0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۹
جمعه 28 اسفند 1394  4:08 PM

نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را

مگردرآب چون یاقوت‌گیرند آتش ما را

دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد

گهر دزدیده‌است اینجاعنان موج‌دریا را

بهشت عافیت رنگ جهان آبرو باشی

درآغوش نفس‌گر خون‌کنی عرض تمنا را

غبار احتیاج آنجاکه دامان طلب‌گیرد

روان است آبرو هرگه به رفتارآوری پا را

به‌عرض بیخودیهاگرم‌کن هنگامهٔ مشرب

که می‌نامیده‌اند اینجا شکست رنگ مینا را

فروغ این شبستان جز رم برقی نمی‌باشد

چراغان‌کرده‌اند از چشم آهوکوه و صحرا را

دراین‌محفل‌پریشان‌جلوه‌است آن‌حسن یکتایی

شکستی‌کوکه پردازی دهد آیینهٔ ما را

سبکتازاست شوق امامن آن سنگ زمینگیرم

که‌دررنگ شرراز خویش خالی می‌کنم جا را

به‌داغ بی‌نگاهی رفت‌ازین محفل چراغ من

شکست آیینهٔ رنگی‌که‌گم‌کردم تماشا را

هوس چون نارسا شد نسیه نقدحال می‌گردد

امل را رشته‌کوته ساز و عقباگیر دنیا را

ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل

که‌گم‌گشتن زگم‌گشتن برون آورد عنقا را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها