0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۰
جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM

هرکجا بی‌رویت از چشمم برون می‌گردد آب

گر همه در پردهٔ خار است خون می‌گردد آب

دل به سعی اشک در راه توگامی می‌زند

آتشی دارم‌که از بهر شگون می‌گردد آب

صافی دل خواهی از سیر و سفر غافل مباش

تختهٔ مشق‌کدورت از سکون می‌گردد آب

نرم‌خویان را به بیتابی رساند انفعال

ترک خودداری‌کند چون سرنگون می‌گردد آب

آرمیدن بیقرار شوق را افسردگی‌ست

چون بهٔکجا می‌شود ساکن زبون می‌گردد آب

روز ما شب‌گشت و ما بی‌اختیارگریه‌ایم

هرکه د‌ر دود افتد از چشمش برون می‌گردد آب

عرض حاجت می‌گدازد جوهر ناموس فقر

آه‌کاین‌گوهر ز دست طبع دون می‌گردد آب

اعتبارت هرقدر بیش است‌کلفت بیشتر

تیرگی بالد ز دریا چون فزون می‌گردد آب

دل ز ضبط‌گریه چندین شعله توفان می‌کند

تا سر این چشمه می‌بندم جنون می‌گردد آب

بسکه سر تا پایم از درد تمنایت گداخت

همچو موجم در رگ و پی‌جای‌خون‌می‌گردد آب

زین خمارآباد حسرت باده‌ای پیدا نشد

شیشه‌ام از درد نومیدی کنون می‌گردد آب

دل به‌توفان رفت هرجا جوهر طاقت‌گداخت

خانه سیلابی‌ست بیدل‌گر ستون می‌گردد آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها