگر رفته‌ایم افواه است

ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهام

چو غنچه درگرهم‌گرد وحشت آه است

قسم به طاق بلند کمان بیدادت

که چون نفس به دلم ناوک ترا راه است

به هستی تو امید است نیستیها را

که ‌گفته‌اند اگر هیچ نیست الله است

ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیم

چراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ ‌کاه است

چگونه عمر اقامت‌ کند به راه نفس

گره نمی‌خورد این رشته بسکه ‌کوتاه است

فریب ساغر هستی مخور که چون ‌گرداب

به‌جیب خویش اگر سر فرو بری چاه است

به غیر ضبط نفس‌ ساز استقامت ‌کو

مراکه شمع‌صفت مغز استخوان آه است

به عالمی ‌که تو باشی ‌کجاست هستی ما

کتان غبار خیال قلمرو ماه است

به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید

که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است

چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل

که از ضعیفی من دست ناله ‌کوتاه است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها