0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۴۰
جمعه 28 اسفند 1394  4:47 PM

ما و من شور گرفتاریهاست

ربشهٔ دانهٔ زنجیر صداست

ازگل و سبزه این باغ مپرس

عالمی پا به‌ گل و سر به هواست

. قید ما شاهد آزادی اوست

طوق قمری همه دم سرونماست

محرمان غنچهٔ باغ ادبند

چشم واکردن ما ترک حیاست

عجز در هیچ مکان پنهان نیست

آبله زیر قدم هم رسواست

خلق در حسرت بیکاری مرد

دست و پای همه مشتاق حناست

چه ستم بود که دل صورت بست

عمرها شد گهر از بحر جداست

معنی از لفظ‌، صفا می‌خواهد

آتش سنگ به فکر میناست

برق معنی به سیاهی نزند

خط اگر جلوه دهد دورنماست

کعبه و دیر تسلیکده نیست

درد نایابی مطلب همه جاست

منکر قد دو تا نتوان بود

آنچه برداردت از خویش عصاست

فکر جمعیت دل چند کنید

رشتهٔ حسرت این عقد رساست

آن قیامت‌که اجل می‌گوبند

اگر امرور نباشد فرداست

کاش چون شمع نخندَد سحرم

سوختن باز در این بزم ‌کجاست

بی دل از یاس ندارپم گریز

جز دل ما دو جهان در بر ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها