0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۴۲
جمعه 28 اسفند 1394  4:21 PM

به‌گلشنی‌که دهم عرض شوخی او را

تحیرآینهٔ رنگ می‌کند بو را

خموش‌گشتم و اسرار عشق پنهان نیست

کسی چه چاره‌کند حیرت سخنگو را

سربریده‌هم‌اینجا چوشمع بیخواب‌است

مگر به بالش داغی نهیم پهلو را

ندانم از اثرکوشش کدام دل است

که می‌کشند به پابوس یارگیسو را

چه ممکن است نگرددکباب حیرانی

نموده‌اند به آیینه جلوة او را

به سینه تا نفسی هست‌، مشق حسرت‌کن

امل به رنگ‌کشیده‌ست خامهٔ مو را

غبار آینه‌گشتی‌، غبار دل مپسند

مکن به زشتی روجمع، زشتی خورا

اگر به خوان فلک فیض نعمتی می‌بود

نمی‌نمود هلال استخوان‌ پهلو را

دمی به یاد خیال تو سر فرو بردم

به آفتاب رساندم دماغ زانو را

گرفته است سویدا سواد دل بیدل

تصرفی‌ست درین دشت چشم آهو را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها